𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - - مریم جان ؛ بابا ؛ ناهار آماده شده ها نمیخواید بیاید داخل ؟! " صدای عما
- بسم الله الرحمن الرحیم -
آبی به صورتم زدمو برگشتم پیش عماد و سپهر ؛ این اولین باری بود که عماد از من سوالی نپرسید ؛ نمیدونم چرا شاید چون حال روزِ بهم ریختم باعث شده فعلا جلوی سپهر چیزی نگه ؛ بحثو کشید سمت پختن سیب زمینی آتیشی ها و به هر نحوی بود میخواست وانمود کنه اوضاع خوبه به بهانه اوردن نمک به داخل ویلا رفت ؛ دلم میخواست بهش بگم نرو و منو با سپهر تنها نزار ؛ خودم همیشه دنبال یه موقعیت مناسب برای صحبت با سپهر بودم ولی الان اصلا حوصله جنگ با سپهر نداشتم ؛
- چرا ؟!
با شنیدن اولین کلمه از دهن سپهر همه تنم لرزید ؛ اولین بار بود که از ته دلم ترسیدم ؛ چیزی برای ترس وجود نداشت همه توانم رو جمع کردم تا نگاهم رو ازش ندزدم ؛
- چون لایقیشی ؛ میدونی سپهر ! دنیا خیلی کوچیکه نه ؟! عجیب نیس یکم که من و تو اینجا ؟! بعد دو سال ؟! بنظر من که نیست چون بلاخره ما همدیگرو میدیدیم حالا کجا و چطوریش خیلیم مهم نیست مگه نه ؟!
- سپهر : این کارو با من نکن ؛ زندگیتو رو خرابه های زندگی من نساز ! من تازه دارم سرسامون میگیرم ؛ پول میخای ؟! خیلی خوب هرچقدر بخای بهت میدم فقط برو ! نمیدونی از وقتی تو اون مهمونی کوفتی دیدمت چه حالیم ؛ هروز هرشب دارم تو کابوس اینکه تو همچیو گذاشتی کف دست اینا خفه میشم ؛
نیش خند مسخره ای حواله اون قیافه موش مردش کردم ؛ همیشه همینجوری بود ! وقتی زورش به یه چیزی نمیرسید خودش به موش مردگی میزد ؛
- مریم : حالم ازت بهم میخوره سپهر که فکر میکنی هرچیزی رو میشه با پول خرید ؛ بنظرت اگه عطیه و خانوادش بفهمن تو کی و اسم و رسم واقعیت کیه بازم تو ویلای چند صد میلیاردیشون راهت میدن ؟! نه ؛ نه سپهر جان ! دیگه برات تَره هم خورد نمیکنن آقای مهندس قلابی !
- سپهر : تو نمیتونی همینجوری بیای و هرچیزی که من این دوسال ساختم خراب کنی و بعدم بری ! من جون کندم میفهمی جون ! خواهش میکنم ازت هرچی بخای بهت میدم فقط برو از اینجا ؛
- مریم : برم ؟! کجا برم ؟! من تازه اومدم میخوام یه جوری مثل علف هرز رشد کنم تو باغی که ساختی و مرداب کنم برات زندگی رو که بفهمی خیلیم دنیا هرکی به هرکی نیست آقا سپهر !
- آقا به به ؛ ببین آقا عماد چه کرده و همرو دیوونه کرده ؛ بزنید به بدن سیب زمینیارو تا یخ نکرده ؛ بفرماایید ؛ بفرمایید
" عماد به موقعه رسید و منو از جنگی که با سپهر راه انداخته بودم نجات داد ؛ خیلی سعی میکردم صدام جلوی سپهر نلرزه تا متوجه ترسی که توی وجودم افتاده نشه ؛ سپهر منو خیلی بلد بود ؛ حتی بیشتر از خودم ! "
" با صدای تقه ای به در از خواب بلند شدم ؛ نمیدونم دیشب چه ساعتی از کنار ساحل برگشتیم فقط میدونم که خیلی خستم و هنوز آمادگی بلند شدن رو ندارم "
- کیه ؟! بیا داخل !
- اجازه هست مریم جان ؟! سلام
" همین کم بود فقط ؛ دیدن قیافه محسن رحیمی اول صبح !"
- سلام آقای رحیمی ؛ بفرمایید داخل ؛ عماد کجاست ؟! آقا سپهر ؟!
- محسن رحیمی : رفتن تا بیرون صبحانه بگیرن ؛ شماهم بیا پایین دور هم باشیم برای صبحانه ؛
- چشم ممنون ؛
محسن رحیمی : راستی ؛ این رنگ خیلی بهت میاد ( بعد هم اشاره به روسری گلبهی سرم کرد )
#گلاریس
#پارتسیزدهم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست!
@aye_110
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفت اگه همه رهات کردن برو دم خونه پسر فاطمه ؛
حسین همه رو تو خونش راه میده :)!
نائب زیاره همه اهالی هستم انشاءالله که قبول باشه 🤍..
#سامراء
#یک_شهریور
- مثلا اگه بقیه قشنگن ، تو خوشگلی . . ؛
اگه بقیه خندهی روی لبمن تو لبخند قلبمی : )💙'
- میگفت بعضی از نداشتنها ،
ارزشمند ترین داشته های یه آدم هستن . .
خیلی عمیقه این جمله :)!
- من زندگیم خیلی خراب شده ، دیگه درست نمیشه ، میشه یه زندگیه دیگه به من بدید ؟!
ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی ،
کجایی آخر ای شادی ؟ تو هم بر کن سر از جایی !
‹ به قاعده حرف بزن .
حرفِ دل، نان تنوری است ،
زود بیرون بیاید خمیر است و وا میرود،
دیر بیرون بیاید سوخته است ،
وقت دارد حرفِ دل زدن .
تصدقت گردم📻′🧡(= ›