‹ به قاعده حرف بزن .
حرفِ دل، نان تنوری است ،
زود بیرون بیاید خمیر است و وا میرود،
دیر بیرون بیاید سوخته است ،
وقت دارد حرفِ دل زدن .
تصدقت گردم📻′🧡(= ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- کلهم لحظه أنتِ وحدک عمر
˼همهیآنهایکلحظهاندوتوبهتنهایییکعُمرهستی💙⋮🎬 ָ࣪𓄼˹
لكنت می اندازد نگاهت در زبانم ؛
دردت به جا .. دردت به جا .. دردت به جانم :)!🤍'🌙
اگه بگم اندازه بارونای بهار دوستت دارم،
اگه بگم اندازه زنگ آخر مدرسه روز چهارشنبه دوستت دارم،
اگه بگم اندازه بوی کتاب نو دوستت دارم،
اگه بگم اندازه تار به تار مژه های سیاهت دوستت دارم،
اگه بگم اندازه عطر موردعلاقم دوستت دارم،
اگه بگم اندازه خونه به خونه ی پیرهنای چهارخونت دوستت دارم،
اگه بگم اندازه نوشابه بعد غذا دوستت دارم،
اگه بگم اندازه سیگار بعد مستی دوستت دارم،
اگه بگم اندازه خرت خرت برف تازه زیر پاهام دوستت دارم،
اگه بگم اندازه کارتونای بچگیم که صدبار دیدمشون دوستت دارم،
بازم دروغ گفتم؛ علاقه ی من بهت خیلی بیشتر ازین حرفاست :)!♥️'🔗
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - آبی به صورتم زدمو برگشتم پیش عماد و سپهر ؛ این اولین باری بود که عماد از
- بسم الله الرحمن الرحیم -
به قیافه درب و داغون خودم دستی کشیدم از پله ها پایین رفتم ؛ رحیمی مشغول صحبت با تلفن بود و بدون اینکه توجهش جلب کنم به سمت آشپزخونه رفتم "
- بله ؛ بله متوجه ام آقای موسوی انشاءالله امروز با عماد جان خدمت میرسیم برای قرارداد ؛ نه نه خیالتون راحت حواسم هست به همچی ؛ خدانگهدار .
" بعد از قطع کردن تلفنش متوجه حضور من شد که با همون لبخند کش دار مسخرش ادامه داد :
- عع اومدی مریم جان ؛ من یه کار فوری برام پیش اومده که باید با عماد برم ؛ به عماد زنگ میزنم خودش رو از همون ور برسونه ؛ برات مشکلی نداره که یکی و دوساعتی رو با سپهر تنها باشی که ؟! هان ؟!
مریم : نه ؛ نه خیالتون راحت شما برید به کاراتون برسید نگران نباشید .
" تنهایی با سپهر ینی شروع یه جنگ دیگه ؛ خوبه ؛ عالیه ؛ من همین رو میخام ! زجر دادن سپهر به هرروش و شیوه ای هرچند که سپهر تنها هدف این داستان نبود "
بعد رفتن رحیمی رفتم سمت ساحل ؛ تنها جایی که میتونستم خود واقعیم باشم !
با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم ؛ نگار بود !
- سلام قربونت برم چطوری بیمعرفت خانوم ؟!
نگار : مریم ؛ خوبی؟!
- چیزی شده نگار ؟! صدات چرا میلرزه ؟!
نگار : نه ؛ نه چیزی نشده نگران نشیا ؛ میگم بابات زنگ زد بهم ؛ گفت هرچی به گوشی قدیمیت زنگ میزنه خاموشی ؛ گفت حالش خیلی رو به راه نیست ؛ یه سر بهش بزن مریم !
" دنیا آوار شد رو سرم ؛ دیگه صدای نگار نمیشنیدم ؛ هرچی فکر و خیال بد بود تو چند ثانیه مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد ؛ ریتم قلبم انقدر کند شده بود که شک میکردم نکنه مُردم این ها جزای کارهایی که کردم ؛ اشک از گوشه چشمم سُر خورد پایین اومد ؛ نمیدونم چیشد به خودم که اومدم صدای هق هق گریه هام کل دریارو احاطه کرده بود ؛ "
- مریم ؛ مریم چته ؟! چیشده ؟! مریم یچیزی بگو خب ؟!
" صدای سپهر توی سرم اِکو میشد ؛ قیافه رنگ پریدش انقدر مظلومانه شده بود که یه لحظه به کل یادم رفت این همون سپهره ای که من واسه له کردنش دو سال تمام برنامه ریختم ؛ دستش اورد سمت شونه هام شروع کرد به تکون دادنم ؛
- مریم ؛ مریم تروخدا جواب بده ! چیشده ؟! چرا گریه میکنی ؟!
" درحالی که سعی میکردم گریه هام مخفی کنم ؛ تموم زور توی صدام جمع کردم و با همهی نفرت و خشمی که داشتم نسبت به سپهر شروع به داد زدن کردم "
مریم : دستت به من نزن عو/ضی ؛ حالم ازت بهم میخوره سپهر ؛ ازت متنفرم ؛ تو لجنی میفهمی ؟! لجن ! تو باعث شدی مامان دق کنه ؛ تو باعث شدی بابا معتاد بشه ؛ من دوسال از عمرم بخاطر توعه لعنتی ول کردم افتادم دنبالت پیدات کنم ؛ حالا میگی اگه پول میخای بهت بدم ؟! سپهر یه کاری میکنم آرزوی پول و ثروت رحیمی رو با خودت به گور ببری ؛ یه کاری میکنم واسه نون شبت به من التماس کنی سپهر ! حالام از جلوی چشمام گم شو آقای مسعود محجوب ! یا نه بهتره بگم سپهره ستاری قلابی ! داماد عزیزکردهی محسن رحیمی و برادر به لجن کشیده شدهی من !
#گلاریس
#پارتچهاردهم
کپی بدون آیدی منبع پیگرد قانونی دارد !
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - به قیافه درب و داغون خودم دستی کشیدم از پله ها پایین رفتم ؛ رحیمی مشغول
- بسم الله الرحمن الرحیم -
5 سال پیش از زبان مریم :
چند روزی میشد اوضاع بابا درست حسابی نبود ؛ شبا معمولا تا دیر وقت تو شرکت بود و صبح ها قبل از روشنی روز خونه رو ترک میکرد ؛ هربار که از مامان دلیل این رفتار های بابارو میپرسیدم میگفت کارش تو شرکت زیاده و احتمالا تا چند روز دیگه همچی به روال قبلی برمیگرده ؛ دروغ میگفت ؛ اینو از پچ پچ های یواشکی و شبانش با بابا که پر از استرس و اضطراب بود فهمیدم ؛ مسعود اون روزا پی درس مشق بود هربار که باهاش درباره مشکل بابا صحبت میکردم منو به بدبینی متهم میکرد ؛ بابا داشت غرق یه بازی میشد که نمیدونم چرا و چجوری سر ازش دراورده بود ؛ این که هیچ کاری نمیتونستم بکنم عذابم میداد ؛ چند روزی درس و کلاس ول کردم رفت و آمد بابا رو چک میکردم تا توی یه موقعیت مناسب بتونم باهاش صحبت کنم ؛ سشنبه ۵ ام بهمن بود ؛ بارون شدیدی گرفته بود همه تنم خیس شده بود ! با سرعت به سمت خونه میدوییدم با اینکه همیشه منتظر میشدم در رو واسم باز کنن این سری بدون در زدن کلید انداختم وارد خونه شدم ؛ صدای بلند و عصبانی بابا باعث شد سرجام خشکم بزنه ؛ با کی داشت انقدر عصبی صحبت میکرد ؟!
یه جوری که پیدا نباشم خیلی آروم و بی سر صدا پابرچین پا برچین خودم نزدیک در ورودی کردم تا صدای صحبت کردن بابا رو بهتر متوجه بشم ؛
- بله آقا بله من متوجه ام ؛ شما کارفرمای منی و من یه حسابدار ساده ؛ بله میدونم حقوق منو شما میدی ولی چه توقعی از من دارید ؟!
" بین هر کلمه ای ک میگفت مکث میکرد ؛ انگار آدمی که اون ور گوشی بود بهش اجازه صحبت نمیداد و هی وسط حرفاش میپرید "
- من نمیتونم نه نمیتونم ؛ توقع دارید دزدی کنم ؟! ( انقدر لحن صداش آروم کرد که به سختی متوجه حرفش شدم ) آقای رحیمی بنده یه عمر نون حلال بردم سر سفره حالا شما میگی با جابه جایی چندتا برگه و کاغذ به رئیس نگم که این وسط چند صد میلیارد جابه جا شده ؟! این وسطم یه چیزی به من برسه من چشمام ببندم ؟! به چه قیمتی اخه ؟! به قیمت حروم خور شدن بچهام ؟!
" حالا دیگه تقریبا میتونستم دلیل این حجم از آشفتگی و بهم ریخته بودن بابا رو تو این مدت بفهمم ؛ رحیمی کی بود ؟! از کجا سر کلش پیدا شده بود تو زندگی ما ؛ کاش زودتر تموم بشه همچی "
چند روزی اوضاع آروم بود ؛ بابا مثل همیشه سرکار میرفت این بار زودتر از بقیه شب ها خونه میومد ؛ حالش بهتر بود ! و خوب این یعنی همچیز مثل سابق شده بود دوباره میتونستیم همون خانواده گرم و صمیمی محجوب باشیم ؛ ولی من هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی یه جایی یه جوری از هم جدا شیم که دیگه هیچوقت نتونیم یه خانواده باشیم حسرت یه بار دیگه کنار هم بودن رو تک تکمون به گور ببریم ؛
#گلاریس
#پارتپانزدهم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست !
@aye_110
اما تو همانی بودی ك همه از تو فراری بودند
اما من تو را در آغوشم گرفته و آرام میکردم !.
- وضعیت ما اینِ تو چی بابا ؟! داری هدفاتو بی ما میدویی بالا ؟!
ما رو نمیبینی خوشی حالا ؟! خودتو در میون بذار تلفنی با ما ، دلمون تنگ ، یادتیم کلی لااقل از ما نمیبردی :)!
± محمدرضاشایع | یادتیمکلی .