- به قولِ شایان اشراقی :
+ حیف من ، حیف عشق ، تو رو چه به عاشقی اخه 🤍🫀!(":
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- امروز پشت یه ماشین نوشته بود :
+ ما خواستیم یه زمانی ، اما دلبر نخواست . و ماهم دیگه کسی رو نخواستیم ؛ حتی یه روز دلبرو . . - آدمو تو فکر فرو میبره !('
من ماه بودم ؛ تو خورشید . از هم دور بودیم . گفته بودن حق نداریم همدیگه رو ببینیم . ولی بازم منتظر میشستم که شب بشه ، غروب کنی و از پشت ابرا یواشکی ببینمت :)!🌚'🌝
#خورشید
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - - ببینید من پرونده شمارو بررسی کردم ؛ مسعود جان هم مثل برادر بنده میمونه
- بسم الله الرحمن الرحیم -
روزی که مسعود رفت واسه استخدام تو شرکت رحیمی رو هیچوقت یادم نمیره ؛ 3 اسفند همون سال ؛ استرس عجیبی داشتم مطمئن نبودم رحیمی قبول کنه مسعود پیشش کار کنه !
سرکوچه شرکت منتظر اومدن مسعود بودم ؛ پیاده رویی که به ساختمون غول پیکر رحیمی ختم میشد رو متر میکردم ؛ ذهنم هزارتا سوال بی جواب داشت که فقط با نفوذ تو دم دستگاه رحیمی میشد جوابش پیدا کرد ؛
- مریم ؛
مریم : شیری یا روباه آقا سپهر ستاری ؟!
- ممکنه اخویتون دست بزاره روی یه کاری و نه بشنوه ؟!
مریم : جون من راست میگی ؟! یعنی قبول کرد ؟! به همین سادگی ؟!
- عع قسم نخور جون خودت ببینم ؛ به همین سادگیِ سادگیم که نبود ؛ کلی سوال و جواب کرد ؛ اولم گفت وکیل داره و نیازی به من نداره ولی بعد کلی خواهش التماس که به دردش میخورم و خودم بهش ثابت میکنم راضیش کردم !
البته فعلا ؛ قرار شد واسه آخر هفته بریم شمال یکی از پرونده های زمینش رو نشونم بده تا مثلا مَحک بزنه هوش استعداد منو ! منم که تا دلت بخواد هوش و استعداد دارم پس در نتیجه کارو حل شده بدون آبجی خانوم !
مریم : اگه نشه چی مسعود ؟! وای اگه نشه ؛ اگه نشه ..
- اگه نشه نداریم فداتبشم ؛ میشه یعنی باید بشه به توانایی خان داداشت شک داری شما ؟!
" لبخند کش دار و زورکی تحولیش دادم ؛ به اینکه کار مسعود درسته شک نداشتم ؛ ولی نباید رحیمی رو دست کم میگرفتیم ؛ کافی بود فقط به مدارک و سابقه کاری مسعود شک کنه و استعلام بگیره ؛ اونوقت بود که دیگه باید آزاد شدن بابا رو تو خواب میدیدیم ! واسه رفتن مسعود به شمال همراه رحیمی باید از قبل تدارک میدیدم ؛ اونجا دیگه من نمیتونستم همراهش باشم تنها راه ارتباطی ما تلفن بود ؛ چند دست کت و شلوار با پس انداز خودم براش خریدم تا شبیه آدم حسابیا به نظر برسه ؛ دلشوره عجیبی داشتم و سعی میکردم خیلی تو خونه نمونم و حواسم پرت کنم !
توی خونه ای که بابا نبود هرلحظش دلگیر و تاریک بود ؛ بیشتر از هروقت دیگه دلم براش تنگ شده بود ولی چون فعلا تکلیف پروندش مشخص نبود اجازه ملاقات نمیدادن !
خیلی دلم میخواست ببینمش و خبر اینکه داریم برای آزادیش مدرک جور میکنیم بهش بدم ؛ هرچند که اگه بفهمه مخالفت میکنه ولی نمیتونم دست رو دست بزارم بابا رو توی زندان بخاطر گناه نکرده ببینم !
5 اسفند با استرس و دلشوره عجیبی از مسعود خداحافظی کردم و راهی شمال شد ؛ قرار شد شنبه برگرده ؛ تموم این مدت با پیام و زنگ باهم در ارتباط بودیم کارا خوب پیش میرفت و مسعود روز به روز خودش بیشتر تو دل رحیمی جا میکرد ؛
- میشه بدونم چرا شنبه برنگشتی مسعود خان ؟! الان دقیقا چهار پنج روزه که شمالی ! داری چیکار میکنی؟! مگه قرار نبود یه سرکشی ساده از زمین های رحیمی باشه ؟!
مسعود : چته مریم ؟! نیومدم تفریح و خوشگذرونی که ! دارم همه سعی تلاشم میکنم خودم تو دلش جا کنم ؛ بد میکنم ؟!
- فقط برگرد بیا مسعود ؛ من و مامان خیلی تنهاییم هر کاری داری میکنی زود انجامش بده و دست پر برگرد باشه ؟! بهم قول میدی مگه نه ؟!
" رفتار مسعود عوض شده بود ؛ من اینو از لحن صحبت کردنش و فرار کردنش از بحث میفهمیدم ؛ نمیدونم داشت چه اتفاقی براش میافتاد و مسعود دل به چی تو اون شمال لعنتی بسته بود ؛ تنها کاری که میتونستم بکنم صبر بود ؛ صبر برای برگشت مسعود و توضیح خواستن ازش راجب این اوضاعی که پیش اومده بود "
#گلاریس
#پارتهیجدهم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست !
@aye_110
در قهوه ایِ چشمِ تو خواندم که محال است ،
آن کس که مرا عاشق خود کرد نباشی :)!🤎☕️
منو به مرحله ای نرسونید که منطقی فکر کنم ؛ من ورژن منطقی بودنم خیلی بیرحمه :)!
محبوبِ من ؛
شما رگها و مویرگ
هاي قلب هستید . .
نباشید قلبمان ماهیچھ اي
از کار افتادھ است . !✨🫀
مثل آدمی شدهام که آتش گرفته ؛
اگر بایستد ، میسوزد . .
اگر بدود ، بیشتر میسوزد : )