eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
- امروز پشت یه ماشین نوشته بود  :
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- امروز پشت یه ماشین نوشته بود  :
+ ما خواستیم یه زمانی ، اما دلبر نخواست . و ماهم دیگه کسی رو نخواستیم ؛ حتی یه روز دلبرو . . - آدمو تو فکر فرو میبره !('
به قولِ آقاجون خدابیامرز : - عشق همه چیز را توجیه میکند 🌙♥️`
من ماه بودم ؛ تو خورشید . از هم دور بودیم . گفته بودن حق نداریم همدیگه رو ببینیم . ولی بازم منتظر میشستم که شب بشه ، غروب کنی و از پشت ابرا یواشکی ببینمت :)!🌚'🌝
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - - ببینید من پرونده شمارو بررسی کردم ؛ مسعود جان هم مثل برادر بنده میمونه
- بسم الله الرحمن الرحیم - روزی که مسعود رفت واسه استخدام تو شرکت رحیمی رو هیچوقت یادم نمیره ؛ 3 اسفند همون سال ؛ استرس عجیبی داشتم مطمئن نبودم رحیمی قبول کنه مسعود پیشش کار کنه ! سرکوچه شرکت منتظر اومدن مسعود بودم ؛ پیاده رویی که به ساختمون غول پیکر رحیمی ختم میشد رو متر میکردم ؛ ذهنم هزارتا سوال بی جواب داشت که فقط با نفوذ تو دم دستگاه رحیمی میشد جوابش پیدا کرد ؛ - مریم ؛ مریم : شیری یا روباه آقا سپهر ستاری ؟! - ممکنه اخویتون دست بزاره روی یه کاری و نه بشنوه ؟! مریم : جون من راست میگی ؟! یعنی قبول کرد ؟! به همین سادگی ؟! - عع قسم نخور جون خودت ببینم ؛ به همین سادگیِ سادگیم که نبود ؛ کلی سوال و جواب کرد ؛ اولم گفت وکیل داره و نیازی به من نداره ولی بعد کلی خواهش التماس که به دردش میخورم و خودم بهش ثابت میکنم راضیش کردم ! البته فعلا ؛ قرار شد واسه آخر هفته بریم شمال یکی از پرونده های زمینش رو نشونم بده تا مثلا مَحک بزنه هوش استعداد منو ! منم که تا دلت بخواد هوش و استعداد دارم پس در نتیجه کارو حل شده بدون آبجی خانوم ! مریم : اگه نشه چی مسعود ؟! وای اگه نشه ؛ اگه نشه .. - اگه نشه نداریم فداتبشم ؛ میشه یعنی باید بشه به توانایی خان داداشت شک داری شما ؟! " لبخند کش دار و زورکی تحولیش دادم ؛ به اینکه کار مسعود درسته شک نداشتم ؛ ولی نباید رحیمی رو دست کم میگرفتیم ؛ کافی بود فقط به مدارک و سابقه کاری مسعود شک کنه و استعلام بگیره ؛ اونوقت بود که دیگه باید آزاد شدن بابا رو تو خواب میدیدیم ! واسه رفتن مسعود به شمال همراه رحیمی باید از قبل تدارک میدیدم ؛ اونجا دیگه من نمیتونستم همراهش باشم تنها راه ارتباطی ما تلفن بود ؛ چند دست کت و شلوار با پس انداز خودم براش خریدم تا شبیه آدم حسابیا به نظر برسه ؛ دلشوره عجیبی داشتم و سعی میکردم خیلی تو خونه نمونم و حواسم پرت کنم ! توی خونه ای که بابا نبود هرلحظش دلگیر و تاریک بود ؛ بیشتر از هروقت دیگه دلم براش تنگ شده بود ولی چون فعلا تکلیف پروندش مشخص نبود اجازه ملاقات نمیدادن ! خیلی دلم میخواست ببینمش و خبر اینکه داریم برای آزادیش مدرک جور میکنیم بهش بدم ؛ هرچند که اگه بفهمه مخالفت میکنه ولی نمیتونم دست رو دست بزارم بابا رو توی زندان بخاطر گناه نکرده ببینم ! 5 اسفند با استرس و دلشوره عجیبی از مسعود خداحافظی کردم و راهی شمال شد ؛ قرار شد شنبه برگرده ؛ تموم این مدت با پیام و زنگ باهم در ارتباط بودیم کارا خوب پیش میرفت و مسعود روز به روز خودش بیشتر تو دل رحیمی جا میکرد ؛ - میشه بدونم چرا شنبه برنگشتی مسعود خان ؟! الان دقیقا چهار پنج روزه که شمالی ! داری چیکار میکنی؟! مگه قرار نبود یه سرکشی ساده از زمین های رحیمی باشه ؟! مسعود : چته مریم ؟! نیومدم تفریح و خوشگذرونی که ! دارم همه سعی تلاشم میکنم خودم تو دلش جا کنم ؛ بد میکنم ؟! - فقط برگرد بیا مسعود ؛ من و مامان خیلی تنهاییم هر کاری داری میکنی زود انجامش بده و دست پر برگرد باشه ؟! بهم قول میدی مگه نه ؟! " رفتار مسعود عوض شده بود ؛ من اینو از لحن صحبت کردنش و فرار کردنش از بحث میفهمیدم ؛ نمیدونم داشت چه اتفاقی براش میافتاد و مسعود دل به چی تو اون شمال لعنتی بسته بود ؛ تنها کاری که میتونستم بکنم صبر بود ؛ صبر برای برگشت مسعود و توضیح خواستن ازش راجب این اوضاعی که پیش اومده بود " کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست ! @aye_110
در قهوه ایِ چشمِ تو خواندم که محال است ، آن کس که مرا عاشق خود کرد نباشی :)!🤎☕️
منو به مرحله ای نرسونید که منطقی فکر کنم ؛ من ورژن منطقی بودنم خیلی بیرحمه :)!
"مگه من ازت خواسته بودم" شنیدی نمون ؛ فقط برو !
محبوبِ من ؛ شما رگ‌ها و مویرگ هاي قلب هستید . . نباشید قلبمان ماهیچھ اي از کار افتادھ است . !✨🫀
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته ؛ اگر بایستد ، می‌سوزد . . اگر بدود ، بیشتر میسوزد : )
- ‏تو رستورانِ میز بغلی به پسر کوچولوش ك داشت بینِ میزا قدم میزد گفت : ± پس چرا شامتو نخوردی ?! ‏پسره گفت : ‹ چون غصه میخورم سیر میشم . . › ‏ حقیقتا منم همینطور پسر کوچولو منم همینطور :)!🌸'🔒