محبوبِ من ؛
شما رگها و مویرگ
هاي قلب هستید . .
نباشید قلبمان ماهیچھ اي
از کار افتادھ است . !✨🫀
مثل آدمی شدهام که آتش گرفته ؛
اگر بایستد ، میسوزد . .
اگر بدود ، بیشتر میسوزد : )
- تو رستورانِ میز بغلی به پسر کوچولوش
ك داشت بینِ میزا قدم میزد گفت :
± پس چرا شامتو نخوردی ?! پسره گفت :
‹ چون غصه میخورم سیر میشم . . ›
حقیقتا منم همینطور
پسر کوچولو منم همینطور :)!🌸'🔒
مثل ِ عالیجنابنزارقبانی عاشقباشید ؛
بذاریدعشق وجودتونرولمسکنه
یهجوریكه :
بهجای دوستدارم ِ خشك ُخالی ؛
بتونیدبهشبگید :
بهتمام ِسلولهایمواردشدی : )!🫀'
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - روزی که مسعود رفت واسه استخدام تو شرکت رحیمی رو هیچوقت یادم نمیره ؛ 3 اس
- بسم الله الرحمن الرحیم -
صدای نوتیف پیام اول صبح حاکی از یه سری خبرا از سمت مسعود بود ؛ بدون وقفه گوشی رو برداشتم ؛
- مریم جان من نمیتونم خیلی صحبت کنم ؛ دارم برمیگردم تهران ؛ فقط قبل اومدن خونه باید یه سر برم شرکت رحیمی نگران نباش خدانگهدار .
" چاره ای جز صبر کردن نداشتم ؛ این چند روز تموم حواسم به شرکت سپرده بودم رفت و آمد کارمندارو چک میکردم ؛ دلم میخواست برم تو شرکت یه سر گوشی آب بدم ولی ترس اینکه مسعود بفهمه مانع انجام این کار میشد ؛ چیزی به زمان دادگاه بابا نمونده بود و من همه امیدم به مسعود بود ؛ مسعودی که بجای یک روز پنج روزی میشد که شمال بود تموم این مدت حتی یه خبر هم از ما نگرفته بود ؛ با مرور این فکرا پلک هام سنگین شد با صدای زنگ آیفون از جا پریدم ؛ به ساعت نگاهی کردم پنج ساعتی میشد که خوابم برده بود ولی برای خودم فقط پنج دقیقه گذشته بود !
آیفون برداشتم با قیافه درب و داغون مسعود روبه رو شدم ؛
- سلام مسعود خان ؛ شیری یا روباه آقاسپهر ؟!
" با بی اعتنایی کتش رو دراورد بدون اینکه جوابم بده از کنارم گذشت خودش پرت کرد روی کاناپه "
- با شمام ها ؛ میشنوی اصلا ؟!
مسعود : مریم تروخدا فعلا بیخیال شو بزار استراحت کنم که خیلی خستم ؛ چند ساعته پشت فرمون بودم ؛ فردا باهم حرف میزنیم باشه ؟!
- فردا ؟! چی داری میگی؟! ما دیگه زمانی برامون نمونده ! خیلی برات سخته بهم بگی چیزی دست گیرت شد یا نه ؟!
مسعود : وای ؛ وای مریم تروخدا بس کن ! چی میخوای بدونی ؟! نه چیزی دست گیرم نشد ! اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نبود ؛ من ، من اصلا فکر میکنم که ..
- که چی ؟! چی فکر میکنی هان ؟! یک هفته تمام ول کردی رفتی هربار با بهونه اینکه داری مدرک جور میکنی روز اومدنت انداختی عقب ؛ الان اومدی میگی چیزی دست گیرم نشده ؟!
مسعود : اره نشده ؛ چون اصلا چیزی نبود که من دستگیرم بشه ؛ همه کاراشون قانونیه ؛ من فکر میکنم اصلا کار رحیمی نیست ؛ خیلی آدم خوبیه ؛ شاید ، شاید کار یکی دیگست ، شاید رحیمی هم یه قربانی بوده خودش ؛ هان ؟! ما که نمیدونیم !
- باورم نمیشه مسعود ؛ این تویی؟! این مسعود محجوبِ ؟! من بهت میگم خودم با گوشای خودم شنیدم بابا اسمش پشت تلفن گفت رحیمی ؛ میگی کار یکی دیگست؟! چت شده تو ..
" رفتار مسعود بیشتر از هرچیزی نگرانم کرده بود ؛ اینکه نمیدونستم چرا جهبه رو خالی کرده ؛ چرا سعی داره رحیمی رو بیگناه جلوه بده ؛ و کلی چراهای دیگه که جوابی براشون نبود . باید خودم دست به کار میشدم ؛ باید دلیل رفتار های عجیب مسعود رو میفهمیدم !
فردای همون روز زودتر از مسعود از خونه بیرون زدم ؛ تاکسی گرفتم منتظر اومدن مسعود شدم ؛ از خونه بیرون زدو تا سر خیابون پیاده رفت ؛ بعد هم شاسی بلند مشکی که سرنشینش دختری با روسریِ سفید عینک آفتابی بود سوارش کرد ؛ کل مسیری که دنبالشون بودم خدا خدا میکردم این دختر هیچ ربطی به رحیمی و اون شرکت کوفتی نداشته باشه ؛ که اگه داشته باشه سخت نیست فهمیدن رفتار های عجیب و غریب مسعود !
- همان روز از زبان مسعود
مسعود : ببخشید خانوم رحیمی مزاحم شماهم شدیم ؛
- عطیه ؛ اسمم عطیهس راحت باشید آقا سپهر !
ما از این به بعد باهم زیاد کار داریم ؛ بابا گفت شما وکیل بنده اید خیلی هم ازتون تعریف کرد ؛ راستش بیشتر بخاطر همین منم اون سفر شمال رو همراه شما اومدم ؛ میخواستم بیشتر بشناسمتون ! خب از خودتون بگید ؛ شمال که خیلی نتونستیم باهم هم کلام بشیم
مسعود : اقای رحیمی لطف دارن به بنده ؛ راستش من از شهرستان اومدم و خیلی راه و چاه بلد نیستم ؛ امیدوارم بتونم کنار اقای رحیمی بمونم و بدردشون بخورم !
- شهرستان ؟! چه جالب ! یعنی تهران هیچکس رو ندارید ؟!
مسعود : نه متاسفانه ؛ من کلا هیچکس رو ندارم راستش رو بخواید پدر و مادرم رو تو بچگی از دست دادم و با عموم زندگی میکنم که البته ایشون هم سنی ازشون گذشته ؛
#گلاریس
#پارتنوزدهم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست !
@aye110
یه شب تو اوج مستی لاى اون همه دا.ف و بيزنسى ياد يه جفت چشم ميوفتى كه ازش افتادى و همه چى زهرمارت ميشه !(:
دلتنگم و خندهی تو درمان من است ،
اشک در چَشمم و اغوش تو پناه من است : )☕️'🤎