eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
محبوبِ من ؛ شما رگ‌ها و مویرگ هاي قلب هستید . . نباشید قلبمان ماهیچھ اي از کار افتادھ است . !✨🫀
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته ؛ اگر بایستد ، می‌سوزد . . اگر بدود ، بیشتر میسوزد : )
- ‏تو رستورانِ میز بغلی به پسر کوچولوش ك داشت بینِ میزا قدم میزد گفت : ± پس چرا شامتو نخوردی ?! ‏پسره گفت : ‹ چون غصه میخورم سیر میشم . . › ‏ حقیقتا منم همینطور پسر کوچولو منم همینطور :)!🌸'🔒
- زیرِ شمشیر ‹ حوادث › پا بر جاییم ما!🌱'
و انگار که بودنت ، دست‌آویزی‌ست‌ برای‌دل‌بستن‌به‌این‌زندگی . . 🫂'🌱
مثل‌ ِ عالیجناب‌نزار‌قبانی عاشق‌باشید ؛ بذاریدعشق‌ وجودتون‌‌رو‌‌لمس‌‌کنه‌ یه‌‌جوری‌‌كه : به‌‌جای‌ دوست‌دارم‌ ِ خشك‌ ُخالی ؛ بتونید‌بهش‌‌بگید : به‌‌تمام ِسلول‌‌هایم‌‌وارد‌‌شدی : )!🫀'
ما کم سن و سال ترین سالمندانِ تاریخیم ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - روزی که مسعود رفت واسه استخدام تو شرکت رحیمی رو هیچوقت یادم نمیره ؛ 3 اس
- بسم الله الرحمن الرحیم - صدای نوتیف پیام اول صبح حاکی از یه سری خبرا از سمت مسعود بود ؛ بدون وقفه گوشی رو برداشتم ؛ - مریم جان من نمیتونم خیلی صحبت کنم ؛ دارم برمیگردم تهران ؛ فقط قبل اومدن خونه باید یه سر برم شرکت رحیمی نگران نباش خدانگهدار . " چاره ای جز صبر کردن نداشتم ؛ این چند روز تموم حواسم به شرکت سپرده بودم رفت و آمد کارمندارو چک میکردم ؛ دلم میخواست برم تو شرکت یه سر گوشی آب بدم ولی ترس اینکه مسعود بفهمه مانع انجام این کار میشد ؛ چیزی به زمان دادگاه بابا نمونده بود و من همه امیدم به مسعود بود ؛ مسعودی که بجای یک روز پنج روزی میشد که شمال بود تموم این مدت حتی یه خبر هم از ما نگرفته بود ؛ با مرور این فکرا پلک هام سنگین شد با صدای زنگ آیفون از جا پریدم ؛ به ساعت نگاهی کردم پنج ساعتی میشد که خوابم برده بود ولی برای خودم فقط پنج دقیقه گذشته بود ! آیفون برداشتم با قیافه درب و داغون مسعود روبه رو شدم ؛ - سلام مسعود خان ؛ شیری یا روباه آقاسپهر ؟! " با بی اعتنایی کتش رو دراورد بدون اینکه جوابم بده از کنارم گذشت خودش پرت کرد روی کاناپه " - با شمام ها ؛ میشنوی اصلا ؟! مسعود : مریم تروخدا فعلا بیخیال شو بزار استراحت کنم که خیلی خستم ؛ چند ساعته پشت فرمون بودم ؛ فردا باهم حرف میزنیم باشه ؟! - فردا ؟! چی داری میگی؟! ما دیگه زمانی برامون نمونده ! خیلی برات سخته بهم بگی چیزی دست گیرت شد یا نه ؟! مسعود : وای ؛ وای مریم تروخدا بس کن ! چی میخوای بدونی ؟! نه چیزی دست گیرم نشد ! اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نبود ؛ من ، من اصلا فکر میکنم که .. - که چی ؟! چی فکر میکنی هان ؟! یک هفته تمام ول کردی رفتی هربار با بهونه اینکه داری مدرک جور میکنی روز اومدنت انداختی عقب ؛ الان اومدی میگی چیزی دست گیرم نشده ؟! مسعود : اره نشده ؛ چون اصلا چیزی نبود که من دستگیرم بشه ؛ همه کاراشون قانونیه ؛ من فکر میکنم اصلا کار رحیمی نیست ؛ خیلی آدم خوبیه ؛ شاید ، شاید کار یکی دیگست ، شاید رحیمی هم یه قربانی بوده خودش ؛ هان ؟! ما که نمیدونیم ! - باورم نمیشه مسعود ؛ این تویی؟! این مسعود محجوبِ ؟! من بهت میگم خودم با گوشای خودم شنیدم بابا اسمش پشت تلفن گفت رحیمی ؛ میگی کار یکی دیگست؟! چت شده تو .. " رفتار مسعود بیشتر از هرچیزی نگرانم کرده بود ؛ اینکه نمیدونستم چرا جهبه رو خالی کرده ؛ چرا سعی داره رحیمی رو بی‌گناه جلوه بده ؛ و کلی چراهای دیگه که جوابی براشون نبود ‌. باید خودم دست به کار میشدم ؛ باید دلیل رفتار های عجیب مسعود رو میفهمیدم ! فردای همون روز زودتر از مسعود از خونه بیرون زدم ؛ تاکسی گرفتم منتظر اومدن مسعود شدم ؛ از خونه بیرون زدو تا سر خیابون پیاده رفت ؛ بعد هم شاسی بلند مشکی که سرنشینش دختری با روسریِ سفید عینک آفتابی بود سوارش کرد ؛ کل مسیری که دنبالشون بودم خدا خدا میکردم این دختر هیچ ربطی به رحیمی و اون شرکت کوفتی نداشته باشه ؛ که اگه داشته باشه سخت نیست فهمیدن رفتار های عجیب و غریب مسعود ! - همان روز از زبان مسعود مسعود : ببخشید خانوم رحیمی مزاحم شماهم شدیم ؛ - عطیه ؛ اسمم عطیه‌س راحت باشید آقا سپهر ! ما از این به بعد باهم زیاد کار داریم ؛ بابا گفت شما وکیل بنده اید خیلی هم ازتون تعریف کرد ؛ راستش بیشتر بخاطر همین منم اون سفر شمال رو همراه شما اومدم ؛ میخواستم بیشتر بشناسمتون ! خب از خودتون بگید ؛ شمال که خیلی نتونستیم باهم هم کلام بشیم مسعود : اقای رحیمی لطف دارن به بنده ؛ راستش من از شهرستان اومدم و خیلی راه و چاه بلد نیستم ؛ امیدوارم بتونم کنار اقای رحیمی بمونم و بدردشون بخورم ! - شهرستان ؟! چه جالب ! یعنی تهران هیچکس رو ندارید ؟! مسعود : نه متاسفانه ؛ من کلا هیچکس رو ندارم راستش رو بخواید پدر و مادرم رو تو بچگی از دست دادم و با عموم زندگی میکنم که البته ایشون هم سنی ازشون گذشته ؛ کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست ! @aye110
یه شب تو اوج م‌ستی لاى اون همه دا.ف و بيزنسى ياد يه جفت چشم ميوفتى كه ازش افتادى و همه چى زهرمارت ميشه !(:
در‌دنیایی‌ که‌ سراسر‌ جنگ‌ است‌؛ تو‌پناهگاه‌ منی 💖🌸 ..
دلتنگم و خنده‌ی تو درمان من است ، اشک در چَشمم و اغوش تو پناه من است : )☕️'🤎
تراژدی‌ یعنی‌ . . نسل‌ ما زندگی‌ رو‌ آغاز‌ نکرده‌ ولی پیر شده . !