eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
مشکلات روانی من از وقتی کلید خورد که جمعه شد و فیتیله پخش نشد .
- ‏تو زبان کُردی به پرنده‌ ای ك آشیانه ‌شو گم کرده باشه میگن : ‹ لانه ‌واز › چون اون پرندهِ خیلی آواره و بی نام و نشونه و حس و حال غریبی داره ، ‹ لانه ‌واز › ترینم ')!
- رابطه‌ای رو نیاز دارم ك توش ‹ راستی مامان سلام رسوند › بشنوم :)!
- به این رفیقمون میگم از وقتی ازدواج کردی کلا انلاین نیستی میگه : آخه الان علتِ اصلی آنلاین بودنم رو بصورتِ آفلاین دارم :))))💙'
- خطابِ به پارتنرِ آینده‌ام :
‏‹ حسرت او نمی‌رود از دل پاره پاره‌ام ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - تصمیم خودم گرفته بودم ؛ دست رد به سینه شانسی که همراهم بود نمیزدم ؛ شمار
- بسم الله الرحمن الرحیم - " امروز ؛ روز موعود ؛ روزی که چند ساله منتظر رسیدنشم ؛ قرار من این نبود ؛ من اینو نمیخواستم ؛ من شکستن عماد رو ازدواج با رحیمی رو نمیخواستم ؛ من فقط حقم میخام ؛ حقی که به ناحق ازم گرفتن ؛ من مامانم میخام ؛ مامانی که تاب حرف ها و قضاوت های نابجای دور اطرافیان نداشت دق کرد ؛ من بابام میخام ؛ همون بابایی که 5 سال از عمر و جوونیش رو تو زندان گذروند فقط چون نخواست حروم خور بشن بچهاش ؛ این پول این خونه این ماشین و شرکت حق منه ! حق مامان و باباس ! تاوان دادن حق سپهر و رحیمیِ ؛ ولی عماد ، عماد زیادی واسه داستان من خوب بود ، عماد زیادی واسه پسر رحیمی بودن حیف بود ، جلوی آیینه وایستاده بودم به مریمی که تبدیل شده بودم نگاه میکردم ؛ چقدر حس منفور بودن ازش میگرفتم ؛ چقدر دیگه نمیشناختمش ؛ چقدر شکسته بود ، سوییچ ماشین رو برداشتم به طرف همون محضری که رحیمی گفته بود راه افتادم ؛ تموم مسیر به عماد فکر میکردم ، به حرفاش تو این مدت ، به کارایی ک برام انجام داد ، به چشم های قهوه ای رنگش ، به قلب بزرگش ، مرور کردن خاطرهامون با عماد فقط باعث میشد از انجام دادن کاری که واسش جون کنده بودم پشیمون شم ، نباید بهش فکر میکردم ، نباید به هیچی فکر میکردم ! رسیدم جلوی در محضر ؛ رحیمی جلوی در محضر به ساعت توی دستش خیره شده بود ؛ هنوز یک ربع تا ساعت مقرر موند بود ؛ از تایم باقی مونده استفاده کردم شماره بابا رو گرفتم : - الو بابا ؟! سلام دورت بگردم ؛ خوبی ؟! ± مریم بابا تویی ؟! کجایی دخترم ؟! چند بار با گوشیت تماس گرفتم خاموش بودی ! " بغض لعنتی یجوری گلومو فشار میداد که هرلحظه بیشتر به گریه کردن نزدیک میشدم ؛ " - بابا ؟! دیگه داره تموم میشه ؛ دارم حقمون پس میگیرم ؛ دیگه چیزی تا دور هم جمع شدنمون نمونده ؛ دوباره میشیم یه خانواده ؛ من و تو ؛ دوتایی یه خانواده ایم دورت بگردم ± چرا صدات میلرزه بابا ؟! توری شده ؟! شرمندم بابا ؛ شرمندم که پدری نکردم برات ؛ مریم بابا برگرد بیا ؛ بیا من حق حقوق نمیخام ؛ برگرد بیا قول میدم این کوفتی رو ترک کنم ؛ بیا بابا من طاقت دوری تورو ندارم ؛ " دیگه نمیتونسم جلوی بغضی که راه نفس کشیدنم رو بسته بود مقاوت کنم ؛ صدای گریه هام همه‌ی فضای ماشین گرفته بود ؛ صدای مریم گفتن بابا از پشت گوشی باعث شد بدون خداحافظی گوشی رو قطع کنم ؛ نمیخواستم صدای گریه هام بشنوه ؛ نمیخواستم حالا که تا اینجا اومدم پا پس بکشم ؛ من باید تا آخرش میرفتم ؛ تا آخرِ آخر .. " - سلام ! رحیمی : به به سلام مریم جان ؛ کجایی تو دختر ؛ گفتم نکنه پشمون شدی ؟! - نه ؛ نه من فقط ؛ فقط میخواستم که .. رحیمی : اذیت نکن خودتو ؛ بیا بریم داخل سپهر و عطیه هم تازه رسیدن ؛ " سنگینی نگاه های عطیه رو بیشتر از همیشه حس میکردم ؛ سپهر اما نگاهم نمیکرد ؛ سرش پایین انداخته بود مدام پاهاش رو روی ریتم به زمین میکوبید ؛ میدونستم به چی فکر میکنه ؛ به اینکه شاید اگه ول نمیکرد بره ؛ شاید اگه همون سال کمک میکرد بهم ؛ هیچکدوم از این اتفاقات نمیافتاد ؛ خوب میشناختمش ؛ از بچگی هروقت قهر میکرد نگاهم نمیکرد ؛ ولی اینجا تو این زمان ؛ دیگه هیچکی و هیچکس برام مهم نبود ؛ من از تک تک آدم هایی ک دوستم داشتن و دوستشون داشتم گذشتم تا الان اینجام ؛ دیگه هیچی نمیتونه تکونم بده ؛ هیچی .. - خب بسم الله عروس خانوم و آقا داماد هستین که شروع کنیم ؟! مریم : یه لحظه ؛ اقای رحیمی پایین تشریف دارن ؛ سپهر : من میرم دنبالشون ! " چند دقیقه بعد از رفتنش دنبال رحیمی ؛ سراسیمه بالا اومد ؛ نفس نفس میزد نگاهش رو از رو من برنمیداشت ؛ ترس عجیبی توی چشماش نقش بسته بود ؛ عطیه : سپهر ؛ سپهر چیشده ؟! بابا کجاس ؟! - عماد ؛ عماد بیمارستانه .. کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست! @aye_110
- خاک بر سر من . بگو چرا ?!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- خاک بر سر من . بگو چرا ?!
تو چرا انقد زیبایی?! تو چرا توی هر حالتی خوشگلی?! چرا توی بدترین شرایطم می‌درخشی?! گاهی وقتا باورم نمی‌شه که دارمت و بخشی از زندگیمی . یعنی‌واقعاً ، نمی‌دونم خدا می‌خواست‌زیبایی‌رو خلق کنه که تو آفریده شدی یا تورو آفرید که زیبایی خلق شد . در هر صورت خواستم‌ بگم : وقتایی که غر می‌زنی و می‌گی زشتی و از خودت ایراد می‌گیری از همیشه قشنگ‌تری =)!🤍📎؛