بودن بعضیا تو زندگیمون چقد خوبه . .
انگار ساخته شدن که از راه دور
بهت حس خوب و آرامش بدن ،
وقتی باهاشون حرف میزنی
خوشحال میشی ،
یکی مث تو فقط خواستم بگم ،
چقد خوبه که تورو دارم . . ♥️
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس میپرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی؟
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن . .
و يادمه يه بار وقتی که نمیتونستم نفس بکشم
و قفسه سينهام تو آتش میسوخت ، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم
و نُه رو نشون دادم . .
بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که
من يه مبارز واقعی هستم .
ازم پرسيد : میدونی از کجا میدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹!
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت، به خاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹، دليل اينکه گفتم
۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای
یه وقت دیگه . .
و الان وقتش بود ، ده بزرگ و وحشتناک، از
دست دادن تو بود . .
رفتن تو درد شماره ده من بود !🎭
پرسیدند آیا او را در حد
مرگ دوست داری؟
گفتم بالای قبرم از او
صحبت کن . .
و ببین چطور مرا
زنده میکند : )!🤍🌙'
اگر دوستش داريد به زبان بياوريد !
پانتوميم كه بازى نمی كنيد . .
از ترس ِ باختن ، با اشاره می خواهيد بفهمانيد واقعاً دوستش داريد و به زبان نمى آوريد . .
يكى از راه ميرسد كه بى هيچ عشقى
تكه كلامش ‹ دوستت دارم › است !
مى آيد ، مى گويد ، مى برد دلش را . .
و شما می مانيد و دوستت دارم هايى كه
در عطر ِ پيراهنش جا مانده است : )!💙'🎼
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
تراپی؟! نه ممنون پامو تکون میدم =)
تراپی چاره ساز نیست، من نیاز دارم با تراپیستم زندگی کنم که هر دقیقه ازش بپرسم الان باید چه پُخی بخورم؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
⤸ بس کُن او یارِ دِگر دارد :)! ⤹
⤸ بس کُن او یارِ دِگر دارد :)! ⤹
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - " دلشوره عجیبی داشتم ؛ از واکنش عماد میترسیدم ؛ هرچند پرستار گفت خیلی نم
- بسم الله الرحمن الرحیم -
چمدونارو برداشتم وایسادم تا نوبتم بشه برای خروج از گیت ؛ درحالی که همه وجودم اینجا مونده بود ؛ پیش عماد !
صدای نوتیف پیام رشته افکارم پاره کرد با بی میلی از تو کیف گوشی رو برداشتم نوتیف رو باز کردم ؛
- نرو ؛ باهات حرف دارم .
" باورم نمیشد ؛ عماد بود ! از صف خارج شدم به سمت در خروجی فرودگاه رفتم ؛ امروز واسه دیدن عماد دیر شده بود ؛ بهتر بود استراحت میکردم فردا موقعه ملاقات به بیمارستان میرفتم ؛ هرچند که حوصله رحیمی و عطیه رو نداشتم ولی چاره ای نبود از دروغ چاخان کردن برای پرستار بخش بهتر بود !
باید زنگ میزدم به سپهر از نرفتنم بهش خبر میدادم ؛ دلم نمیخواست فکر کنه دارم تک روی میکنم ؛ سپهر خیلی عوض شده بود
تو این مدت اونم اندازه ما تنهایی کشیده بود ؛
- الو سپهر ؟! خوبی ؟!
سپهر : سلام دورت بگردم ؛ رسیدی بسلامتی ؟! بابا خوبه ؟!
- سپهر میخام یه چیزی بگم ؛ من ؛ من ..
سپهر : چیزی شده مریم ؟! اتفاقی افتاده ؟!
- من نرفتم سپهر ؛ عماد پیام داد باید باهام صحبت کنه ؛ خیلی نامردیِ که من حرفام بزنم ولی حرفای اونو گوش ندم !
سپهر : مریم متوجه ای اینجا موندن برات خطرناکه؟! اون رحیمی بی وجدان هرکاری از دستش برمیاد ! اون به بچه های خودشم رحم نمیکنه !
- میدونم ؛ میدونم سپهر ولی نمیتونم تا آخر عمر خودم سرزنش کنم که چرا نموندی و حرفای عماد نشنیدی !
سپهر : باشه پس حداقل بزار شب بیام پیشت اینجوری خیالمم راحت تره یه امانتی دستمه اونم باید بهت برسونم !
" دلم میخواست امروز زودتر تموم بشه ؛ دلم میخواست همچی زودتر تموم بشه ؛ انگار توی یه کابوس گیر کرده بودم هرچی دست پا میزدم تا بیدار بشم بیفایده بود ؛ انگار زمان متوقف شده بود هیچی جلو نمیرفت ؛ هیچی بهتر نمیشد ؛ انگار تا مشکلی رفع میشد یه مشکل بزرگتر جاشو میگرفت ؛ افتاده بودم روی تردمیل زندگی دوییدنم علناً هیچ سودی نداشت جز خسته شدنم !
دلم میخواست حالا که بعد مدت ها قراره با سپهر شام بخورم همون غذایی که دوست داره رو براش درست کنم ؛ عاشق کشک بادمجون بود ! قدیما مامان که کشک بادمجون درست میکرد هرجایی بود خودش میرسوند خونه ؛
انقدر با ولع و لذت غذا میخورد آدم سیر رو هم به هوس مینداخت !
ناخوداگاه با یاداوری اون روزا لبخند به لبم نشست ؛ دستی به صورت خونه کشیدم منتظر رسیدن سپهر شدم ؛ ساعت از نه گذشته بود خبری از اومدن سپهر نبود ! گوشیش از دسترس خارج شده بود دلشوری عجیبی گرفته بودم ؛ زنگ خونه به صدا دراومد
نفس عمیقی کشیدم با خیال اینکه سپهر پشت دره آیفون رو زدم ؛ در باز کردم منتظر بودم آسانسور بالا بیاد ؛ در آسانسور باز شد ولی ..
ولی خبری از سپهر نبود ؛ یه فلش به همراه یه تیکه کاغذ ؛ حتما بازم سپهر شوخیش گرفته بود :
- سپهر ؛ بیا بالا مسخره بازی نکن ! اصلا هم ترسناک نبود !
جوابی نشنیدم ؛ کاغذ رو باز کردم با دیدن جمله " فقط 3 روز وقت داری " به سرعت سمت لبتاب رفتم فلش باز کردم ؛
نه ؛ نه دلم نمیخواست اونی که میدیدم رو باور کنم ! سپهر با لباس خونی صورت زخمی روی زمین افتاده بود دست پاهاش بسته بود ؛
صدایی از پشت دوربین از سپهر میخاست فلش مدارک رو بهش بده و سپهر دائم انکار میکرد !
تموم تنم از ترس میلرزید ؛ نوتیف پیام روی گوشیم حواسم رو از صفحه لبتاپ برداشت :
- اگه دلت میخاد بازم داداش یکی یدونه ات رو ببینی سر فرصتی که تایین شده فلش مدارک میاری ؛ سه روز بشه چهار روز جنازش میبری شهر خودت !
پلیس چیزی از این ماجرا بفهمه جنازشم بهت نمیدم دخترِ علیرضا محجوب !
رحیمی کار خودش کرد ؛ تهدیداش عملی شد من بیشتر از هروقتی ترسیده بودم !
#گلاریس
#پارتسیویک
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست
@aye_110