#نیازمندۍ : به مَردهایی شبیهِ باباپنجعلی که با داشتنِ آلزایمر ، لیلاشون رو فراموش نمیکنن🪐🌱 ،
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - پله های بیمارستان دوتا یکی بالا میرفتم ؛ خون جلوی چشمام گرفته بود انقدر
- بسم الله الرحمن الرحیم -
جلوی در کلانتری وایساده بودم ؛ تموم دست پام میلرزید ؛ نمیدونستم کار درست چیه ؛ سپهر کجاست حالش چطوریِ ؛ همه این اتفاقات زیر سر رحیمیِ یا یکی گنده تر از اون ؟!
صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد :
- مثل اینکه شوخی گرفتی جون برادرتو ؟! جلوی کلانتری چه غلطی میکنی ؟! فکر کردی واسم کاری داره تیکه تیکه هاشو برات بفرسم ؟!
مریم : خواهش میکنم ؛ من ؛ من اشتباه کردم
التماست میکنم با سپهر کاری نداشته باش ؛ فلش برات میارم قول میدم ؛ هنوز یه روز مونده از قرارمون خواهش میکنم ..
" قطع شد ؛ از شدت ترس و استرسی که بهم وارد شده بود روی زمین افتادم ؛ به سختی میتونستم نفس بکشم ؛ چند نفری دور برم جمع شدن و سعی میکردن کمکم کنن ؛ با وجود سرگیجه شدیدی که داشتم از جام بلند شدم و شماره عماد گرفتم :
- الو عماد ؛ عماد من حالم خوب نیست!
من ؛ من ..
" با صدای همهمه ای که توی سَرم میپچید چشم هامو باز کردم ؛ چندباری پلک زدم تا چشم هام بهتر ببینه ؛ "
- مریم ؟! خوبی ؟!
مریم : تو اینجا چیکار میکنی عماد ؟!
- خودت بهم زنگ زدی ! بهتری ؟!
مریم : عماد ؛ سپهرو میخان بکشن ؛ تروخدا یه کاری بکن !
- باشه ؛ باشه من هرکاری بتونم انجام میدم تو فقط گریه نکن .
مریم : میدونم کار درستی نیست که ازت کمک بخوام بعد همه اون اتفاقات ؛ ولی هیچکس جز تو ندارم ؛ تا فردا بیشتر وقت ندارم باید هرجوری شده امروز اون فلش لعنتی رو پیدا کنم ؛
- بعدا راجب همه اینا حرف میزنیم ؛ وسایل سپهر پیش توعه ؟!
مریم : اره پیش منه ولی فکر نمیکنم چیز بدرد بخوری از توش بشه پیدا کرد !
- بزار فعلا بگم بیاد سِرم دستت بکنه ؛ باهم بریم یه سر خونه تو ؛ وسایل سپهر بگردیم ؛ احتمالا باید همونجا تو خونه باشه .
" کارای ترخیص از بیمارستان رو انجام داد ؛ تو راه رسیدن به خونه هیچ حرفی نمیزد ؛ نه از گذشته نه از اتفاقاتی که افتاده بود نه حتی از دزدیده شدن سپهر ؛ جلوی در خونه پارک کرد وسایل هامو برام تا بالا اورد در خونه رو باز کرد صبر کرد اول من برم تو :
- بهبه ؛ چه بوی بادمجونی میاد !
" ناخوداگاه بغضم ترکید یاد کشک بادمجونی که برای سپهر درست کردمو همونجوری روی گاز مونده بود افتادم ؛ صدای گریه هام خونه رو برداشت ؛ عماد با ترس لرز اومد سمتم دستم گرف :
- مریم ؟! چته ؟! چیشد ؟!
مریم : از کل دنیا یه سپهر برام مونده ؛ دیگه هیچکسو ندارم عماد هیچکس ؛ سپهر رفت و تنهام گذاشت ولی هرچی هم بشه برادرمه ؛ من دیگه نه میخام انتقام بابام بگیرم نه میخام سند مدارک کلاهبرداری شرکت رو برملا کنم ؛ من فقط میخام برگردیم خونه همین !
خواهش میکنم ازت عماد کمکم کن سپهرو برگردونم ؛ خواهش میکنم ..
" گریه هام دوباره از سر گرفته شد ؛
دست خودم نبود ؛ حس بی کسی و بی پناهی همه وجودم گرفته بود ؛ حس میکردم هر لحظه بیشتر به از دست دادن سپهر نردیک میشدم هیچ کاری از دستم برنمیومد ! "
- مریم دورت بگردم گریه نکن ؛ گریه نکن باهم درستش میکنیم من بهت قول میدم ؛ قول میدم فلش پیدا میکنیم سپهرو برمیگردونیم خوب ؟! نترس ؛ از هیچی نترس !
" چمدون وسایل های سپهرو اورد روی زمین خالی کرد ؛ صدای شکستن شیشه از توی چمدون توجهمو جلب کرد :
- چی شکست ؟!
عماد : قابه عکس بود !
" به سمت چمدون رفتم شروع به جمع کردن شیشه خورده ها کردم ؛ عکس بچگی های من و سپهر بود ؛ همونی عکسی که توی شرکت روی میز سپهر دیده بودمش ! شیشه خورده هارو از روی عکس کنار زدم ؛ عکس رو برداشتم که ؛ که ..
- عماد ؟! این پشت یه چیزی هس !
شبیهِ ؛ شبیه رَم میمونه !
" عماد به سرعت رم رو ازم گرفت وارد لبتاپ کرد ؛ باید میفهمیدیم پشت همه این داستانا کیه ؟! اصلا این رَم همونی بود که ما دنبالشیم ؟!
- فایده نداره مریم ؛ رمز داره !
" گوشیم دست گرفتمو واسه شماره که بهم زنگ میزد پیغام فرستادم :
- رم رو پیدا کردم ؛ سپهرو ول کن لطفا !
چند ثانیه بعد گوشیم شروع به زنگ زدن کرد :
- راس ساعت ۵ بعد از ظهر فردا میای سر لوکیشنی که برات میفرسم ! جرئت داری فقط یه نفر دیگه رو با خودت بیار تا جلوی چشمات سپهره عزیزتو رنده رنده کنم !
" باید تنها میرفتم ؛ بدون عماد ! هرچند راضی کردن عماد کار سختی بود ولی نباید ریسک میکردم و با جون سپهر بازی میکردم ؛ من باید هرطوری بود سپهرو برمیگردوندم ؛ "
#گلاریس
#پارتسیوسه
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
بعداً ?! بعداً دیگہ انقدر در و د!،!ف شدم ، نگاتم نمیکنم
بعداً ?!
بعداً دیگه برو خدا روزیت جای دیگه بده !
مامان بزرگ ادبیاتِ مخصوص
به خودش رو داشت . !
به همبرگر میگفت همبرگرد ،
به سطل سلط ،
زبونش نمیچرخید . !
به کبریت میگفت کربیت . .
به سقف میگفت سفق . .
براۍ احوال پرسی زنگ میزد میگفت :
زنگ زدم حالت رو بگیرم . .
هیچوقت عادت نکردم به
این جملہ بعد از شنیدنش همیشه
لبخندمیزدم حالمخوبمیشد . .
زنگ زده بود حالم رو بگیره ،
ولی قصدش حال پرسیدن بود . .
بر عکسِ بعضی از آدم ها که تلفن میکنند ؛
مسیج میدهند حالت را بپرسند . .
ولی حالت را میگیرند : )))
± میگفت همین خوابگاه خودمونو شبا ؛
یه طبقه اگه بخوای بری پایین، همون پلههای اول میبینی یکی نشسته و انقدر غرق آدم پشت تلفن و حرفاشه که متوجه حضورت نمیشه و مست طوری
و آروم پشت گوشی زمزمه میکنه منم دوستت دارم عزیزم ..
و چند تا پله پایین تر اگه بری، توی پاگرد میبینی یکی حالش به قدری بده که اصلا نفهمیده کسی دور
و برشه و با گریه رو به آدم پشت خط داد میزنه
ازت متنفرم لعنتی، میفهمی؟! متنفر !
میگفت تو خودت باید حواست جمع باشه وگرنه فاصلهی بین عشق و تنفر خیلی کوتاهه ، حتی کوتاهتر از فاصلهی چندتا پلهی ناقابل!💭'🌱
دلم میخاد یکی تو زندگیم باشه بهم بگه من همیشه طرف توئم، هر غلطی دوست داری بکن !