eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
: به مَردهایی شبیهِ باباپنجعلی که با داشتنِ آلزایمر ، لیلاشون رو فراموش نمیکنن🪐🌱 ،
‏﮼ تو‌همونی‌که‌میشه‌غَرق‌شد‌تو‌چشای‌ِشکلاتیت ؛
تلخ است مذاقِ زندگانی بی تو .️🚶🏻‍♂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - پله های بیمارستان دوتا یکی بالا میرفتم ؛ خون جلوی چشمام گرفته بود انقدر
- بسم الله الرحمن الرحیم - جلوی در کلانتری وایساده بودم ؛ تموم دست پام میلرزید ؛ نمیدونستم کار درست چیه ؛ سپهر کجاست حالش چطوریِ ؛ همه این اتفاقات زیر سر رحیمیِ یا یکی گنده تر از اون ؟! صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد : - مثل اینکه شوخی گرفتی جون برادرتو ؟! جلوی کلانتری چه غلطی میکنی ؟! فکر کردی واسم کاری داره تیکه تیکه هاشو برات بفرسم ؟! مریم : خواهش میکنم ؛ من ؛ من اشتباه کردم التماست میکنم با سپهر کاری نداشته باش ؛ فلش برات میارم قول میدم ؛ هنوز یه روز مونده از قرارمون خواهش میکنم .. " قطع شد ؛ از شدت ترس و استرسی که بهم وارد شده بود روی زمین افتادم ؛ به سختی میتونستم نفس بکشم ؛ چند نفری دور برم جمع شدن و سعی میکردن کمکم کنن ؛ با وجود سرگیجه شدیدی که داشتم از جام بلند شدم و شماره عماد گرفتم : - الو عماد ؛ عماد من حالم خوب نیست! من ؛ من .. " با صدای همهمه ای که توی سَرم میپچید چشم هامو باز کردم ؛ چندباری پلک زدم تا چشم هام بهتر ببینه ؛ " - مریم ؟! خوبی ؟! مریم : تو اینجا چیکار میکنی عماد ؟! - خودت بهم زنگ زدی ! بهتری ؟! مریم : عماد ؛ سپهرو میخان بکشن ؛ تروخدا یه کاری بکن ! - باشه ؛ باشه من هرکاری بتونم انجام میدم تو فقط گریه نکن . مریم : میدونم کار درستی نیست که ازت کمک بخوام بعد همه اون اتفاقات ؛ ولی هیچکس جز تو ندارم ؛ تا فردا بیشتر وقت ندارم باید هرجوری شده امروز اون فلش لعنتی رو پیدا کنم ؛ - بعدا راجب همه اینا حرف میزنیم ؛ وسایل سپهر پیش توعه ؟! مریم : اره پیش منه ولی فکر نمیکنم چیز بدرد بخوری از توش بشه پیدا کرد ! - بزار فعلا بگم بیاد سِرم دستت بکنه ؛ باهم بریم یه سر خونه تو ؛ وسایل سپهر بگردیم ؛ احتمالا باید همونجا تو خونه باشه . " کارای ترخیص از بیمارستان رو انجام داد ؛ تو راه رسیدن به خونه هیچ حرفی نمیزد ؛ نه از گذشته نه از اتفاقاتی که افتاده بود نه حتی از دزدیده شدن سپهر ؛ جلوی در خونه پارک کرد وسایل هامو برام تا بالا اورد در خونه رو باز کرد صبر کرد اول من برم تو : - به‌به ؛ چه بوی بادمجونی میاد ! " ناخوداگاه بغضم ترکید یاد کشک بادمجونی که برای سپهر درست کردمو همونجوری روی گاز مونده بود افتادم ؛ صدای گریه هام خونه رو برداشت ؛ عماد با ترس لرز اومد سمتم دستم گرف : - مریم ؟! چته ؟! چیشد ؟! مریم : از کل دنیا یه سپهر برام مونده ؛ دیگه هیچکسو ندارم عماد هیچکس ؛ سپهر رفت و تنهام گذاشت ولی هرچی هم بشه برادرمه ؛ من دیگه نه میخام انتقام بابام بگیرم نه میخام سند مدارک کلاهبرداری شرکت رو برملا کنم ؛ من فقط میخام برگردیم خونه همین ! خواهش میکنم ازت عماد کمکم کن سپهرو برگردونم ؛ خواهش میکنم .. " گریه هام دوباره از سر گرفته شد ؛ دست خودم نبود ؛ حس بی کسی و بی پناهی همه وجودم گرفته بود ؛ حس میکردم هر لحظه بیشتر به از دست دادن سپهر نردیک میشدم هیچ کاری از دستم برنمیومد ! " - مریم دورت بگردم گریه نکن ؛ گریه نکن باهم درستش میکنیم من بهت قول میدم ؛ قول میدم فلش پیدا میکنیم سپهرو برمیگردونیم خوب ؟! نترس ؛ از هیچی نترس ! " چمدون وسایل های سپهرو اورد روی زمین خالی کرد ؛ صدای شکستن شیشه از توی چمدون توجهمو جلب کرد : - چی شکست ؟! عماد : قابه عکس بود ! " به سمت چمدون رفتم شروع به جمع کردن شیشه خورده ها کردم ؛ عکس بچگی های من و سپهر بود ؛ همونی عکسی که توی شرکت روی میز سپهر دیده بودمش ! شیشه خورده هارو از روی عکس کنار زدم ؛ عکس رو برداشتم که ؛ که ‌‌.. - عماد ؟! این پشت یه چیزی هس ! شبیهِ ؛ شبیه رَم میمونه ! " عماد به سرعت رم رو ازم گرفت وارد لب‌تاپ کرد ؛ باید میفهمیدیم پشت همه این داستانا کیه ؟! اصلا این رَم همونی بود که ما دنبالشیم ؟! - فایده نداره مریم ؛ رمز داره ! " گوشیم دست گرفتمو واسه شماره که بهم زنگ میزد پیغام فرستادم : - رم رو پیدا کردم ؛ سپهرو ول کن لطفا ! چند ثانیه بعد گوشیم شروع به زنگ زدن کرد : - راس ساعت ۵ بعد از ظهر فردا میای سر لوکیشنی که برات میفرسم ! جرئت داری فقط یه نفر دیگه رو با خودت بیار تا جلوی چشمات سپهره عزیزتو رنده رنده کنم ! " باید تنها میرفتم ؛ بدون عماد ! هرچند راضی کردن عماد کار سختی بود ولی نباید ریسک میکردم و با جون سپهر بازی میکردم ؛ من باید هرطوری بود سپهرو برمیگردوندم ؛ " کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست @aye_110
یکی پنجاه دلار میخرم هرچاله از لپتو♥️
این شب تلخ گرچه دیر میگذرد ، وای از آن روزی که صبح فردا شویم !
مامان‌ بزرگ‌ ادبیاتِ‌ مخصوص‌ به‌ خودش‌ رو‌ داشت . ! به‌ همبرگر‌ میگفت‌ همبرگرد ، به‌ سطل‌ سلط ، زبونش‌ نمی‌چرخید . ! به‌ کبریت‌ میگفت‌ کربیت . . به سقف میگفت سفق . . براۍ‌ احوال‌ پرسی‌ زنگ‌ میزد‌ میگفت : زنگ‌ زدم‌ حالت‌ رو‌ بگیرم . . هیچوقت‌ عادت‌ نکردم‌ به‌ این‌ جملہ بعد از شنیدنش‌ همیشه‌ لبخند‌میزدم حالم‌خوب‌میشد . . زنگ‌ زده‌ بود‌ حالم‌ رو‌ بگیره ، ولی‌ قصدش‌ حال پرسیدن‌ بود . . بر عکس‌ِ بعضی‌ از‌ آ‌دم‌ ها‌ که‌ تلفن‌ میکنند ؛ مسیج‌ میدهند حالت‌ را‌ بپرسند . . ولی‌ حالت‌ را‌ میگیرند : )))
± می‌گفت همین خوابگاه خودمونو شبا ؛ یه طبقه اگه بخوای بری پایین، همون پله‌های اول می‌بینی یکی نشسته و انقدر غرق آدم پشت تلفن و حرفاشه که متوجه حضورت نمیشه و مست طوری و آروم پشت گوشی زمزمه می‌کنه منم دوستت دارم عزیزم .. و چند تا پله پایین تر اگه بری، توی پاگرد می‌بینی یکی حالش به قدری بده که اصلا نفهمیده کسی دور و برشه و با گریه رو به آدم پشت خط داد میزنه ازت متنفرم لعنتی، می‌فهمی؟! متنفر ! می‌گفت تو خودت باید حواست جمع باشه وگرنه فاصله‌ی بین عشق و تنفر خیلی کوتاهه ، حتی کوتاه‌تر از فاصله‌ی چندتا پله‌ی ناقابل!💭'🌱
دلم میخاد یکی تو زندگیم باشه بهم بگه من همیشه طرف توئم، هر غلطی دوست داری بکن !
-مَن کِ میکَردَم شادیامو تَقسیم. . .