𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - جلوی در کلانتری وایساده بودم ؛ تموم دست پام میلرزید ؛ نمیدونستم کار درست
- بسم الله الرحمن الرحیم -
رو کردم به عماد قضیه تنها رفتن رو مطرح کردم ؛ مطمئن بودم قبول نمیکنه ؛ ولی چاره ای نداشتم نباید ریسک میکردم ؛
- چی داری میگی مریم ؟! یعنی میگی بزارم تنها بری پیش اون حروم لقمه هایی که معلوم نیست کِین ؛ چین ؛ اصلا چند نفرن ک قصدشون چیه ؟!
امکان نداره مریم ؛ امکان نداره !
مریم : تو فکر میکنی خودم دلم میخاد تک و تنها پاشم برم جایی که خطرناکه ؟! چاره ای ندارم عماد ؛ من نمیتونم دست رو دست بزارم شاهد کشته شدن سپهر باشم ؛ بخدا خستم عماد ؛ خستم ..
" بعد کلی بحث و جدال با عماد بلاخره تصمیم بر این شد با فرستادن لوکیشن محل قرار برای عماد تنهایی سر قرار برم ؛ و اگه از یک ساعت بیشتر طول کشید عماد به پلیس خبر بده ؛
رم رو برداشتم اماده شدم ؛ دلشوره عجیبی داشتم ؛ اگه بخوام با خودم رو راست باشم بایدم بگم مریم محجوب ؛ ترسیده بود ؛ خیلی هم ترسیده بود !
صفحه گوشی روشن شد ؛ لوکیشنی از طرف ناشناس ؛ کجا بود ؟! بیشتر شبیه ناکجاآبادی بیرون از تهران بود ؛ تاکسی گرفتم راه افتادم
تا محل قرار دقیقا یک ساعت راه بود ؛ تو طول مسیر دائم به سپهر فکر میکردم ؛ به اینکه با وجود نبودنش تو این سال ها هنوزم برام عزیزترین کسیه که دارم ؛ دلم میخواست هرچه زودتر همچی تموم شه با سپهر برگردیم شهرستان ؛ پیش بابا ؛ پیش قبر مامان ؛ پیش همه اون خاطرات قشنگِ خاک خورده !
نوتیف پیام عماد منو از خیال بافی های رنگ لعاب دار بیرون کشیدو پرت کرد وسط جهنمی به اسم زندگی :
- مریم ؛ میدونم که شاید گفتنش درست نباشه الان تو این موقعیت ؛ فقط خواستم بگم من بهت حق میدم اگه بخای مدارک علیه بابام رو فاش کنی ؛ حساب من از بابا جداس ..
" فهمیدن اینکه یکی هست که حق میده بهم حتی اگه اشتباه ترین کار هارو هم انجام بدم بزرگترین دلگرمی تموم عمرم بود ؛ دلم به دریا زدم به خیال اینکه معلوم نیست چ بلایی قرار سرم بیاد تو ناکجاآبادی که داشتم به سمتش میرفتم و دوست دارمی برای عماد تایپ کردم :
- دوست دارم ؛ اولیش و شاید آخریش :)!
گوشیم رو خاموش کردم تا از دسترس خارج بشه ؛ کم کم به محل قرار رسیدم دلم نمیخواست کوچیک ترین چیزی جون سپهر تهدید کنه !
به محض وایسادن ماشین ؛ صدایی از ساختمون رو به رو بلند شد :
- از ماشین پیاده شو ؛ ردش کن بره بیا به سمت ساختمون متروکه !
" تو ناکجاآبادی که دور تا دورش خاک بود ساختمون نیمه کاره ای وجود داشت که احتمالا سپهر اونجا بود ؛ ترس همه جونم رو گرفته بود ؛ تو این خراب شده حتی اگه جفتمون رو هم میکشتن هیچکس متوجه نمیشد ؛ دم ساختمون نیمه کاره وایستادم دور بر نگاه میکردم :
- مریم ؛ مریم اینجا نمون برو !
" چشمام ریز کردمو با دقت نگاه کردم ؛ سپهر بود ! با صورت خونی لباس های پاره ؛ دست پاهاش بسته بودن توی ساختمون افتاده بود ؛
به سمتش دوییدم از روی زمین بلندش کردم :
- سپهر ؛ سپهر سلام دورت بگردم ؛ خوبی داداش ؛ بمیرم الهی اذیتت کردن اره ؟! پاشو ؛ پاشو تموم شد همچی دیگه برمیگردیم خونه !
" صدای راه رفتن با کفش پاشنه بلندی توی فضای ساختمون پیچید ؛ آروم راه میرفت و به سمت ما میومد ؛ برگشتم تا ببینمش !
مریم : نه ! نه باورم نمیشه ؛
- چرا ؟! چون فکر میکردی منم مثل تو بی عرضه ام ؟! یا نه فکر میکردی مثل تو احمقم که عاشق داداش یلاقبای تو بشم ؟!
مریم : عطیه باورم نمیشه ! پشت همه این داستانا تویی ؟! چجوری دلت اومد ؟! سپهر شوهرته !
- شوهر ؟! میگم احمقی دختر ! سپهر فقط کار رانداز من بود واسه مهاجرت و زندگی ! اگه به اصرار بابا نبود حتی تفم کف دست داداش جونت نمینداختم دختره دهاتی ! چی با خودت فکر کردی ؟! فکر کردی میای عمادو خر میکنی هرچی هست و نیست بالا میکشی میری ؟! منم که ابلهم ؟!
اون فلشی که دست توعه مال منه ! داداش عزیزتم که دست منه ! معامله خوبیه فکر کنم اگه تبادل کنیم نه ؟!
مریم : خیلی پستی عطیه خیلی ؛ سپهر عمر و جوونیش پای تو هدفات گذاشت ؛ بعد تو ؛ تو ..
- خفه شو مریم ! رم کجاست ؟!
" اسلحه ای رو که دستش بود به سمت سپهر نشونه گرفت ؛ دوباره تکرار کرد :
- گفتم رم کجاست ؟!
مریم : اینجاست ؛ اینجاست خواهش میکنم سپهرو ول کن بره ؛ حالش خوب نیست !
" رم رو از توی کیف دراوردم به سمت عطیه رفتم ؛ رم رو به سرعت ازم گرفت توی لپتاپ گذاشت ؛
- فکر میکنی من خرم ؟! بهت گفتم منو احمق فرض نکن مریم ! وقتی سپهرو جلو چشمات کشتم میفمی اصلا کار خوبی نکردی که مدارک کپی کردی !!
مریم : کپی ؟! نه ؛ نه بخدا اشتباه میکنی عطیه من کاری نکردم !
" اسلحه رو به سمت سپهر اشاره رفته بود دائم با عصبانیت داد میزد ؛ با تموم وجود ازش خواهش میکردم که حرفم باور کنه !
- حالا که من قراره برم ته جهنم نمیزارم تو نفس راحت بکشی مریم !
" صدای شلیک گلوله همه فضا رو گرفت ؛ همچیز به چشمم آهسته شد ؛ تموم تنم یخ کرده بود !
- سپهر ؛ سپهر داداش !
#گلاریس
#پارتسیوچهار
@aye_110
https://daigo.ir/pm/3HmH0T
پارت های آخره ..
دیگه کم کم باید با گلاریس خداحافظی کنیم !
تا اینجاش دوست داشتین 🌱🤍 ؟!
+ بابا بزرگ وقتی با قیچی میافتاد
به جون باغچه میگفت :
بابا جان بعضی شاخهها باید چیده
بشه ؛ مرتب بشه ، بهش رسیدگی بشه ،
تا بقیشون گل بدن :)!
یه روز که با قیچی موهای مادربزرگ
رو میچید
پرسیدم : بابا بزرگ موهای ماماجون رو
کوتاهشون میکنی ك گل بدن ؟
خندید ؛ به جای موهای مامانبزرگ ؛
لپ های دو تاشون گل داده بود :)! 📽'🌱'
مولانا یه جا میگه که:
دیگری از نظرم گر برود باکی نیست
تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
مولانا یه جا میگه که: دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
ابتهاج میگه که:
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای مناند :))
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
ابتهاج میگه که: من تماشای تو میکردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای مناند :))
ولی من نه مولانام ؛ نه ابتهاج !
من ؛ منم ..
فقط دوست دارم همین :)!🤍🌱
اگه منو ناراحتم کردی از دلم در نیار من خودم به وقتش ناراحتت میکنم 🚶🏻♂!
آرزو دارم که یک شب در کنارش سر کنم
چاوشی باشد، خزان باشد، و آغوشی عمیق ..
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ..
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود :)!🌱