eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - جلوی در کلانتری وایساده بودم ؛ تموم دست پام میلرزید ؛ نمیدونستم کار درست
- بسم الله الرحمن الرحیم - رو کردم به عماد قضیه تنها رفتن رو مطرح کردم ؛ مطمئن بودم قبول نمیکنه ؛ ولی چاره ای نداشتم نباید ریسک میکردم ؛ - چی داری میگی مریم ؟! یعنی میگی بزارم تنها بری پیش اون حروم لقمه هایی که معلوم نیست کِین ؛ چین ؛ اصلا چند نفرن ک قصدشون چیه ؟! امکان نداره مریم ؛ امکان نداره ! مریم : تو فکر میکنی خودم دلم میخاد تک و تنها پاشم برم جایی که خطرناکه ؟! چاره ای ندارم عماد ؛ من نمیتونم دست رو دست بزارم شاهد کشته شدن سپهر باشم ؛ بخدا خستم عماد ؛ خستم .. " بعد کلی بحث و جدال با عماد بلاخره تصمیم بر این شد با فرستادن لوکیشن محل قرار برای عماد تنهایی سر قرار برم ؛ و اگه از یک ساعت بیشتر طول کشید عماد به پلیس خبر بده ؛ رم رو برداشتم اماده شدم ؛ دلشوره عجیبی داشتم ؛ اگه بخوام با خودم رو راست باشم بایدم بگم مریم محجوب ؛ ترسیده بود ؛ خیلی هم ترسیده بود ! صفحه گوشی روشن شد ؛ لوکیشنی از طرف ناشناس ؛ کجا بود ؟! بیشتر شبیه ناکجاآبادی بیرون از تهران بود ؛ تاکسی گرفتم راه افتادم تا محل قرار دقیقا یک ساعت راه بود ؛ تو طول مسیر دائم به سپهر فکر میکردم ؛ به اینکه با وجود نبودنش تو این سال ها هنوزم برام عزیزترین کسیه که دارم ؛ دلم میخواست هرچه زودتر همچی تموم شه با سپهر برگردیم شهرستان ؛ پیش بابا ؛ پیش قبر مامان ؛ پیش همه اون خاطرات قشنگِ خاک خورده ! نوتیف پیام عماد منو از خیال بافی های رنگ لعاب دار بیرون کشیدو پرت کرد وسط جهنمی به اسم زندگی : - مریم ؛ میدونم که شاید گفتنش درست نباشه الان تو این موقعیت ؛ فقط خواستم بگم من بهت حق میدم اگه بخای مدارک علیه بابام رو فاش کنی ؛ حساب من از بابا جداس .. " فهمیدن اینکه یکی هست که حق میده بهم حتی اگه اشتباه ترین کار هارو هم انجام بدم بزرگترین دلگرمی تموم عمرم بود ؛ دلم به دریا زدم به خیال اینکه معلوم نیست چ بلایی قرار سرم بیاد تو ناکجاآبادی که داشتم به سمتش میرفتم و دوست دارمی برای عماد تایپ کردم : - دوست دارم ؛ اولیش و شاید آخریش :)! گوشیم رو خاموش کردم تا از دسترس خارج بشه ؛ کم کم به محل قرار رسیدم دلم نمیخواست کوچیک ترین چیزی جون سپهر تهدید کنه ! به محض وایسادن ماشین ؛ صدایی از ساختمون رو به رو بلند شد : - از ماشین پیاده شو ؛ ردش کن بره بیا به سمت ساختمون متروکه ! " تو ناکجاآبادی که دور تا دورش خاک بود ساختمون نیمه کاره ای وجود داشت که احتمالا سپهر اونجا بود ؛ ترس همه جونم رو گرفته بود ؛ تو این خراب شده حتی اگه جفتمون رو هم میکشتن هیچکس متوجه نمیشد ؛ دم ساختمون نیمه کاره وایستادم دور بر نگاه میکردم : - مریم ؛ مریم اینجا نمون برو ! " چشمام ریز کردمو با دقت نگاه کردم ؛ سپهر بود ! با صورت خونی لباس های پاره ؛ دست پاهاش بسته بودن توی ساختمون افتاده بود ؛ به سمتش دوییدم از روی زمین بلندش کردم : - سپهر ؛ سپهر سلام دورت بگردم ؛ خوبی داداش ؛ بمیرم الهی اذیتت کردن اره ؟! پاشو ؛ پاشو تموم شد همچی دیگه برمیگردیم خونه ! " صدای راه رفتن با کفش پاشنه بلندی توی فضای ساختمون پیچید ؛ آروم راه میرفت و به سمت ما میومد ؛ برگشتم تا ببینمش ! مریم : نه ! نه باورم نمیشه ؛ - چرا ؟! چون فکر میکردی منم مثل تو بی عرضه ام ؟! یا نه فکر میکردی مثل تو احمقم که عاشق داداش یلاقبای تو بشم ؟! مریم : عطیه باورم نمیشه ! پشت همه این داستانا تویی ؟! چجوری دلت اومد ؟! سپهر شوهرته ! - شوهر ؟! میگم احمقی دختر ! سپهر فقط کار رانداز من بود واسه مهاجرت و زندگی ! اگه به اصرار بابا نبود حتی تفم کف دست داداش جونت نمینداختم دختره دهاتی ! چی با خودت فکر کردی ؟! فکر کردی میای عمادو خر میکنی هرچی هست و نیست بالا میکشی میری ؟! منم که ابلهم ؟! اون فلشی که دست توعه مال منه ! داداش عزیزتم که دست منه ! معامله خوبیه فکر کنم اگه تبادل کنیم نه ؟! مریم : خیلی پستی عطیه خیلی ؛ سپهر عمر و جوونیش پای تو هدفات گذاشت ؛ بعد تو ؛ تو .. - خفه شو مریم ! رم کجاست ؟! " اسلحه ای رو که دستش بود به سمت سپهر نشونه گرفت ؛ دوباره تکرار کرد : - گفتم رم کجاست ؟! مریم : اینجاست ؛ اینجاست خواهش میکنم سپهرو ول کن بره ؛ حالش خوب نیست ! " رم رو از توی کیف دراوردم به سمت عطیه رفتم ؛ رم رو به سرعت ازم گرفت توی لپ‌تاپ گذاشت ؛ - فکر میکنی من خرم ؟! بهت گفتم منو احمق فرض نکن مریم ! وقتی سپهرو جلو چشمات کشتم میفمی اصلا کار خوبی نکردی که مدارک کپی کردی !! مریم : کپی ؟! نه ؛ نه بخدا اشتباه میکنی عطیه من کاری نکردم ! " اسلحه رو به سمت سپهر اشاره رفته بود دائم با عصبانیت داد میزد ؛ با تموم وجود ازش خواهش میکردم که حرفم باور کنه ! - حالا که من قراره برم ته جهنم نمیزارم تو نفس راحت بکشی مریم ! " صدای شلیک گلوله همه فضا رو گرفت ؛ همچیز به چشمم آهسته شد ؛ تموم تنم یخ کرده بود ! - سپهر ؛ سپهر داداش ! @aye_110
https://daigo.ir/pm/3HmH0T پارت های آخره .. دیگه کم کم باید با گلاریس خداحافظی کنیم ! تا اینجاش دوست داشتین 🌱🤍 ؟!
+ بابا بزرگ وقتی با قیچی می‌افتاد به جون باغچه می‌گفت :  بابا جان بعضی شاخه‌ها باید چیده بشه ؛ مرتب بشه ، بهش رسیدگی بشه ، تا بقیشون گل بدن :)! یه روز که با قیچی موهای مادربزرگ رو میچید پرسیدم : بابا بزرگ موهای ماماجون رو کوتاهشون می‌کنی ك گل بدن ؟ خندید ؛ به‌ جا‌ی‌ موهای‌ مامانبزرگ ؛ لپ های دو تاشون گل داده‌ بود :)! 📽'🌱'
مولانا یه جا میگه که: دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
‏اگه منو ناراحتم کردی از دلم در نیار من خودم به وقتش ناراحتت میکنم 🚶🏻‍♂!
کاش ماهِ تو آسمون بودم که همیشه نگاهش می‌کنی🌙 .
‏خدایا خواهر مادر خودتم بود مینداختی تو ایران ؟! ناموساً ؟!
آرزو دارم که یک شب در کنارش سر کنم چاوشی باشد، خزان باشد، و آغوشی عمیق ..
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم .. ما را به سخت جانی خود این گمان نبود :)!🌱