eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم .. زحمت بیگانگی از کوی تو بردم :)!🚶🏻‍♂
پاییزم تموم شد بدون اینکه اصلا شروع بشه و خوب وقتشه ک بگم : - آخ تو شب یلدای منی 🍉🦦 ..
شنیدنِ «چون میدونستم ازینا دوست داری، برات خریدمش» >>>>>>>>>
یلدا را با یکی مثل تو میخواهم ! وگرنه بلندی و طولانی بودنش بیخ ریش ماه های دیگر ♥️✨
- من که رفتم بخابم ولی این زندگی نیست ما داریم سید 🦦!
اگه بخوام بگم چقدر دوستت دارم؛ مثلِ علیرضا قربانی باید بگم که: "تویی تمامِ ماجرا 🤍... "
“سمساری داد میزنه طلا فروش سکوت میکنه!” اگه دیدید کسی زیاد منم منم میکنه بدونید دقیقا هیچی نیست! هیچی! کسی که ارزشش بالاست نیازی به دیده شدن نداره !
- تو کتاب کافکا در کرانه یه جمله هست که خیلی به دلم نشسته : " از اینجا که رفتی تا به مقصد نرسیدی به پشت سرت نگاه نکن، حتی یک بار، می فهمی؟!🌱🐾 "
خرّم‌آن‌روز‌که‌من‌بوسه‌شمارم‌زِ‌لبت.🤍➿
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
از شدت سرما هر پنج دقیقه یک بار دستام رو میبردم جلوی دهنم و های محکمی میکردم تا شاید گرم شم و کمتر ب
از ترک اعتیاد سخت تر ؛ ترک کردن کسایی که خیلی دوسشون داریم ؛ نه که بگم چون یه تَرگل بَرگلِ شیرین زبون ترش رو پیدا کردیما ؛ نه ! نه که بگم رفیق نیمه راه شدیم و وسط راه هوس پیچیدن کردیما ؛ نه ! بفهمی ؛ نفهمی دلمون از دستِ بهونه گیریاش چسبیده بود به طاق ؛ به طاق سعد آباد ! قصهِ ما ؛ قصه همون دوریُ و دوستیس یا همون تا نباشی کسی قدرِ بودنت رو نمیدونس ؛ نه که آدم گریز باشیم تو انزوا ؛ نه ! اتفاقا زیادی هم برون گراییم ؛ انقدر که شاید باخودت فکر نکنی این حرف سادت ؛ تو عصبانیت باعث بشه ما کل روز رو بهش فکر کنیم انقدر مرورش کنیم تا جون و روحمون باهم دراد ! قصه ما همون قصه ایِ که به ندرت به خیر میشه ؛ معمولا هم قبل اینکه به سَر برسه تموم میشه ؛ قصه ما قصه همونیه که یه دستی به سر گوش دل خاک خورده بقیه میکشه و روشن میکنه چراغ نفتیِ پت پت کنه کنج دلشون تا نوبت به خودش میرسه جفتک میخوره ! حقیقت رو بخواید بدونید اینکه من هنوزم نفهمیدم من بلد نبودم بمونم ؛ یا بلد نبود نگهم داره ! من بلد نبودم کوتاه بیام یا اون زیادی جدیش گرفته بود ! من زود دلم از حرفاش میشکست یا اون براش مهم نبود چی میگه ! من زیادی جدی بود همچی برام یا اون واسش بچه بازی بود ! نمیدونم ؛ حقیقتا هنوزم نمیدونم !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
یه روز یه پیری گذرش میخوره به ابتهاج ( سایه/ شاعر ) میگه راضی از زندگیت ؟! با این همه مشکل و سختی ک داری میکشی ؟! ابتهاج بدون مکث میگه صد در صد ! کی میتونست الان جای من تو این لحظه باشه و زندگیش کنه ؟! من بجای ابتهاج بودن میتونستم درخت باشم ؛ پرنده باشم ؛ رود باشم یا نه اصلا یکی از این هزار نفری باشم که هروز میبینی !