- یہ دیالوگے تو فیلم جهان با من برقص هست، کہ جواد عزتے میگہ :
‹ هیچے، هیچ وقت، کامل تموم نمیشہ،
هست، همیشہ هست،
خلاصہ کہ فکر نکنید با رفتنتون
کامل تموم شدین،
هستین، همیشہ هستین،
اما یوقت تو قلب آدما،
یہ وقتم تہ زبالہ دونے مغزشون :)!🕊'
-دیالوگیسم|جهان با من برقص'🎬'
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
از ترک اعتیاد سخت تر ؛ ترک کردن کسایی که خیلی دوسشون داریم ؛ نه که بگم چون یه تَرگل بَرگلِ شیرین زبو
نشسته بود جلوی در آی سی یو و گریه میکرد ؛ صدایِ هق هق مردونش با قد خمیده و موهای جو گندمیش جور در نمیومد ؛ چی میتونست یه مرد رو اینجوری به صدا دربیاره ؟! چی باعث میشد تو زندگی این جوری بشکنی و صدای اعتراضت بشه هق هق و بپیچه تو گوش راه رو ؟!
دلم طاقت نیاورد ؛ با فاصله یه صندلی رفتم و نشستم بغلش ؛ دستش رو گزاشته بود روی چشماش و از دیده شدن اشک هاش جلوگیری میکرد ؛ ولی خب صداش ؛ صداش همه رو مجبور میکرد واسه چند ثانیه هم که شده به فکر فرو برن ؛ چند بار حرفم مزه مزه کردمو با احتیاط و خیلی آروم جوری که فکر نمیکردم بین اون سر صداهای بخش شنیده بشه گفتم
- خوبی پدر جان ؟! چیزی نیاز نداری بیارم برات ؟!
دستاش رو چندبار روی چشم هاش کشید تا رد اشک های باقی مونده رو هم پاک کنه تا مبادا من متوجه گریه هاش بشم ؛ سرش بالا اورد نگاهم کرد ؛ مثل اینکه متوجه سوالم شده بود ؛ انگار منتظر شنیدن یه همچین سوالی واسه باز کردن صندوقچه خاک خورده پر درد و دلش بود ؛
- الان چند روزه که اینجاست ؛ چند روزه که توی خونه صداش ؛ حرفاش ؛ حتی غرغرهاش شنیده نمیشه ؛ دارم دیوونه میشم ؛ چپ میرم نیست راست میرم نیست ؛ روزا میخابم شبا تا صبح بیدارم ؛ شام ناهارم یکی میشه در روز شاید یه وعده هم غذا نخورم ؛ قرص هامو یکی درمون میخورم تا فقط پاهام رمق راه رفتن داشته باشه و بیام اینجا واسه دیدنش ؛ راه رفتن به خونه رو گم میکنم ؛ پای تلوزیون میشینم حواسمو پرت کنم ولی به خودم میام میبینم ساعت هاس زل زدم به عکسش که واسه تولدش قاب کرده بودم زده بودم به دیوار ؛ دکترا میگن معلوم نیست کِی بیدار شه ؛ باید صبر کرد ؛ ولی چقدر ؟! تا کِی ؟! اصلا چجوری ؟! چجوری صبر کنم ؟! با چه رمقی ؟! با چه جونی ؟! اونی که تو اون اتاقه جونِ اضافه من واسه موندن بود ؛ ولی حالا چی ..
ناخوداگاه ابرو هاش توهم رفت و صداش لرزید ؛ بغض کرده بود از گفته های خودش ؛ دست های مسِن و سال خوردش رو بهم مشت میکرد و سعی میکرد جلوی لرزیدنش رو بگیره ؛
- بچتونه ؟! دختر یا ..
نزاشت حرفم تموم شه و قطعش کرد
- تو شناسنامه اسمش خورده تو قسمت مشخصات همسر ؛ ولی مثل مادر خدابیامرزم مراقبمه ؛ مثل دخترم دوستم داره ؛ مثل پسرم عصای دسته ؛ مثل رفیقام مرام معرفت داره و مثل آقای خدابیامرزم تکیه گاه میمونه برام ؛
اصلا این زن جای همس برامو هیچکس جاش نیست ؛ یه نفره ولی از وقتی نیست انگار هیچکس نیست ؛ قوت قلبه و دوای درده ؛ خودش که نیست ولی خداش حاضره ؛ یه لحظه هم تو این چند سال دلم از دلش کنده نشد ؛ حتی وقتایی که با عصبانیت شروع میکرد به غرغر کردن میگفت :
- اسماعیل تو باز یادت رفت خرید کنی ؟!
با یاداوری این خاطره شروع کرد به خندیدن دستش رو گزاشت روی شونم ؛
- راستی پسرم شرمندتم زیادی حرف زدم و حوصلت سر بردم ؛ خودت واسه چی اینجایی جوون ؟!
دلم نیومد من صندوقچه دلم باز کنم و شروع کنم به درد دل ؛ راستش حس کردم درد من پیش دردِ دلتنگی و دوری این مرد هیچِ ..
- من ؟! من راستش اومده بودم برای ترخیص ؛ خداروشکر حالش خوب شده ؛ ایشالا قوت قلب شماهم مرخص بشه شیرینی بدین بخش رو ؛
خندید ؛ خندش بد به دلم چسبید ؛ حس قشنگی داشت خندوندن کسی که گریه کرده بود بغضش هنوز توی گلوش لونه کرده بود ؛
انقدر قشنگ از عشق و علاقش حرف زد و صحبت کرد که یادم رفته بود منم خودم یکی از چشم انتظارای بخشم ؛ حد مرز دوست داشتنش فراتر از حد و مرز جغرافیایی بود ..
#واگویههایمسیح
طُ آخرین سرزمین
باقے مانده در جغرافیایِ آزادی
تو آخرین وطنے هستے کہ از ترس و گرسنگے ایمنم مےکند،
تو واپسین خوشہ،
واپسین ماه،
واپسین کبوتر،
واپسین ابری.
تو واپسین شکوفہای هستے کہ بوئیدهام
و واپسین کتابے کہ خواندهام
آخرین واژهای کہ نوشتہام
طُ تمام اخرینهای لذت بخشے :)!🫀'
معجزه ی عشق را زمانی دریافتم که به خود آمدم و دیدم
دیگر برایم نظر دیگران مطرح نیست
فقط تویی که مطرحی
من میخواستم
زیبایی ام به چشم تو بیاید
لبخندم را تو ببینی
اشکم را تو پاک کنی
مهربانی ام را برای تو خرج کنم
موهایم را تو شانه کنی
آرامش را از تو دریافت کنم
شیرین زبانی هایم برای تو باشد
شعر هایم را برای تو بخوانم
دوستت دارم هایم را به تو بگویم
من میخواستم همه و همه ی وجودم برای تویی باشد که قلبم را تسخیر خودت کردی 🪐🤍
#ارسالیاهالی
ببين منو:
پوست لبتو نكن
پاتو تكون نده
ناخنتو نخور
همه چی درست میشه دورت بگردم
بهت قول میدم :)!🌱