#سحر_نامه
سحر پانزدهم....💚
ولایتمدار بودن کار هر کسی نیست....
کسی که تردید داشته باشد و هنوز پای عشق و معرفت او بلنگد.....😞
نمی تواند ولایت کسی را بر خود بپذیرد.....
اما اگر کسی بتواند عشق و معرفت خود را سالم نگه دارد....
می تواند ولایتمدار شود....😍
برای نگه داشتن ولایت باید مسیری پر از ابتلا ها و بلا ها طی کرد......🔥
محاسبه نفس
یکی از شاه راه های حفظ ولایت است ......🤔
اما......
راه دیگر تمرین طاعت است....
در زندگی ما اطاعت از خدا و نبی خدا و ولی خدا واجب است....
اما برای آن که بتوان حس اطاعت در فطرت آدمی تقویت کرد.....
باید از کسی از جنس خودمان تبعیت کنیم ....
کسی که از جنس خوب های عالم....
یعنی ولایت فقیه....🤔😰
ولی من .....
عیدت مبارک باشد ....
تو کریمی .....
از نسل آقایان کریم💚
به حرمت اجدات و به حرمت این میلاد مبارک
بازگرد.....
#یاصاحبالزمـــــان
#انتظار
#مهمانی_محبوب
#الهم_العجل_لولیک_الفرج
#ماه_مبارک_رمضان
#استوری📲
شۅرعشقـےبهدلمریخت،غمےپیرمکرد
یاحسـنگفتموایناسمنمڪگیرمکرد💚
#دوروزتاولادتکریماهلبیت🎉🕊
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄
╔═.🍃🕊.═══♥️══╗
『⚘@khademenn⚘』
╚═♥️════.🍃🕊.═╝
22.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و هو الڪریم ؛ جانم حسن ...💚
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄
╔═.🍃🕊.══♥️╗
『⚘@khademenn⚘』
╚═♥️═.🍃🕊.═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️✨
سلام ای ثمر کوثر خدای علی(ع)
🎊 ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) مبارک باد 🎊
#استوری
#امام_حسن (ع)
#مهدی_رسولی
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄
╔═.🍃🕊.═══♥️══╗
『⚘@khademenn⚘』
╚═♥️════.🍃🕊.═╝
ᬉ⇶ྀ⃢❤️
آیا حاضریم ۴۰روز مانند حضࢪت زهرا(س) درب خانہها را بزنیم و روشنگری کنیم⁉️
*شاخص بلوغ انسان «اجتماعی شدن» و «حساس بودن نسبت به جامعه» است
علامت بلوغ یک انسان این است کہ بفهمد زندگیاش بہ حࢪڪت جمع وابستہ است و او هم نسبت به این حرکت جمعی، مسئولیت دارد.
انسان نهتنها نسبت به جامعه، نباید منفعل باشد و نباید جامعهترس یا جامعهگریز باشد بلڪہ باید نسبت به جامعہ، حساس باشد و احساس مسئولیت کند
متأسفانه در هیئتها و مساجد ما اصلاً این رسم نیست که بگویند: «الان نزدیک #انتخابات است، بیایید چهل روز تا انتخابات، مثل حضرت زهرا(س) که روشنگرے میکرد، برویم تکتک با افراد مختلف، صحبت کنیم و روشنگری کنیم.»
اگر شما بگویید: «یا حضرت زهرا! کاش ما آن زمان بودیم و شما را یاری میکردیم»
خواهند فرمود: الآن هم مثل همان زمان است! شما ببینید من، در آن زمان چہڪار کردم؟ شما هم همان کار را انجام بدهید...
برخی از ما حتی اینقدر زحمت نمیڪشیم کہ با موبایل خودمان با چهل نفر تماس بگیریم و گفتگو کنیم، یا در شبڪہهاۍ📲 اجتماعی، با افراد مختلف، گفتگو کنیم و روشنگری کنیم!
آیتالله شاهآبادی(ره) {استاد حضرت امام(ره)} میفرمود: #راه_چاره🔦 این است که هر کسی برود ده نفر را به این راه بیاورد (شذراتالمعارف/ ص۶۱ ).
آیا شما تا بحال شده است که بهخاطر خدا بروید درِ یک خانهای را بزنید و آنها را به حق دعوت کنید و آنها نپذیرند یا مسخره کنند؟ یا بگویند «اصلاً چرا آمدی درِ خانۀ ما را زدهای؟» و شما دست خالی و بینتیجه برگردی؟
┄┄┅┅┅❅❁❁❁❅┅┅┅┄
╔═.🍃🕊.═══♥️══╗
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمانعاشقانہمذهبے🦋 #مقتدابھشهدا🌹 #پارت_30 بعد از آن روز آن روز آرام و قرار نداشتم ولی به پدر و ما
#رمانعاشقانہمذهبے🦋
#مقتدابھشهدا🌹
#پارت_31
روی صندلی آشپرخانه نشسته بودم و با انگشت هایم بازی میکردم. شمار صلوات هایی که فرستاده بودم از دستم در رفته بود. صدای زنگ در آمد: مادر، پدر را صدا زد: مرتضی پاشو اومدن!
و درحالی که چادرش را سرش میکرد در را باز کرد. پدر پیراهنش را مرتب کرد و رفت جلوی در. اول پدر و بعد مادر آقاسید-همان خانمی که در نمازخانه دیده بودمش- و بعد خودش وارد شدند. بازهم لباس روحانیت نپوشیده بود. یک جعبه شیرینی و دسته گل بزرگ دستش بود.
وقتی نشستند مدتی به سلام و احوال پرسی گذشت. پدر پرسید: خوب آقازاده چکارن؟
پدر سید جواب داد : توی مغازه خودم کار میکنه، توی حوزه هم درس میخونه.
چهره پدر عوض شد. نگاهی به سید انداخت که با تسبیح فیروزه ای اش ذکر میگفت. خیلی زود حالت چهره اش عادی شد: خیلی هم خوب…
مادر سید اضافه کرد: بجز یه موتور و یه مقدار پس انداز چیزی نداره، اما اگه زیر بال و پرشونو بگیریم میتونن خونه تهیه کنن.
مادر صدایم زد: دخترم… طیبه…
سینی چایی را برداشتم و رفتم به پذیرایی. آرام سلام کردم و برای همه چایی تعارف کردم و نشستم کنار مادر. سید زیر لب بسم الله گفت و بعد با صدای بلند گفت: یه مسئله ای هست آقای صبوری!
قلبم ایستاد. سید ادامه داد: بنده تصمیم دارم تا چند ماه آینده به سوریه اعزام بشم؛ برای دفاع از حرم….
چهره پدر درهم رفت: تکلیف دختر من چی میشه؟
سید سرش را تکان داد: هرچی شما بگید!…
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمانعاشقانہمذهبے🦋 #مقتدابھشهدا🌹 #پارت_31 روی صندلی آشپرخانه نشسته بودم و با انگشت هایم بازی میکر
#رمانعاشقانہمذهبے🦋
#مقتدابھشهدا🌹
#پارت_32
سرم را پایین انداختم و گفتم : من مشکلی ندارم. دربارش خیلی وقته که فکر کردم.
پدر یکه خورد: خودت باید پای همه چیش وایسی. مطمئنی؟
– آره. میدونم.
– پس برید تو اتاق حرفاتونو بزنید!
آقاسید جلو میرفت و من از پشت سر راهنمایی اش میکردم. هردو روی تخت نشستیم، چند دقیقه ای در سکوت گذشت. بالاخره آقاسید پرسید: واقعا مطمئنید؟
– خیلی بهش فکر کردم؛ به همه اتفاقاتی که میتونه بیفته. خیلی وقته این تصمیم رو گرفتم.
– من از نظر مادی چیز زیادی ندارم!
– عیبی نداره. منم توقعی ندارم. فقط یه شرط دارم.
– بفرمایید!
– بدای عقد بریم شلمچه!
لبخند ریزی زد: پس میخواین همسنگر باشین!
– ان شاءالله.
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمانعاشقانہمذهبے🦋 #مقتدابھشهدا🌹 #پارت_32 سرم را پایین انداختم و گفتم : من مشکلی ندارم. دربارش خی
#رمانعاشقانہمذهبے🦋
#مقتدابھشهدا🌹
#پارت_33
– طیبه… بیا سیدمهدی اومده!
مثل فنر از جایم پریدم و دستی به سر و رویم کشیدم. صدایش را می شنیدم که یا الله میگفت و سراغم را می گرفت. در اتاقم را باز کرد و آمد داخل:سلام خانومم!
– سلام… خوبی؟
احساس کردم خیلی سرحال نیست. به چشم هایم نگاه نمیکرد. پرسیدم: مطمئنی خوبی؟
– آره. بیا کارت دارم.
نشست روی تخت، من روی صندلی نشستم. مثل همیشه با انگشتر عقیقش بازی میکرد. معلوم بود برای گفتن چیزی دل دل میکند. بالاخره به حرف آمد: طیبه من دارم میرم. امروز باید اعزام بشم.
نفسم را در سینه حبس کردم، باور نمیکردم انقدر سخت باشد. نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان دهم. نفسم را بیرون دادم و به زور لبخند زدم: به سلامتی!
– میتونی باهام بیای فرودگاه؟
– باشه! صبرکن آماده بشم!
درحالی که داشتم لباس می پوشیدم، سید پرسید: به پدر و مادرت میگی؟
– شاید ولی الان نه.
با سیدمهدی از اتاق بیرون آمدیم و خواستیم برویم که مادر گفت: کجا؟ مى خواستم چایی و میوه بیارم!
گفتم : نه ممنون. میخوایم یکم بریم بیرون.
『⚘@khademenn⚘』
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#رمانعاشقانہمذهبے🦋 #مقتدابھشهدا🌹 #پارت_33 – طیبه… بیا سیدمهدی اومده! مثل فنر از جایم پریدم و دستی
#رمانعاشقانہمذهبے🦋
#مقتدابھشهدا🌹
#پارت_34
رسیدیم به فرودگاه. درتمام راه ذکر میگفتم. سیدمهدی از چهره ام خوانده بود که نگرانم.
– خانومم نگرانی نداره که! میرم و زود میام. خیالت راحت. باشه؟
اینها را با زبانش میگفت. حرف دلش چیز دیگر بود. این را وقتی فهمیدم که دیدم چشمهایش قرمز است. چمدان را دستش دادم. چند قدمی رفت، اما دوباره برگشت. دستش را به ریش هایش گذاشت و به زمین خیره شد. بعد با صدایی بغض آلود گفت: دوستت دارم!
به راهش ادامه داد. حرفی در گلویم سنگینی میکرد. گفتم: سید!
دوباره برگشت. انگار میترسید پشیمان شده باشم. با پریشانی نگاهم کرد. هرچه مى خواستم بگویم یادم رفت. شاید اصلا حرفی نبود، بغض بود. میخواستم نگاهش کنم. فقط توانستم بگویم: منم همینطور؛ مراقب خودت باش!
لبخند زد، خوشبختانه نفهمید حال دلم را…
#ما_نمک_خورده_عشقیم_به_زینب_سوگند
#پاسبانان_دمشقیم_به_زینب_سوگند…
『⚘@khademenn⚘』