اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
هرجاسوالشددلتدرکجاخوشاست؟ بیاختیاربردهانمکربلانشست!♥️ السلامُعلےَالحسَین وعلےٰعلےِبن
حسین جان!
دلم تورا میخواهد،🥺
خدا کند راست باشد که میگویند:
«دل به دل راه دارد✨»
#چـادرانـه🧕🏻
به عَقیده یِ من
دُختر ها دوبار ازدواج میکنند..
یِکبار با چآدُرشان..:))♥️
یکبار با هَمسرشان..!
#باچادرت_عقد_بستی؟؟
یه عَقدی که حضرَت زهرا(س) اونو بخونه...
فروزان🍃✨⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
•|♥️|•
حجآبیعنے :
زیبایےهایمنبرآیـخُـدآ😌
حجابیعنے
خُــدآیآمےدانمغیرتت
بھمنوصفنآشدنےستـ...(:
بہاحترامغیرتتـ 🕊
حجآببرسرمیکنم🌱
قربهًإلیالله🌙🌸😌
#تلنگرانه
#حجاب
فروزان🍃✨
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخنان #استادمعاونیان
در مورد بلبل بوستان
حضرت مهدی عج
🎙بسیارشنیدنــی
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب✅
یا فاطمه زهرا سلام الله علیها✨⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
🖤برای امام زمانم چه کنم ؟🖤
❗️از امام زمانمان غافل نشویم❗️
یه حدیث از پیامبر(صلی الله علیه)
هست که میفرمایند:
اگر بمیری وبه امام زمانت معرفت
نداشته باشی به مرگ جاهلی مرده ای
خب حالا چقدر امام زمانتو میشناسی؟
تاحالا راجع به امام غریبت کسب معرفت کرده ای؟!
شب و روز منتظر وچشم انتظارهست تابهش برسیم وبه سمتش حرکت کنیم.
👈 به خدا بی انصافیه اگه واسش
قدمی برنداریم.
امام زمان نیمه های شب برای گناهان
من و تو استغفار میکنه
تاکی میخوایم باگناهامون دل حضرت
رو به درد بیاریم؟!
هیچ میدونستی اگه صبح تاشب واسه امام حسین گریه کنی اما اگه به معرفت امام زمانت نرسی هنوز کامل نشدی؟!
پس یه کاری واسش انجام بدیم.
👈 قدم اول انجام واجبات و ترک محرماته...
حداقل تااونجاکه میتونیم.
👈 قدم دوم بعداز اشک وعزاداری هات
واس امام زمان دعاکن.
✅وخدارو به حضرت زینب قسم بده
که فرجش رو زودتر برسونه.
(این فرموده ی امام زمان هست)
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب✅
یا فاطمه زهرا سلام الله علیها✨
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_126 مهیا، کاسه سالاد را در یخچال گذاشت. ــ ما
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_127
ــ خدمت از ماست. هیچی؛ فقط خواستیم یه چند لحظه، با خانممون حرف بزنیم. دلمون پوسید به خدا...
مهیا ریز خندید.
ــ لوس نشو دیگه! بعدش هم؛ تو همش سرکاری، من کجا ببینمت و باهات حرف بزنم؟؟!
ــ چقد غر میزنی! تا چند سال دیگه موهات سفید میشند؛ اگه اینطوری ادامه بدی...
به بازویش زد و با صدای بلند گفت:
ــ اِ شهاب...
ــ دختر چقدر منو میزنی، بدنمو کبود کردی!
ــ خوبت شد.
صورتش را به علامت قهر به طرف مخالف گرفت، که نگاهش به عکس شهاب و دوستش افتاد.
ــ قهر کردی مثلا؟!
مهیا خیره به عکس حرفی نزد.
ــ ناز میکنی الان مثلا؟!
ــ ناز بکن... چند روز دیگه که رفتم، هی حرص میخوری، میگی چرا بیشتر پیشش نموندم.
مهیا به طرف شهاب برگشت.
ــ کجا میری؟!
ــ دیدی نمیتونی دوریم رو تحمل کنی!
ــ شهاب، کجا میری؟!
شهاب که دید مهیا کامال جدی هست؛ آرام گفت.
ــ سوریه دیگه...
با این حرف شهاب، مهیا سریع سر پا ایستاد.
شهاب روبه رویش ایستاد. مهیا با اخم و صدایی که میلرزید گفت:
ــ کجا می خوای بری؟!
ــ سوریه!
ــ تو... تو چی میگی؟! میفهمی داری چی میگی؟! اصلا مگه من راضی شدم؟! ها...؟؟
شهاب بازوان مهیا را گرفت.
ــ آروم باش عزیزم. من دیدم این چند روز آرومی و اعتراضی نکردی، فکر کردم که راضی شدی!
مهیا با عصبانیت، بازوهایش را از دستان شهاب بیرون آورد.
ــ من فک میکردم؛ که تو به خاطر اینکه حال من اونجوری بد شد؛ بیخیال شدی... اما میبینم اصلا برات مهم نبوده
که من به خاطر، فقط حرف از رفتنت؛ تو بیمارستان بستری شدم.
دستانش را بالا آورد و روبه شهاب گفت:
ــ من هنوز حالم خوب نیست! دستام میلرزه... درست نگاه کن... دارن میلرزن... هنوز از تاریکی میترسم... تو قرار بودکنارم بمونی...
ــ مهیا آروم باش عزیز دلم! بزار باهم حرف بزنیم.
ــ چه حرفی؟! هان؟! چه حرفی...؟!
شهاب به سمتش رفت و بازوی مهیا را، در دستش گرفت. سعی می کرد بدون هیچ برخورد بدی؛ مهیا را آرام کند. اما
مهیا آشوب تر از آن بود، که بخواهد به این سادگی آرام شود.با اخم گفت:
ــ آروم باش! بشین باهم حرف بزنیم. الان صدامون رو میشنوند.
مهیا خنده ی تلخی کرد.
ــ بزار بشنون! بزار بدونن که شهاب خان؛ پسرشون، داره زنش رو ول میکنه، میره... تو اگه میخواستی بری، چرا اومدی خواستگاریم؟! میـخواستی یه دختر رو به خودت وابسته کنی، بری...
شهاب عصبی بازوی دومش را هم در دست گرفت و تکانش داد.
ــ بسه دیگه! این حرفا چیه میزنی تو! دارم بهت میگم آورم، چون دوست ندارم کسی از مسائل شخصیمون باخبربشه. سوریه رفتن هم، از ازدواجم بحثش جداست.
مهیا خودش را جدا کرد.
ــ برو اونور!
و به طرف در رفت.
ــ وایسا مهیا! کجا میری؟! صبر کن...
با رفتن مهیا، عصبی مشت گره کرده اش را، محکم به دیوار کوبید.
مهیا، سریع از پله ها پایین آمد و به حیاط رفت.
همه با تعجب به مهیا نگاه می کردند.
ــ مامان! کلید خونه رو بده.
شهین خانوم، با نگرانی روبه مهیا گفت:
ــ چی شده مادر؟! چرا میلرزی؟!
ــ چیزی نیست... حالم بده؛ برم خونه هم داروهام رو بخورم، هم استراحت کنم.
ــ مادر مهیا! بیام باهات؟!
ــ نه مامان جان! خودم میرم.
مهیا کلید را گرفت و سریع از خانه خارج شد...
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
<🎞📽>
یا دشمن امام زمان
یا دوست امام زمان
وسط نداریم❗
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#اربابدلم♥️
اینکہ برات مےمیرم واقعیت داره❤️
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
ببخشید بابت کم فعالیتی این مدت 🙏🏻
به شدت به ادمین و خادم احتیاج داریم