اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت110 سید : خوب آیه خانم کجا ب
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت111
یکم قران خوندیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
صدای اذان رو شنیدیم
سید نزدیک یه مسجد ایستاد و پیاده شدیم
سید :آیه جان بعد نماز بیا کنار ماشین
منتظرم باش
-چشم
از اینکه اولین باری که با هم بیرون اومده بودیم
مکان های خوب خوبی بود دوست داشتم
از همه بیشتر تلفظ اسمم به زبون سید خیلی خوشایند بود برام
بعد از خوندن نماز از مسجد خارج شدم
رفتم سمت ماشین که دیدم سید کنار ماشین ایستاده بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم یه رستوران که ناهار بخوریم
از اونجایی که صبحانه نخورده بودم خیلی گشنه ام بود از طرفی هم خجالت میکشیدم غذا بخورم
بعد از خوردن ناهار ماشین و پارکینگ گذاشتیم و رفتیم سمت بازار
سید از هر چیزی که خوشش می اومد میخرید ،واقعأ سلیقه
اش هم خیلی خوب بود
اصلا باورم نمیشد همچین آدمی که توی کلاس همه ازش
میترسن اینقدرروحیه لطیف و قشنگی داشته باشه
تا غروب فقط در حال دورزدن بودیم ،دیگه پاهام توان راه
رفتن نداشت
- آقا سید میشه یه جا بشینیم پاهام درد گرفت
سید خندید و گفت: شرمنده ببخشید ،میخواستم تلافی
این هفته رو بکنم
لبخندی زدمو گفتم: ببخشید
سید:یه خواهش کنم؟
- بفرمایید
سید: میشه منو علی صدا کنی؟ حالا یه جانم بهش اضافه
کنی میشه نور علی النور
خندیدمو گفتم : چشم
سید : حالا یه امتحانی بگو ببینم بلدی
- علی.....جان
علی: جانم،حالا بریم
- باز کجا؟
علی:یه آبمیوه، چیزی بخوریم پختیم تو گرما
- باشه بریم
وارد یه آب میوه فروشی شدیم
رفتیم روی صندلی یه گوشه خلوت نشستیم
علی: چی میخوری؟
- فرقی نمیکنه ،هر چی که خودت دوست داری !
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊