اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت125 وارد خونه شدم مامان و ب
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت126
دراتاق باز شد و امیر وارد اتاق شد
قیافه شرمندگی گرفته بود
امیر: آیه باور کن من اصلا در جریان کارای سارا نبودم
-باشه مهم نیست بعدا تلافی میکنم
امیر: من از دست شما دوتا سربه بیابون نزارم خوبه
بعد رفتن امیربه نوشته هام نگاه کردمو گذاشتم داخل یه
پاکت که سریه فرصت مناسب به علی بدم
تایه هفته سارا تو دانشگاه دور و برم نبود ، دیرتر وارد
کلاس میشد و زوتراز کلاس بیرون میرفت ،تایه هفته هم
خونه تو سکوت مطلق بود امیرم بیشتر موقع ها میرفت
خونه سارا اینا
منم زیاد علی رو نمیدیدم
تنها دلم به اخر هفته ها خوش بود که پنجشنبه غروب علی
می اومد دنبالم میرفتیم خونشون صبح جمعه هم با هم
میرفتیم تپه نور شهدا
روزبه روز به علی وابسته تر میشدم
توی دانشگاه هم به بهانه های مختلف میرفتم سمت اتاق
بسیج و میدیدمش و کمی حرف میزدیم
تا دلم آروم بگیره
نزدیک اتمام دوره صیغه امون بود
به اصرار من قرار شد عقدمون تو حرم امام رضا باشه
ولی به خاطر مشغله کاری علی مجبور شدیم چند روزبعد
ازاتمام صیغه عقد راهی مشهد بشیم
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊