eitaa logo
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
337 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
26 فایل
باعشق‌اۅسټـ‌هࢪڪہ‌بہ‌جایےࢪسیدھ‌اسټـ ♥️ برای حمایت و تبادل لینک کانال گذاشته شود↯ https://harfeto.timefriend.net/17200402623512
مشاهده در ایتا
دانلود
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـن‌ڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت37 سعید: بفرمایید استاد. ها
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق 🌿 بعد از کلاس رفتم سمت خونه ،اینقدر خسته بودم که بدون انجام هیچ کاری روی تختم ولو شدمو خوابیدم. همه چیز خیلیتن تندپیش رفت. قرار شد پنجشنبه عقد امیر و سارارو محضربگیرن ،منم توی این مدت با کمک چند تا ازبچه های دانشگاه در حال تکمیل کردن پکیج بودم ،دیگه جونی برام نمونده بود از خستگی. با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ،شماره ناشناس بود. - بله بفرمایید +سلام آیه جان ،منصوری ام - سلام خانم منصوری خوبین؟ منصوری: قربونت برم ،میگم آیه جان آقای صادقی و آقای هاشمی گفتن بیای اینجا تا امروز کارپکیجارو تمام کنیم - خانم منصوری ،من نمیتونم بیام ،امروز عقد داداشمه. خانم منصوری: عقد چه زمانیه؟ - بعد ظهر خانم : خوب تا اون موقع کارا تمام میشه، زود بیا - اما خانم منصوری ... صدای بوق گوشیمو شنیدم و فهمیدم تماس قطع کرده - ای لعنتی بلند شدم دست و صورتمو شستم تند تند لباسمو پوشیدم ،نامه هارو گذاشتم داخل کیفمو رفتم بیرون ،همه تو حیاط نشسته بودن ،زن عمو و معصومه و مامان و بی بی درحال شستن میوه ها بودن. امیر و رضا هم در حال چراغونی کردن حیاط. کفشامو پوشیدم که مامان گفت : کجا میری آیه ؟ - باید برم دانشگاه ،هفته بعد بچه هارو میخوان ببرن راهیان نور دارن واسشون پکیج درست میکنن امیر: خوب ،چرا تو بری؟ الان ،ناسلامتی بعد ظهر عقدمه هاااا -یه سری از وسیله ها دست منه باید ببرم بهشون تحویل بدم مامان : آیه جان زود بیا فقط - چشم امیر: صبر کن با هم میریم - باشه چشمم به رضا افتاد ،از کنارش رد شدم آروم سلام کردم و رفتم سمت ماشین امیر امیر:رضا داداش،بقیه چراغا دست خودتو میبوسه رضا: باشه برو 『⚘@khademenn⚘』