اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت78 دراتاق باز شد و سارا وارد
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت79
امیر واسه چی حاج مصطفی اینا میخوان بیان
امیر کمی سکوت کرد و چیزی نگفت
یه کم آب توی دستم ریختم پاشیدم روی صورتش
- هووو امیربا تو ام
امیر: چیکار می کنی دیونه
- حواست کجاست،زن خواستی که بردی، الان باز کی فکرو ذهنت و مشغول کرده
یه نگاه به سارا کردم و گفتم: سارا شوهرت مشکوک میزنه هاا
سارا تا خواست چیزی بگه امیر صداش کرد و حرفش وادامه نداد
- شما دوتایه چیزیتون شده که نمیگین
امیر: هیچی نشده ،تو هم ظرفارو خوب آب بکش...
چیزی نگفتم و بعد از شستن ظرفارفتم سمت اتاقم
روی تختم دراز کشیدم رفتم سراغ گوشیم
به ساراپیام دادم که لینک کانال هاشمی رو بفرسته برام
بعد از چند دقیقه لینک و فرستاد
وارد کانال شدم
همه چی جالب بود ،عکسها از قبل از حرکت به راهیان نور شروع شده بود
تعجب کردم کی وقت کرده بود عکس بگیره
همه عکسها قشنگ بودن
عکس دلنوشته اتوبوسهارو ذخیره کردم گذاشتم روی پروفایلم
خیلی این عکس و دوست داشتم
با صدای شنیده شدن دروازه خونه عمو
برق اتاقمو خاموش کردمو رفتم کنار پنجره ایستادم
پرده رو کنارزدم نگاه کردم رضا توی حیاط کنارزهرا نشسته بود
از درد قلبم آهی کشیدمو روی تخت دراز کشیدم
صدای خنده هاشون و میشنیدم داشتم
دیونه میشدم
میدونستم که اگه بیشتربمونم توی اتاق دق میکنم
بالش و پتومو گرفتمو رفتم سمت پذیرایی
تلوزیون و روشن کردمو رو به روی تلوزیون دراز کشیدم
『⚘@khademenn⚘』