#رباعی_شهادت_حضرت_زهرا
#حضرت_زهرا_س
🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀🏴
اگــرچــه از غــم مـن داغداری
بـــه طفــلانم بـــده امــیدواری
علی خیلی مواظب حسین باش
مکـن پیـش یتیمان بی قراری
مــــریــز اَســما مـــریــز آب روان را
چســان شــویـم زهــرای جـــوان را
گـمانـم پهـلوی زهــرا لــگد خــورد
کـه اینـگونه شکسته استخوان را
یـا علی جـان در بلاها صبر کن
گـرچه دشوار است امـا صبرکن
جبرئیل گوید که پیش چشم تو
می زنند سیلی به زهرا صبر کن
الا مظلـومـه ی پهـلو شکسته
ز دسـت امـت بـد کـاره خسته
توکه چون کوه پشتم ایستادی
نمازت را چرا خواندی نشسته؟
قربان دلت چه غصه هامی خوردی
خورشید به روی شانه ات می بردی
گر فـاطمه ات دعـانمی کردآن شب
هنگامه ی غسل پیکرش می مردی
ببین زهرا چه بزم غم گرفتیم
سراغت را همه از هم گرفتیم
چو دیدیم غربتت را در مدینه
بــرایت مجـلس مـاتم گـرفتیم
پس از زهرا علی همراز غم شد
علی مظلوم و قُنفُذ محترم شد
علـی آنقـدر جـانسـوزانـه نـــالـید
که پشت ذوالفقارازغصه خم شد
به یک سیلی خزان گردیده باغش
شـده خـامـوش نــورچلــچراغش
دعــایـی مــی کـنم آمـین بگویید
نیـاید غصـه ای دیـگر سـراغـش
سلامـم بــر تــو جــانـباز ولایـت
که باجان کرده ای ازمن حمایت
نگفـتی هیـجده سـالی جـوانی
فقط گفتی علـی جـانم فدایت
چــرا زهــرا جبیــنی زرد داری؟
چرا در سینه آهی سرد داری؟
زمن رو بر مگردان فاطمه جان
خودم فهمیده ام که درد داری
کــنار قـــبر زهــــرای عـــزیـــزم
توانم نیست تا از جای خیزم
من واین دست لرزانی که دارم
چگونه خاک برجسمش بریزم
توکه رفتی غرور من لگد شد
شمار غصه هایم بی عدد شد
دلـم آنقـدر شـد تنگ تـو زهـرا
برایم سقف خانه چون لحدشد
بدور ازچشم فرزندان شبانه
شوم همــناله بــا مــاه یگـانه
مرا آن غصه خواهدکشت زهرا
که خوردی پیش چشمم تازیانه
مدینه گرچه ظلمت بی حساب است
دل مــا از غـم زهــرا کــباب است
تـو کـز حـیدر بـجز خـوبی ندیدی
چه کرده که سلامش بی جواب است
تو رفتی خانه ماندو نورعینت
و چشـم بـی قـــرار زینبـینت
میان گریه ی جانسور طفلان
مرا بیچاره کرداشک حسینت
مـرو بـی تـو نـدارم همزبانی
تـو بـاید غصه هایم را بدانی
چـرا تعجیل داری بهر رفتن
هنوز ای فاطمه خیلی جوانی
کتاب عشق حیدربی ورق شد
دلاور مــرد خیـبر بـی رمـق شد
چودست مصطفی را دید درقبر
علی پیشانیش خیس عرق شد
دمی که فاطمه سیلی زکین خورد
صدای ناله اش تاب از فلک برد
حسن بـر سـر زنــان فـریاد می زد
خــدایـا یـــاریـم کـن مــادرم مـُـرد
میان کوچه تا زهرا کتک خورد
گـل بــاغ علـی یکـباره پــژمــرد
زمین لرزید آندم که حسن گفت
بـیــا بــابــا کـجایی مـــادرم مُـــرد
همان روزی که نیلی شدگل یاس
خزان گردیده باغ عشق واحساس
ز سیلی فاطمه افتاد و غش کــرد
ولــی جــای تــو خـالی بــود، عبـاس
مـدینـه از چــه یــارم را گـرفتی
همــه صبــرو قـــرارم را گـرفتی
امانت بود زهرا دستم ای وای
ز احمــد یــادگــارم را گـــرفتـی
میان کوچه تا زهرا کمین خورد
سیه مشتی رسید وبر جبین خورد
چنان قنفذ به زهرا زدکه بی بی
دهانش باز ماند و بر زمین خورد
🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀🏴
شعراز:علی اکبراسفندیار«مداح»