#خاطرات_یک_نو_مامان
شرایط خونمون الان اینجوریه.😂
کدوم مامانی میره برا بچه اش گِل بخره که بازی کنه؟!!😕
در نگاه اول یه مامان که خودآزاری داره .😂
در نگاه دوم تا نهم هم باز یه مامان که خودآزاری داره.😂
اما در نگاه دهم شایدددد یه مامان که میخواد بچه اش خلاق بشه با گل بازی، آرامش بگیره و شب خواب راحت تری داشته باشه.( خمیربازی و گل بازی و شن بازی جزو بازی های آرامش بخشه. به بزرگترا هم پیشنهاد میشه.)
خلاصه که منو با همون نگاه دهم ببینید. هر چند الان کلی کار برام دراومد.😂
راستش خودمم بهم خوش گذشت. یاد خونه مامان بزرگم افتادم که روستا بود و بچه بودیم چقدددر خوش میگذشت ظهرها مامانا رو خواب میکردیم و با دختر عمم آسه آسه میرفتیم گل بازی تا باغ انگور.😂
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
پیام عاشقانه منو مهدی😂😂😂 فک کردم الان میخواد بگه روزی که فلان خاطره جذاب رو داریم با هم. اولین نگاه
🌿🌿🌿
میدونید واقعی امروز چه روزی بود تو زندگی مشترک ما؟!!😂
دوس دارید بگم یه ❤️بفرستید اینجا👇
@ameneh_habibi
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
شب میام بیشتر مینویسم براتون راجع بهش. خیلی هم ممنون از مشارکتتون. شاید دویست تا پیام بود. که بسی کی
🌿🌿🌿
خب ببینم چی شد نتیجه جمع بندی سوال بازیمون.😊😁
وقتی که یهو قرار میشه یه مهمون ناخونده بیاد و همسرجان لطف کردن و قبول کردن اونم بدون مشورت! چند تا حالت ممکنه پیش بیاد.😕😅
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
در حالت اول شروع کنیم به غر زدن که چرا میخوان بیان، چرا زودتر نگفتن، عمدا میخوان منو اذیت کنن و نتیجه میشه یه دعوای اساسی و شاید یه پیام ناخودآگاه به همسرتون: که شما به خانوادش اهمیت نمیدید.😱🤦♀
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
در حالت دوم ممکنه شما هیچی نگید ،اما از درون شبیه اسپند روی آتیش باشید و همش تو ذهن خودتون یه جواب دندان شکن به همسر بدید!😅
وقتی ام خانواده همسر اومدن شما همچنان دارید از درون حرص میخورید و دوس دارید که زودتر برن.😐
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
یه حالت سومی هم هست: خب معلومه شما از شرایط موجود ناراحتید!😕
اما خب پیش اومده دیگه، میپذیرید شرایط رو ، به همسرتون توضیح میدید که علی جان من امشب یه کار خیاطی رو باید تحویل بدم، کاش باهام هماهنگ میکردی. اما خب قدمشون روی چشم. اما بی زحمت کمک کن که شرمنده مردم هم نشم.😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
یه غذای راحت هم میپختید و وقتی مادرشوهر اومد میشستی کنارش و هم کارت رو میکردی هم یه میوه دور هم میخوردید.
راحته؟🤔
نه خب راحت تر این بود که مهمون نداشتی و بی دغدغه کار میکردی!😅
اما الان شرایط اینه! انتخاب توئه با مهمونت تخمه بخوری یا تو دلت حرص بخوری. بعدم شده با شب بیداری کارت رو تحویل میدی. 😁
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
فردا هم به همسر میگی: علی جان خوش گذشت مامان اینا بودن، ولی کاش اینجور مواقع با هم یه مشورت کنیم که هم من بتونم پذیرایی بهتری داشته باشم و هم شب مجبور نشم انقد بیدار بمونم. شب خیلی اذیت شدم. 😊
تامام.😍
@aznobato_ir
چشم چشم😍
چقده بازخورد مثبت دادید.😍
چقده مشارکت کردید. کلی دوستتون دارم😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
سال ۹۴ بود. من سر کلاس( کارگاه عملی) بودم که یهوووو دکتر علیاری اومدن سرکلاسمون و استاد محمدی رو صدا زدن. رفت بیرون و اومد داخل. 🤔
به یه لبخند عمیق منو صدا کرد و گفت دکتر علیاری کارت داره. منو میگی! یا حضرت اسطخودوس. مدیر گروه با من چیکار داره! یعنی چیکار کردم.😂
همهمه تو کلاس بود و من رفتم ببینم چیکارم دارن. حالا دانشجوهای کنجکاوم هی میومدن اون سمت که ما وایساده بودیم ببین ایشون با من چیکار داره!😅
خلاصه که رفتم و سلام علیک کردم با دکتر علیاری. دیدم بنده خدا انگار مردده یه چیزی رو بگه، استرس داره چقد. گفتم انگار دکتر علیاری یه کاری کرده. خداروشکر من کار بدی نکردم.😂
گفتن راستش من یه دوست دارم، دوستمم یه آقازاده داره.( من داشتم تحلیل میکردم تو ذهنم کی دوست کیه آخر! ) ،پسر دوستم تو همین دانشگاه درس میخونه. خیلی خانواده خوبی هستن و من خیلی قبولشون دارم. بعد این آقازاده دوستم از شما خوشش اومده گویا. قصدشون امر خیر هست.
به من گفتن بیام با شما مطرح کنم اگه موردی نبود شما با پدرتون مطرح کنید، شماره تماس ایشون رو بدید برای آشنایی، ان شالله که خیر باشه.🙈
من با لپ های گل افتاده و خجالت که استاد محمدی هم میدونه رفتم سر کلاس و دیدم بعله بچه ها پرسیدن خانم حبیبی رو چیکار داره دکتر علیاری؟!
ایشونم گفته امر خیره. و پیچیده بود که قراره عروس علیاری بشم( هنوزم نمیدونم پسر داره یا نه.) 😂
اما وقتی حالشون گرفته شد، که تا بعد عقد داماد مجهول بود. 😂
از شما چه پنهون منم نمیدونستم داماد کیه تا وقتی اومدن خونمون. 😂😂
این بود شروع آشنایی ما...😊
دیروز سالگرد صحبت دکتر علیاری با من بود. مناسبت دیروزمون این بود.😂
۱۲ آبان ۹۴
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
امروز صبح رفتیم خرید کردیم و یه سری کارای مونده رو انجام دادیم. یه کمم زیر بارون راه رفتیم و بسی ذوق کردیم.
ایلیا میگفت بارون دوس دارم، میخوام دستمو بگیرم زیرش و من غش کردم براش، اینکه انقد خوب احساساتش رو میگه، از دوست داشتن، خستگی و....
اومدیم خونه سریع غذا رو خوردیم و من رفتم بخوابم که ایلیا صدام زد مامان جیش...🥴
بعد پاشدمو جلسه آنلاین خونه سبز برگزار شد. بعدم رفتیم دکتر چون که دو هفته است ایلیا آبریزش بینی داره. دارم فک میکنم همه مشکلات این بچه و من با دماغشه😂.یا خون دماغ یا آبریزش، یا آلرژی.
دو ساعتی رو تو مطب دکتر بودیم و بعد اومدیم خونه.
اینو نوشتم که بگم: امروز اصلااااا طبق برنامه ام پیش نرفت! یه تیک از کارام خورد. ناراحتم؟! آره اما مضطرب نه! پیش میاد دیگه.
تو زندگی آدما پره از کارایی که برنامه هامون رو بهم میریزه. پر از کارای غیر قابل پیش بینی.
میدونی چی لازمه؟! اینکه برناممون اونقد فشرده نباشه که هر کاری انجام نشد احساس کنیم ناکام شدیم.
بتونیم براش یه زمان دیگه خالی کنیم. براش زمان خلق کنیم😊
و فردا هم روز خداست. دوس داشتم بیشتر بنویسم اما سردرد مجال نمیده. شبت بخیر رفیق جان.😊
@aznobato_ir
سلام علیکم. تا اومدم سراغ کانال چشمم خورد به این پیام😍.
@aznobato_ir