حالا فایل صوتی رو دانلود و
صدای گوشیتون رو زیاد کنید ولوم بدید 📣
آفرین! ماشاالله این درسته👌
با مولودی چنان دست بزن که بچه هات بیان همراهی کنن ببینن و حس کنن از هر تیپی که هستی اهل بیت(ع) برات چقدر عزیزند 😊
ماشاالله دستا بالا 🙌 🙌 🙌. 🙌
یا علی👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
بچه های تیم چهارشنبه های زهرایی
بچه های جهادی مدافعان سلامت
بچه های پایه ی خیریه ی شهید شفیعی
و همه ی رفقای کانال کم نذاریددا میلاد حضرت زینب....
خدایش تا حالا میدون دار مجلس مجازی نبودم🙃😊
ولی باور کنید انرژیتون به تمام عالم میرسه فقط حواستون باشه صدای همسایه ی بالایی و پایینی در نیاد😉
بلند بگو...
صدا رو خرج بی بی کن...
به جز تو کی اومده که زینت بابا بشه...
دستا پایین نیاداااا...
بی بی داره می بینه ها...
بگو با سید مجید...
خیالتم قیمتیه زینب....
عشقت عجب نعمتی زینب...
#ویژه_میلاد
لبخند بزن برادر😊👏👏👏
🌿شناخت زنان ساده است :
بله يعنی بله ، نه يعنی بله ،
نه يعنی نه و نه يعنی شايد اما شايد يعنی بله و البته شايد يعنی نه !
به همين سادگی !😑
🌿وقتی می خوای خانمی رو از کاری منع کنی😐
بهش بگو:
برای پوستت خوب نیست😉
در ۹۹ درصد موارد جواب می ده !😅😁😂
🌿خانمه به شوهرش پیامک میده:
سلام عزیزم، اگه موافقی بریم خونه مامانم عدد "۱"
و اگه میخوای بریم خونه مامانت "سینوس ۲۳به توان۷ تقسیم بر ۲/۷۶۳ضربدر ۶۵۷ رادیکال ۵به توان۲ تانژانت ۷۸۶ مبنای ۲۱" رو پیامک کن!!.
جواب شوهر:
۰/۰۵۷۳۸۷۷۷۳۲۵ تا چشت دراد.😂😂😂
🌿قطار بیشتر از همه آلزایمر داره...
میگه هو هو !!!!
دوباره خودش میپرسه چی چی ؟!!!
خدا شاهده
اگ کاری با من ندارین من برم دانشگاه شریف سمینار دارم😂
🌿با همین قیمتی که امروز انار و آجیل واسه شب یلدا میخری، دو سال پیش میتونستی با یلدا ازدواج کنی!
🌿باید یه سر ببرمتون کرمون.
به محمد میگن مَ!
به قند میگن قَ!
به هست میگن هَـ!
یعنی بخوان از محمد بپرسن قند داریم میگن:
مَ قَ هَـ ؟👍
🌿معلم به دانش آموزاش ميگه : بچه ها شما دلتون پاكه دعاكنيد بارون بياد .
يكيشون پاميشه
ميگه : مااگه دلمون پاك بود تاحالا شما صد دفعه رفته بودي زير تريلي😂
🌿اون عزیزانی که منتظر بودن اون روی ما رو ببینن جهت اطلاع میگم خدمتتون: گل پشت و رو نداره! واقعا توقع غیر از این داشتید از ما😎😊
#ویژه_میلاد
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 همیشه زنده دل باش!
#استوری
@Panahian_ir
یه جمله ی انگیزشی بالا از بی بی جان دو عالم👍
🌱حضرت زینب سلام الله:
<<الا من مات على حب آل محمد مات شهید>>
آگاه باشید هر کسى که بر دوستى آل محمد بمیرد، شهید است.
اثبات الهداة، ج۲
الهی بالحسین
العفو...
الهی بالحسین
عجل لولیک الفرج...
الهی بالحسین
شهادة فی سبیلک...
#هیئت_مجازی_به_دنبال_ستاره_ها
🌱زندگی به آن هایی تعلق دارد
که شاد هستند و در بزم اند
آن هایی که می دانند
بودنشان را چگونه جشن بگیرند
تا از لحظه ها بهترين استفاده را ببرند
#ویژه_میلاد
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#چهارشنبه_های...
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وششم
اصلا انتظار چنین جواب قانع کننده ایی رو نداشت با اشاره سرش حرف خانم حسینی رو تایید کرد و ترجیح داد حرفی نزنه! خانم حسینی ادامه داد: دخترم وقتی شما با این سبک پوشش تو جامعه حاضر نشی افراد جامعه هم دچار حرص نمی شن در واقع حتی بهش فکر هم نمی کنند و می تونن موثر باشن!
اما وقتی بوی خوشی ،صورت دلربایی ببینن اون وقته که کار سخت میشه برای اون که دیده! و کار سختتر میشه برای اون که دیده شده و احتمالا میدونی معمولاً چی در انتظارشون!
دختر رو کرد به خانم حسینی و بدون اینکه گارد بگیره گفت: شما دستمال کاغذی دارین!؟
خانم حسینی دستمال کاغذی رو داد طرف دختر و دختر هر آنچه که برصورتش رنگ ولعاب داده بود رو پاک کرد و نگاهی به خانم حسینی کرد و گفت: من آدم منطقی هستم حق با شماست...
خانم حسینی گفت: دخترم راستی نگفتی اسمت چیه؟ دختر که حسابی شرمنده شده بود گفت:ساناز ...
خانم حسینی گفت: به به چه اسم قشنگی ساناز جان بعد رو کرد به من و گفت چقدر خوب امروز یک دوست جدید پیدا کردیم نازنین جان! من هم لبخندی زدم و چیزی نگفتم...
ساناز خانم کمی با خانم حسینی صحبت کرد صحبتهاش از جنس روزهای اول آشنایی ما با خانم حسینی بود و بعد هم شماره خانم حسینی رو گرفت و با لبخند رفت...
من که هم ذوق کرده بودم هم برایم خاطره به یاد ماندی در ذهنم نقش بست با ولع خاصی به خانم حسینی گفتم: اگر اجازه بدید من هم چهار شنبه ها بیام اینجا...
خانم حسینی لبخندی زد و گفت: من که خیلی خوشحال میشم حتما عزیزم... بعد گفتم: راستی از اینایی که چشمک میزنن به ما نمیدین؟؟؟
با سینی زولبیا اومد جلوم و گفت: اینم پذیرایی ویژه امروز ما بفرما نازنین جان! در حال خوردن زولبیا گفتم: چرا چهارشنبه!؟ این همه روز هفته؟! روی صندلی روبروم نشست و گفت: ما این طرح رو از نه سال پیش شروع کردیم اون موقع من شیفت خادمی حرمم چهارشنبه ها بود و مصادف شد با این روز و جالبه بعدها که متاسفانه پروژه ی چهارشنبه های سفید یه مدت راه افتاد که دقیقا مقابل حجاب و حیا بود و بی حجابی و بی حیایی رو ترویج میکرد دوستانی که تازه به ما می پیوستن فکر می کردند چهارشنبه های زهرایی براساس این نامگذاری شده!
اما ما خیلی قبل تر از چنین پروژه های منحوسی کار میکردیم ولی کم کاری رسانه ایی باعث شده چنین چیزی به نظر بیاد! هر چند که برای ما کار کردن و موثر بودن مهمه و با بچه های تازه نفسی مثل شما انشاالله مسیر رو پر توان میریم...
از اینکه در یک چنین جمعی قرار گرفته بودم حس خوبی داشتم روزهام بی قرار چهارشنبه ها می گذشت و هر هفته با کلی خاطرات شیرین تو ذهنم به یادگار می موند! تعداد دوستهام خیلی بیشتر شده بود و این به خاطر جمع صمیمی بچه های تیم بود و نوع نگاهشون...
هر بار اتفاقات جالبی می افتاد..
یک بار که همراه خانم حسینی داشتیم هدیه می دادیم به یک مادر و دختر برخوردیم داشتن با هم دعوا میکردن چه دعوایی! سبک و پوشش دختر هیچ شباهتی به مادرش نداشت! من که ترسیدم جلو برم خانم حسینی رفت جلو...
تا گفت دخترم! یه سیلی محکم نشست روصورتش...
بعد دختر با داد و فریاد گفت: هر چی می کشیم از دست شما می کشیم! راحتمون بزارید! داشت همین جور داد می زد که مادرش اومد جلو و دست دخترش رو خیلی عصبی کشید عقب! وبعد رو کرد به خانم حسینی وکلی عذر خواهی کرد من خشکم زده بود!
خانم حسینی لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگه اومد پیش من و باهم رفتیم... گفتم: خوب چرا جوابش رو ندارین حق نداشت چنین کاری کنه دختری...
نگاهی بهم کرد و گفت: تو عصبانیت موثر نیستیم! حتی ممکنه یه حرکت در عصبانیت باعث بشه بر عکس هدفمون اتفاق بیفته و یک نفر رو تا آخر عمر از دین زده کنیم به همین سادگی فقط با یک حرکت...
در مقابل این دید وسیع جز سکوت در اون لحظات کاری نمی شد کرد.
یک ساعتی گذشته بود که دوباره همون دختر رو دیدیم ولی ایندفعه تنها و انگار منتظر مادرش بود! خانم حسینی به من گفت: تو اینجا بمون من الان میام... گفتم: خانم حسینی نرید جلو! این عصبیه! یه بلائی سرتون میاره! خندش گرفت گفت: نترس دخترم آدم همیشه توی یک حالت نیست! من خیلی جدی گفتم: باش ولی اگه مشکلی پیش اومد صدام کنید من دوره های تکواندو رو گذروندم در حد دفاع از خودمون می تونم چند تا حرکت بی خطر بزنم حساب بیاد دستش...
نگاهی بهم کرد و با خنده گفت: عجب نگفته بودی بهم!
بذار برم و بیام ببینم بعد می تونی منو خلع سلاح کنی... این روحیه شوخ طبعی در اوج حالتی که من واقعا نگران بودم خیلی برام جالب بود...
خانم حسینی رفت به سمتش...
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون! گفتم: الانه که یکی دیگه نثار خانم حسینی کنه ایندفعه دیگه مادرش هم نیست لااقل جلوش رو بگیره!
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥راهکار سنجیدن عیار خودمون😂
🔰 #علامه_جعفری
ارسالی شما عزیزان👌
#ویژه_میلاد