#قدرت_تمرکز قسمت هفتم
چه جوری میشه متعهد بود و متعهد موند❗️❗️❗️
ببینید در دو صورت افراد می تونن سر تعهد خودشون بمونن👌
✅یک_ با توجه به داشتن انگیزه
که شامل انگیزه ی مادی و معنوی میشه
مثلا طرف خیلی چاق هست ولی هیچ وقت متمرکز نمی تونه رژیم بگیره و متعهد باشه تا اینکه با یه انگیزه قوی مادی رو به رو میشه با خودش متعهد میشه که وزنش رو کم کنه انگیزش هم بخاطر عروسیش هست بعد رژیم میگیره لاغره میشه در حد چوب خشک😄
یا مثلا طرف میخواد قرآن بخونه ولی متعهد نیست و نمی تونه متمرکز در طول سال انجامش بده☹️ اما ماه مبارک رمضان یک دور کامل قرآن رو ختم میکنه چراااا چون انگیزش، انگیزه ی معنوی قویه که ثواب و فرصت عظیمی در این ماه هست رو از دست نده😇👌
یا مثلا طرف حال درس خوندن نداره ولی با وعده ایی که باباش بهش داده که نمراهات خوب بشن براش لپ تاب میخوره انگیزه مادی میگیره و متعهد میشه برا درس خوندن👏👏👏
یا مثلا خیلی از افراد که کار می کنند اگر به انگیزه ی حقوق ماهیانه نبود اصلا انسانهای متعهدی نبودن، ولی این انگیزه ی مادی باعث تعهد و انجام کارشون میشه🙂
حالا خیلی از کارهایی که ما نیاز به قدرت تمرکز داریم تا برامون عادت بشه و تبدیل به یه رفتار خوب بشن نیاز به انگیزه داره، انگیزه ای قوی که ما رو تا اخر مسیر همراهی کنه! 😌
این خود شما هستین که می تونین انگیزه ی قویتون رو پیدا کنید چون ممکنه برای شما یک کار و پاداش انگیزه ی قوی باشه اما برای دیگری اصلا انگیزاننده نباشه! پس بستگی به افراد داره🙂
✅ دو_داشتن اجبار و مجبور بودن
حتما تجربه کردید چون مجبور بودید متعهد به انجام کاری شدید🙃
مثلا چون استاد درس رو می پرسه و نمره اش پایان ترم محسوب میشه مجبور شدید متعهدانه درستون رو بخونید😏
یا مثلا چون مهمون داشتید مجبور شدید خونه رو تمییز کنید یا مثلا چون کارمند هستید مجبور اید سر یک ساعت خاص از خواب بیدار بشید و...
اگه نگیم همه، باید بگیم خیلی از ما ایرانی ها توی موقعیت اجبار خیلی متعهدانه رفتار می کنیم و چون تعهد هست و اون کار رو تکرار میکنیم، اون رفتار به صورت عادت تبدیل میشه و در اون کار ما قدرت تمرکز بالایی پیدا می کنیم
خوب پس برای متعهد بودن یا باید انگیزه ی قوی برای خودمون پیدا کنیم یا خودمون رو مجبور کنیم تا اون رفتار برامون عادت بشه هر چند آخر این اجبار هم یک انگیزه ی بالایی هست و اون رسیدن به قدرت تمرکز در یک رفتار مد نظر ماست که جزو اهدافمونه👌
اجبار هم دو نوعه: هم مادی، هم معنوی
اجبار مادی مثل مثالهایی که بالا گفتیم😊
اجبار معنوی مثل این حرفی که یکی از شما عزیزان گفتید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال✅
.
.
تنها اگر زحمت سعی کردن را به خود بدهیم
به راحتی به قدرت تمرکز در کارها می رسیم👌
.
.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
علامه حسن زاده آملی :
اگر جان همت داشته باشد کار
برای بدن دشوار نمی شود.
اگر بدن تنبلی مـےکنـد بخاطر آن
است که روح نشاط ندارد.
#سخن_بزرگان 🌱
🌿خوش به حال آنها که
متعهدانه زندگی کردند...
هدفمند زندگی کنیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_نوزدهم
بعد از برگشتنمون سعی کردیم شرایط رفتنمون رو کم کم به خانوادهامون توضیح بدیم...
هر چند که هنوز از ماجرای قبلی ناراحت بودند و با گفتن این موضوع ناراحتیشون بیشتر شد و به قول اونها شد قوز بالا قوز...
طول کشیدن پیدا کردن خونه، لطف خدا بود تا خانوادهامون با آمادگی نسبتا بیشتری این قضیه رو بپذیرن...
هفت و هشت ماهی، از زمانی که ما تصمیم گرفتیم تا قرار شد بریم قم طول کشید....
خانوادهامون هم دیگه تقریبا با رفتن ما کنار که نیومدن اما موقتا پذیرفته بودند...
که ناگهان طبق قاعده ی دنیا پروژه ی جدیدی شروع شد!
البته همش لطف بود...
قرار بود به لطف خدا یه فرشته ی کوچولو به جمع خانواده ی دو نفره ی ما اضافه بشه. اما امان از وقتی که خانوادهامون این موضوع رو فهمیدن!!!!!
انگار تا اون موقع هر چی نخ ریسیده بودیم، پنبه شد!!!
دوست نداشتم با ناراحتی از پیش خانوادهامون بریم، ولی هر چی سعی کردم قانعشون کنم که من خودم حواسم به فاطمه و بچمون هست زیر بار نرفتن...
حرفشون هم این بود که توی شهر غریب تک و تنها یه خانم باردار... سخته... نمیشه... نمی تونین ... نکنین... بمونید تا کوچولوتون به دنیا بیاد بعد هر جا خواستید برید بسلامت!
ولی من می دونستم بمونیم دیگه موندیم...
خصوصا که اگه این فسقلی به دنیا می اومد کاملا واضح بود دل کندن خانوادهامون از نوه ی اولشون، از شکستن شاخ غول هم سختر میشد!
با فاطمه تصمیممون رو گرفته بودیم میدونستیم هر هدف مقدسی سختی خودش رو می طلبه...
چاره ای نبود اسباب کشی کردیم ولی هر چقدر هم تلاش و سعی کردیم که با دلخوری جا به جا نشیم ، نشد که نشد ....
ناراحتی خانوادهامون از یه طرف بهمم ریخته بود! شرایط ثبت نام و قبولی توی مجموعه ی علامه مصباح از یه طرف! تنهایی و بی کسی شهر غریب هم از یه طرف درگیرم کرده بود که در جهت تکمیل این وضعيت یکدفعه پروژ ی عظیم خدا چنان غافلگیرم کرد و دست و پام رو بست که متحیر و سرگشته و حیران موندم در حدی که به خدا گفتم: قربونت بشم خدایا بابا منم بندتم!
خودت که بهتر میدونی من اصلا اینجا بخاطر تو اومدم ...
نکنه استغفرالله منو یادت رفته!!!
اصلا فکرشم نمی کردم بعد از اسباب کشی و این همه دغدغه بخواد مشکلی برای فاطمه و بچمون پیش بیاد که دست و پای من رو عملا و کاملا ببنده!!!
شدیدا نگران وضعیت بحرانی فاطمه و بچمون بودم که با شرایطی براش بوجود اومده بود، دکتر گفته بود باید تحت مراقبت ویژه باشه...
حالم شبیه اونهایی بود که مانده از یک جا و رانده از جای دیگر بودند...
از یه طرف با اون وضعی که اومدیم و دلخوری پیش اومده بود دیگه نمی تونستیم بگیم حداقل کسی از خانوادمون پیشمون بیاد و نه میشد خودمون برگردیم....
از یه طرف دیگه هم هزینه های سر سام آور درمان!!!
باورم نمیشد با یک چنین شروع طوفانی روبه رو بشم! یاد روز اولی افتادم اومدم توی حوزه که با همین شدت طوفان زیر مشت و لگد شروع شد اما آخرش لذت بخش بود، امیدوار بودم انتهای این ماجرا هم لذت بخش باشه...
اون روز خودم تنها بودم اما اینجا فاطمه و بچمون وسط گود بودن!
درسته به قول شیخ مهدی نشانه ی زنده بودن آدم، زدن نبض زندگی با همین بالا و پایین های مشکلات هست و وقتی نباشه یعنی ما سالهاست که مردیم!!!
اما حقیقتا نمیدونم چرا این نبض زندگی ما اینقدر تند تند میزد!!!
ادامه دارد....
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
ادامهی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت هشتم
✅نکته
بدون داشتن عاداتی مثل نظم و وقت شناسی و پشتکار، در آنچه می خواهید داشته باشید
هرگز قدرت تمرکز پیدا نمی کنید❌
دقت کنید موفقیت و رسیدن به اهداف یه اتفاق یا فرمول جادویی و شانسی و... نیست بلکه تنها اینه که یاد بگیریم چگونه بر آنچه مفید هست تمرکز کنیم و دست از سر کارها و فکرهایی که کارایی ندارند و بیخودی وقت ما را تلف می کنند بر داریم👌
اگه واقعا این ماه مبارکی تصمیم گرفتیم یک سری عادت های بدمون رو ترک کنیم و روی یک سری نقاط مثبت خودمون قدرت تمرکز پیدا کنیم و برامون یه رفتار ثابت بشه (به قول گفتنی خوبی کردن عادتمون بشه) باید از عارضه ی 《ای کاش》 شدیدا بپرهیزیم و《انجامش بده》را جایگزینش کنیم یه واقعیتی که مهمه اینه که ما هر چقدر هم راجع به قدرت تمرکز یا هر کار دیگه بخونیم تا وقتی که انجامش ندیم اتفاقی نمی افته جز حسرت بیشتر☹️
دقت کنیم به این جمله امام رضا جان(ع)👇👇👇👇
( مَن سَألَ اللّهَ التَّوفيقَ و لَم يَجتَهِد فَقَدِ استَهزَأَ بِنَفسِه )
هر كس از خدا توفيق بخواهد و تلاش نكند، خود را مسخره كرده است❗️
پس مهم ترین چیزی که ما را به آنچه میخواهیم می رسونه انجام دادنه 👌
......................................................
اما قبلش عزیزان به این سوالها دقیق، واضح و صادقانه جواب بدید😊👇
❌می خواهم چه عادتی ترک یا ایجاد کنم؟
❌می خواهم با از دست دادن این عادت و یا
ایجاد این عادت به چه چیزی برسم؟
❌با ترک یا ایجاد این رفتارو عادت چه کمکی به
دیگران می توانم بکنم؟
❌می خواهم چه شوم؟
❌می خواهم چه بیاموزم؟
❌چگونه می توانم در این مسیر به خودم کمک
کنم؟
❌چقدر زمان نیاز دارم برای تغییر؟
❌چقدر بهاء مادی و معنوی برای این تغییر
حاضرم بدهم؟
لطفا جوابها واقعی باشه نه شعاری! چون قرار نیست خودمون، خودمون رو گول بزنیم که❗️
جوابهای شما خیلی مهمه چون مسیر تمرکزتون رو نشون میده که در چه جهتی نیاز به تقویت دارید😇 و کلی نکته که انشاالله در ادامه میگیم...
اگر دوست داشتید میتونید جوابهاتون رو برای ما ارسال کنید😊
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال✅
➕حرفهای خودمونی...
🌿إِلٰهِى لَاتُؤَدِّبْنِى بِعُقُوبَتِكَ، وَلَا تَمْكُرْ بِى فِى حِيلَتِكَ، مِنْ أَيْنَ لِىَ الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَلَا يُوجَدُ إِلّا مِنْ عِنْدِكَ ؟ وَمِنْ أَيْنَ لِىَ النَّجاةُ وَلا تُسْتَطاعُ إِلّا بِكَ ؟ لَا الَّذِى أَحْسَنَ اسْتَغْنىٰ عَنْ عَوْنِكَ وَرَحْمَتِكَ، وَلَا الَّذِى أَساءَ وَاجْتَرَأَ عَلَيْكَ وَلَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ، يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا رَبِّ
🌿خدایا، مرا به کیفرت ادب نکن و با نقشه با من چارهاندیشی نداشته باش، پروردگارا از کجا برایم خیری هست، درحالیکه جز نزد تو یافت نمیشود و از کجا برایم نجاتی است، درحالیکه جز به تو فراهم نمیگردد، نه آنکه نیکی کرد از کمک و رحمتت بینیاز شد و نه آنکه بدی کرد و بر تو گستاخی روا داشت و تو را خشنود نساخت از عرصه قدرتت بیرون رفت، پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا...
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیستم
مستاصل شده بودم...
واقعا نمیدونستم باید چکار کنم و به کی رو بزنم؟!
چه طوری پول و هزینه های سلامتی فاطمه و بچمون رو باید جور میکردم؟!
خدا برای هیچ مردی این حال و روز نیاره....
چقدر آقامون امام علی( ع) درست گفتن: انسان فقیر توی شهر خودشم غریبه، حالا چه برسه به من بیچاره که تازه به یه شهر غریبم هجرت کرده بودم!
به خودم میگفتم: آخه نمی فهمم امثال ما طلبه ها (به قول شیخ مهدی بعضی هامون) چطور این حدیث ها رو میخونیم بعد هیچ کاریم نمی کنیم!
بعد خودم به خودم جواب دادم خوب اصلا من بخاطر جواب به همین سوالها اومدم قم دیگه! ولی الان وقت کل کل حدیثی با خودم نبود...
باید هر جور بود هزینه های دکتر فاطمه رو جور میکردم!
اولین گزینه بابام بود، که اصلا فکر کردن به این موضوع اینقدر سخت بود، چه برسه گفتن بهشون!
با اینکه میدونستم دریغ نمی کنه ولی نه نمیشد!
با اون دلخوری های پیش اومده و اون همه اصرار که صبر کنید بچه تون به دنیا بیاد بعد جا به جا بشید، داشتن چنین درخواستی عین پرویی تمام بود!!!
خدایا... خدایا... چکار باید میکردم!!!
سید هادی گزینه ی خوبی بود...
ولی نه، به سید هم نمیشد گفت!
اگه بگم با خودش نمیگه دختر بهش معرفی کردم رفته زن گرفته، حالا تو خرج یه دوا و درمونش مونده عجب اشتباهی کردم!!!
و طبق معمول گزینه ی همیشگی و آخرین امیدم شیخ مهدی بود...
با اینکه خیلی خجالت می کشیدم و همیشه بخاطر من توی دردسر می افته ولی چاره ای نبود!
مهدی تنها کسی بود می تونست کمکم کنه فقط نمیدونستم میتونه این همه پول رو برام جور کنه یا نه!!!
با دست لرزون شماره اش رو گرفتم و توی دلم خدا خدا میکردم بتونه کاری کنه...
گوشی رو که برداشت بعد از احوال پرسی گفت: چه خبر مرتضی؟ قابل میدونستی برای اسباب کشی می اومدیم دستی می رسوندیم اخوی!
با صمیمیتی که داشت به شوخی گفتم: حاجی قابلیت شما بیش از این حرفهاست، همینجوری سوختتون نمی کنیم!!!
گفت: اخوی تو جون بخواه کیه که بده شیخ!
بعد هم بلند زد زیر خنده...
منم خندم گرفت و گفتم: مهدی جونت مال خودت، گیر کردم شرمندت پول میخوام...
به شوخی ادامه داد و گفت: نه دیگه نشد! درخواست شرعی و معقول مطرح کن مرتضی... لحنم جدی شد و گفتم: مهدی جدی میگم!
شدیدا نیاز دارم ...
میدونم همیشه مزاحمت میشم ببخشید بخدا، هر وقت مشکل دارم میام پیشت حلال کن اخوی حلال کن...
بعد با همون حال خرابم ادامه دادم: مهدی انگار همه ی درها به روم بسته شده و وسط مشکلات گیر افتادم...
لبخندش رو که از پشت گوشی ندیدم، ولی میشد تصورش کرد با تن آروم صداش که گفت: خوب اخوی یوسف وار به سمت در بسته برو...
کافیه تو ازش بخوای و بهش یقین داشته باشی، غیر از اینه خدا می تونه در بسته رو باز کنه... یادت رفته خدامون خدای ناممکن هاست بعد تو برای ممکن ها داری غصه میخوری!!!
پس توکلت چی آقا مرتضی!!!
حالا چقدر میخوای انشاالله که جور میشه؟
با این حرفش ذوق کردم و نور امیدی توی دلم روشن شد اما... اما... مبلغ رو که گفتم احساس کردم جا خورد...
دوباره فاز شوخی گرفت و گفت: مرتضی یعنی من در این حد قابلیت داشتم خودم نمیدونستم دمت گرم اخوی، خدایش امید به زندگیم رفت بالا !!!
حالا می تونم بپرسم برای چی اینقدر پول میخوای؟!
ماجرا رو براش توضیح دادم...
خیلی حالش گرفته شد...
چند لحظه ای سکوت کرد و بعد از کلی ابراز ناراحتی و همدردی گفت: حقیقتا این مبلغ رو خودم ندارم ولی نگران نباش انشاالله هر جوری باشه برات جورش میکنم فقط ممکنه یکم طول بکشه!
نفس عمیقی از عمق دردهای دلم کشیدم و گفتم: مهدی من نمی تونم صبر کنم خانومم باید بستری بشه...
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286