#قدرت_تمرکز قسمت یازدهم
دسته 2⃣کارهای غیر مهم و فوری‼️
قبل از اینکه این دسته کارها را توضیح بدیم یه نکته ی مهم اینکه👇👇👇
مهم بودن هر کاری به نسبت افراد با هم فرق می کنه یعنی ممکنه از نظر من کتاب خوندن یک کار مهم تلقی بشه اما از نظر دوستم که می خواد یه قهرمان ورزشی باشه مهم تلقی نشه!👌
خوب حالا یکسری کارها هستند که مهم نیستند ( با توجه به روحیات هر فرد) اما فوری باید انجام بشن🙃
اگر درانجام این کارها تعلل بشه معمولا دردسر درست میشه 😐
مثلا دیدن یک دوست ممکنه مهم نباشه اما فوری باشه که با ندیدنش درست وقتی که کار مهم و فوری داریم تلاقی پیدا کنه که خوب ناگفته پیداست چی میشه😎
قبل از اینکه دسته ی سوم کارها را توضیح بدم باید دسته ی چهارم را توضیح بدم که باید روی این کارها متمرکز بشید تا دچار کارهای دسته ی سوم نشید😊
‼️ دسته 4⃣ کارهای مهم و غیر فوری
کارهایی که مهم هستند و زمان لازم برای انجام دادنشون را داریم که تمام تفاوت افراد موفق از معمولی در برنامه ریزی همین کارهاست👌
مثل چی آغااااااا!🙄🤔
مثل امتحان ترم که پایان ترم گرفته میشه اما ما در طول ترم باید درس را بخونیم تا شب امتحان درگیر نشیم👍
مثل تعمیر ماشینی که فقط یه قطعه ی کوچکش خراب شده و با تعمیرش جلوی یه خرابی بیشتر را میشه گرفت😏
مثل آموزش دیدن برای هر تخصصی چه تربیت فرزند چه کسب و کار و... که مهمه اما در صورت ندیدنش بعد دچار مشکل میشیم♨️
مثل آماده شدن برای ظهور که هنوز وقت هست اما اگر ظهور اتفاق بیفته و ما آماده نباشیم مشکلات جدی برامون پیش میاد😞
و کلی از اینجور کارهای مهم نه تنها مهم که خیلی مهم ....
یه نکته ‼️
اگر ما روی کارهای مهم و غیر فوری متمرکز نشیم تبدیل میشن به👈 دسته3⃣ کارهای مهم و فوری😣
کارهایی که مهم هستند اما ما وقت نداریم در نتیجه👈 زندگی می شود آشوبی از کارهای بر زمین مانده ☹️☹️
برای هدفمند زندگی کردن👇
باید قدرت تمرکز روی کارهایمان داشته باشیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال✅
عزیزان با دقت و تمرکز بخونید 👆
لحظه ی افطار ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید...🌿
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_و_یکم
گفت: مرتضی من سعیم رو میکنم توکل کن به خدا انشاالله که درست میشه...
دیگه اصرار نکردم میدونستم شیخ مهدی هر کاری از دستش بر بیاد میکنه...
تشکر کردم بعد هم خداحافظی....
ولی... ولی همچنان دستم خالی بود...
هنوز راه چاره ای پیدا نکرده بودم که گوشیم زنگ خورد ...
فاطمه بود...
سری تکون دادم و توی دلم گفتم: خدایا خودت آبروم رو جلوی خانمم حفظ کن...
تو تنها تکیه گاه عالمی...
خودت ما رو توی زندگی تکیه گاه قرار دادی ...
گوشی رو وصل کردم...
سلام خانمم خوبی...
سلام مرتضی جان ...
خوبی عزیزم بعد با کمی مِن مِن گفت: چی شد آقا چکار کردی؟! یکم نگرانم دکتر گفت زود بستری بشم چکار کنیم؟!
نخواستم بیشتر نگران بشه...
خیلی قاطع و با اطمینان گفتم: مشکلی نیست خانمم تا دو ساعت دیگه من کارم تموم میشه مدارکت رو آماده کن هر چی که لازمه اونجا حیرون نشیم مواظب خودت و فسقلیم باش تا من میام...
تلفیق حس نگرانیش با خوشحالی جور شدنه هزینه رو میشد از صداش فهمید، تشکر کرد و گفت: پس منتظرتم و خداحافظ...
گوشی رو که قطع کردم راه افتادم سمت حرم بی بی حضرت معصومه( ع)...
رسیدم داخل حرم زدم زیر گریه...
کی گفته مرد گریه نمیکنه!
اونم مردی که قرار شرمنده ی زن و بچش بشه...
نمیدونم چی شد دلم هوای حسین(ع) رو کرد...
شاید یاد شرمندگیش جلوی زن و بچه اش افتادم...
نگاهم رو به آسمون دوختم و گفتم: خدایا به حق اون لحظه ای که حسین زیر عباش دور دانه اش رو پنهان کرد که خانمش رباب نبینه....
هنوز چشمهام به زمین نرسیده بود که شیخ منصور جلوم ظاهر شد و چنان زد به شونم که فکر کنم از ناحیه کتف دچار نقص عضو شدم!
بعد هم بلند گفت: شیخ مرتضی وسط راز و نیازت با خدا به فرشته ها بگو ما رو هم یه جایی جا بدن...
از دیدنش جا خوردم...
گفتم: سلام اخوی...
اینجوری شما زدی روی کتف ما هر چی فرشته بود پرید!!!
شروع کرد حال و احوال کردن و چکار میکنی و چرا عروسی ما رو دعوت نکردی بی معرفت و از این حرفها....
با دیدنش از یه طرف یاد حرفهای شیخ مهدی افتادم که قبلا بهم گفته بود و دوباره بعد از قریب یکسال حس کنجکاویم گل کرد!
از یه طرف هم با خودم دل دل میکردم برای پول بهش رو بزنم یا نه!!!
به توصیه ی همیشگی شیخ مهدی به خودم گفتم: صبر میکنم تا ببینم چی میشه...
اصلا شاید خدا شیخ منصور رو سر راهم قرار داد تا کمکی بهم بکنه!
ولی شعری که شیخ مهدی اون روز برام خوند مدام توی ذهنم رژه میرفت....
وسط افکار متلاطم بودم که شیخ منصور گفت: مرتضی اگه کار نداری یک ساعت باهم بریم جایی جلسه دارم تو هم بیا فیض ببری...
نمیدونستم قبول کنم یا نه!
من به فاطمه قول داده بودم تا دو ساعت دیگه میام دنبالش تا بریم بستری بشه!!!
فکری وسوسه انگیز بهم گفت:رفتنم بهتر از نرفتنه!
حداقل اگه شیخ مهدی نتونست پول جور کنه به شیخ منصور رو میزنم...
همراهش شدم و راه افتادیم و چه رفتنی ...
توی مسیر اصلا متوجه حرفهای شیخ منصور نبودم! ذهنم درگیرحرفهای شیخ مهدی بود که قبلا راجع به منصور گفته بود و حالا من با پای خودم به مسلخ میرفتم....
غوغایی توی دلم بود... فکر فاطمه ... فکر بچم... بهم می گفت: حالا چیزی نمیشه شیخ منصور هم، هم لباس ماست اصلا شاید اینطوری مهدی می گفت نباشه....!
ادامه دارد...
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت دوازدهم
خیلی از عزیزان پیام دادن که توی بحث قدرت تمرکز فکرمون خیلی درگیره و مانع انجام اون کاری میخوایم انجام بدیم میشه😢
ببینید افکار ما خیلی توانایی و قدرت دارند که می تونن یا ما را به حرکت وادار کنند یا از حرکت باز دارن😎
اینکه موقع انجام یکسری کارها ما فکرمون درگیر و مشغول میشه چهار تا علت داره👇
✅یک_ما توی ذهنمون پرونده ی باز داریم یعنی چی؟! 🧐
یعنی من میدونم فردا شب مهمون دارم و این یه پرونده ی باز توی ذهنمه ، حالا امروز میخوام درس بخونم ذهنم درگیر، فکرم مشغوله!
خوب طبیعیه چیزی از درس نمی فهمم تا تکلیف پرونده ی باز رو مشخص نکنم!
چطوری تکلیفش رو مشخص کنم؟؟؟
باید بیام برای اون پرونده ی باز برنامه ریزی کنم👌 که مثلا من فردا مهمون دارم امشب این کار رو انجام میدم، فردا از صبح تا ظهر این کار رو انجام میدم و... یعنی تکلیف مهمونی مشخص میشه، وقتی چنین برنامه ریزی کنیم ذهن اتوماتیک دیگه پرونده ی باز نداره👏👏👏
خیلی راحت می تونید درستون رو بخونید یا هر کار دیگه ای که اولویت داره انجام بدید👌
✅دو _خیلی وقتها ذهن و افکار ما در گذشته می مونه و مانع حرکت در زمان حال میشه😣 مثلا یه مدت یه مسیر اشتباهی رفتیم الان مانع میشه که بخوایم کار درست رو انجام بدیم،
یا توی گذشته اتفاق بدی برامون افتاده و مدام توی ذهنمون میاد و مانع میشه به کارهامون متمرکز برسیم، یا فرصتی در گذشته داشتیم از دست دادیم فکرمون همش درحسرت و غصه ی از دست دادن فرصت گذشته مشغوله😢
خوب حالا اینها رو چکار کنیم🤨
این جور افکار رو باید مثل شخصی که هیچ تمایلی ندارید بیاد مهمونی خونتون باهاش برخورد کنید یعنی چی؟
یعنی در خونه ی ذهنتون رو براش باز نکنید تا تشریف بیاره داخل!!!
خوب میگیم خودش میاد من که نمی خوام بهش فکر کنم!!! 😩
باید بگم اگر تشریف آوردن داخل فکرمون چون اینجور افکار، افکار منفی هستن و نیتشون هم از پای درآوردن ادمه😱 یه راه حل اساسی داره 😏
ببینید هر نوع فکر منفی از افکار شیطانیه😈 خوب حالا چی شد شیطان از درگاه خدا رونده شد!!! چون غرور داشت دیگه! مغرور بود😤
این حرف چه ربطی داره به بحث ما 🙄
ربطش اینجاست فرد مغرور چه جوری بی خیال آدم میشه!!! وقتی بهش محل نذارید، بهش بی توجهی کنید و چون غرور داره میذاره و میره! مغرور دردش بی محلی و بی توجهیه، تحمل دیدن این رو نداره در نتیجه تشریف میبرن دیگه درسته...😏
دقیقا این افکار منفی وقتی بهشون بی توجهی کنید بی خیال آدم میشن و میرن😌
ولی اگه بهشون بها بدید، قشنگ جا میگیرن مثلا اینکه دیدی فلانی با من چکار کرد؟! اگه گفتی اخ آخ راست میگی این فکر توی ذهن ما می مونه و همنشین و یار و غار فکرمون میشه و مدام همین نوع حرفها رو تکرار میکنه😖🤭
اما اگه گفتیم حالا هر کاری کرده مهم نیست! مهم اینه من چکار میخوام بکنم!مهم اینه من وقتم مهم تر از این حرفهاست🙂 می بینه اینجا جا نداره و اگه چندین بار این بی توجهی رو نسبت به افکار منفی داشته باشیم این افکار میرن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمیکنن👌
( در مورد افکاری که ذهن انسان رو هم به سمت گناه ترغیب می کنن این راه حل خیلی جواب میده بی محلشون کنید و مشغول کار دیگه ای بشید واااقعاااا مثل فرد مغرور فورا بی خیال میشن و میرن)
✅سه_ توی افکار ما پرونده ی نیمه باز داریم که ذهن رو درگیر میکنه مثلا چی؟
یه کتاب نصفه رو خوندیم رها کردیم ...
یه لباس رو نصفه دوختیم رها کردیم....
یه پروژه ی علمی رو نصفه انجام دادیم رها کردیم...
این جور پرونده های نیمه باز هم ذهن و افکار انسان رو از تمرکز خارج میکنه❌
حالا با اینها چکار کنیم؟!
ادامه دارد....
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطالب با لینک کانال✅
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_دومم
ولی آخه شیخ مهدی بیراه حرف نمیزنه!!!
تو حال خودم بودم که دوباره شیخ منصور با همون شدت زد روی کتفم و گفت: کجایی مرتضی؟!
حدیث حاضر غائب شنیده ای!
او در میان و جمع و دلش جای دیگر است...
حال کتف من دیگه از نقص عضو گذشته بود که از دهنم در رفت و ناخودآگاه گفتم: اخوی اینجوری شما میزنی به جای خانمم الان باید خودم رو ببرم بیمارستان بستری کنم!!!
تا این حرف رو زدم شیخ منصور خیلی سریع و تیز گفت: وااای مرتضی برای چی باید خانمت رو بستری کنی؟
انشاالله که خیره....
بگو چرا اینجا نیستی برادر!
کاری از دست من بر میاد خداوکیلی بگو...
پولی، چیزی کم و کسری نداری ....
اصلا اگه خانمت همراهی چیزی میخواد بگو هماهنگ کنم خانم بچه ها بیان پیشش...
بدون اینکه مجال بده ابراز لطف میکرد...
و من مجبور شدم ماجرای وضعیت خانمم رو شرح بدم البته دست روی دلم گذاشتم و چیزی از اینکه لنگ پولم نگفتم ....
یه کسی تو دلم می گفت: بهش بگو، اینا خدا سر راهت قرار داده...
اما یادآوری حرفهای مهدی بهم می گفت نگو... اگه صبر کنی خدا مسیر رو بهت نشون میده ممکنه به مو برسه ولی نمیذاره پاره بشه!!!
خیلی این کشمکش درونی برام سخت بود خیلی...
رسیدیم به محلی که شیخ منصور جلسه داشت...
شبیه دفتر علما بود...
چند نفری که داخل بودن..
سه و چهار نفرشون وجهه ی مذهبی داشتن، دو، سه نفرشون هم روحانی بودن...
حس کنجکاویم همه جا را بررسی می کرد...
یه آقایی که جوان هم بود و عبا و عمامه ی شیکی هم داشت پشت یه میز نشسته بود توجهم رو جلب کرد...
مشغول صحبت با دو نفر دیگه که خیلی خوش وجهه و چهرشون نور بالا میزدن بود...
ما سرپا ایستاده بودیم و شیخ منصور با رفقاش حال و احوال میکرد، ولی من حواسم به اون آقا بود، یکدفعه رفت سمت گاو صندوقی که کنار میزش بود و درش رو باز کرد...
از دیدن این همه پول و دلار خیلی جا خوردم!!!
جالبتر اینکه مبلغ زیادی پول داد به همون دو نفری که باهاش داشتند صحبت می کردند، اونها هم خوشحال و با کلی اصرار که این مبلغ زیاده با نصفش مشکل ما حل میشه! اما اون آقا هم در نهایت گفت: بقیه اش شیرینی ما برای قدم نورسیده به شما!!!
در حدی متعجب بودم که شیخ منصور متوجه حالت من شد و گفت: شیخ مرتضی این بنده خدا گیره، هر جا رفته به در بسته خورده!
خیلی اسیرش نشو...
داشتم با خودم فکر میکردم گیره!!!
بعد چندین برابر بیشتر بهش دادن!
چقدر دمشون گرم...
با یک چهارم این پول مشکل من هم حل میشد...
درگیر این تناقضات بودم که شیخ منصور گفت: مرتضی یه چیزی میگم نه نگو!!!
میخوام شیرینی عروسیت و بابا شدنت رو یک جا بدم! اگه بگی نه حسابی ناراحت میشم!
بالاخره رفیق باید به فکر رفیقش باشه یا نه!
ما همین روزها به درد هم میخوریم!!!
میدونم الان اینقدر دغدغه سلامتی خانمت رو داری، بذار حداقل فکرت درگیر مباحث مالی نباشه رفیق...
به لکنت کلام رسیده بودم!
فرض کنید با موقعیتی من داشتم این بهترین فرصت بود! اما توی ذهن خراب شدم این ابیات نغزززز شیخ مهدی دست از سرم بر نمیداشت...
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
توی چند دقیقه باید تصمیم می گرفتم ...
وضعیت فاطمه خوب نبود....
اصلا چرا من این قضیه رو اینجوری می دیدم! چه بسا دیدن شیخ منصور یک مسیر جدیدی توی زندگی من بود که خدا سر راهم قرار داده بود!
اومدم دل رو بزنم به دریا و به شیخ منصور بگم که گوشیم زنگ خورد...
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت سیزدهم
خیلی از ماها پرونده های نیمه باز یا کارهای نصفه و نیمه ای که رها شدن رو توی زندگیمون داریم که راحت قدرت تمرکزمون رو هدف قرار میدن!
بعد با وجود اونها به خودمون میگیم مثلا حالا گیرم متمرکز این کار رو شروع کردیم بعدش مثل فلان کار قبلی نصفه و نیمه میمونه، پس ولش کن اصلا نمیخواد شروع کنیم!!!
به همین سادگی فکر کارهای نصفه نیمه مانع تمرکز بر کارها میشه!
چاره چیه؟؟؟
ببینید اولا ما باید طبق اولویت بندی کارها که گفتیم اهمیت و فوریت این پرونده های نصفه و نیمه ی ذهنی رو مشخص کنیم و بعد براش مثل پرونده های باز برنامه ریزی و زمان مشخص کنیم
نکته ی دیگه اینکه ما باید ویژگی های شخصیتی خودمون رو بشناسیم👈 خیلی افراد در بعضی کارها آغاز کننده های خوبی هستن اما پایان دهنده های خوبی نیستن، بر عکس بعضی افراد در بعضی کارها پایان دهنده های خوبی هستن اما اصلا توانایی شروع و آغاز کردن یک کار رو ندارند...
خوب اینجا میگم که در این کارها کمک بگیرید تا پرونده های نیمه باز رو ببندید
[◇بعضی ها هم کلا نه آغاز کننده اند و نه تمام کننده 😂 تنبلی و بهانه جوی از ویژگی هاشونه ◇]
بعضی دیگه هم هر دو این توانایی رو خیلی خوب تمرین کردند و مهارتش رو یاد گرفتند👌
✅چهار_ ترس از آینده مانع قدرت تمرکز میشه
همونطوری که موندن توی گذشته قدرت تمرکز ما رو بهم میریزه، خیلی وقتها ترس از آینده و اتفاقاتش مانع تمرکز ما روی کارها میشه 😕
مثلا همین بیماری کرونا اینقدر ذهنمون رو درگیرش کنیم که اگه بگیرم چی میشه، اگه فلان بشه چی میشه ؟! که اینقدر دغدغه و ترس و استرس الکی برای خودمون بوجود میاریم تا کلا با این فکرها از کارهای روزانمون هم می مونیم چه برسه تمرکز برای شروع یا اتمام یه کار!!!
یا مثلا ترس از گرونی و وضعیت خراب اقتصادی و اینها اینقدر برامون فکر درست می کنه، که حالا وضعمون چطور میشه و بچه هامون چکار کنن با این وضعیت! و خلاصه انبوهی از ترس ها و فکرهایی که جز بستن دست و پامون کار دیگه ای نمی کنن و کلا قدرت تمرکز که هیچ! گاهی قدرت زندگی کردن هم ازمون میگیرن😒😒
[♤البته دقت کنید برنامه ریزی برای آینده با ترس از آینده خیلی فرق می کنه! اولی اتفاقا نشانه ی قدرت تمرکز هست و دومی مانع تمرکز! همونطور که تلخی های گذشته می تونه باعث تجربه و قدرت تمرکز دقیق تر روی کارهامون باشه به همون نسبت هم موندن توی گذشته و حسرت خوردن و غصه خوردن که قدرت تمرکزمون رو نابود میکنه، پس بستگی داره ما به گذشته و آیندمون چه جوری نگاه کنیم تا ببینیم مانع قدرت تمرکز میشه یا باعث افزایش قدرت تمرکز بر کارهامون♤]
❌خوب حالا میگیم ما اینها رو خوب فهمیدیم عادتهامون رو شناختیم، اهدافمون رو مشخص کردیم، اولویت کارهامون رو هم مشخص کردیم میخوایم شروع کنیم چکار کنیم؟؟؟🤓
مثلا دوست دارم نویسنده بشم چکار کنم؟
دوست دارم توی ورزش مهارت کسب کنم چکار کنم؟
دوست دارم برای ظهور موثر باشم چکار کنم؟
دوست دارم منظم باشم چکار کنم؟
دوست دارم مادر خوب یا پدر خوبی باشم چکار کنم؟
دوست دارم آشپز خوبی بشم چکار کنم؟
دوست دارم حافظ قرآن بشم چکار کنم؟
ادامه دارد....
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطالب با لینک کانال✅