eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
765 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی آخه شیخ مهدی بیراه حرف نمیزنه!!! تو حال خودم بودم که دوباره شیخ منصور با همون شدت زد روی کتفم و گفت: کجایی مرتضی؟! حدیث حاضر غائب شنیده ای! او در میان و جمع و دلش جای دیگر است... حال کتف من دیگه از نقص عضو گذشته بود که از دهنم در رفت و ناخودآگاه گفتم: اخوی اینجوری شما میزنی به جای خانمم الان باید خودم رو ببرم بیمارستان بستری کنم!!! تا این حرف رو زدم شیخ منصور خیلی سریع و تیز گفت: وااای مرتضی برای چی باید خانمت رو بستری کنی؟ انشاالله که خیره.... بگو چرا اینجا نیستی برادر! کاری از دست من بر میاد خداوکیلی بگو... پولی، چیزی کم و کسری نداری .‌... اصلا اگه خانمت همراهی چیزی میخواد بگو هماهنگ کنم خانم بچه ها بیان پیشش... بدون اینکه مجال بده ابراز لطف میکرد... و من مجبور شدم ماجرای وضعیت خانمم رو شرح بدم البته دست روی دلم گذاشتم و چیزی از اینکه لنگ پولم نگفتم .... یه کسی تو دلم می گفت: بهش بگو، اینا خدا سر راهت قرار داده... اما یادآوری حرفهای مهدی بهم می گفت نگو... اگه صبر کنی خدا مسیر رو بهت نشون میده ممکنه به مو برسه ولی نمیذاره پاره بشه!!! خیلی این کشمکش درونی برام سخت بود خیلی... رسیدیم به محلی که شیخ منصور جلسه داشت... شبیه دفتر علما بود... چند نفری که داخل بودن..‌ سه و چهار نفرشون وجهه ی مذهبی داشتن، دو، سه نفرشون هم روحانی بودن... حس کنجکاویم همه جا را بررسی می کرد... یه آقایی که جوان هم بود و عبا و عمامه ی شیکی هم داشت پشت یه میز نشسته بود توجهم رو جلب کرد... مشغول صحبت با دو نفر دیگه که خیلی خوش وجهه و چهرشون نور بالا میزدن بود... ما سرپا ایستاده بودیم و شیخ منصور با رفقاش حال و احوال میکرد، ولی من حواسم به اون آقا بود، یکدفعه رفت سمت گاو صندوقی که کنار میزش بود و درش رو باز کرد... از دیدن این همه پول و دلار خیلی جا خوردم!!! جالبتر اینکه مبلغ زیادی پول داد به همون دو نفری که باهاش داشتند صحبت می کردند، اونها هم خوشحال و با کلی اصرار که این مبلغ زیاده با نصفش مشکل ما حل میشه! اما اون آقا هم در نهایت گفت: بقیه اش شیرینی ما برای قدم نورسیده به شما!!! در حدی متعجب بودم که شیخ منصور متوجه حالت من شد و گفت: شیخ مرتضی این بنده خدا گیره، هر جا رفته به در بسته خورده! خیلی اسیرش نشو... داشتم با خودم فکر میکردم گیره!!! بعد چندین برابر بیشتر بهش دادن! چقدر دمشون گرم... با یک چهارم این پول مشکل من هم حل میشد... درگیر این تناقضات بودم که شیخ منصور گفت: مرتضی یه چیزی میگم نه نگو!!! میخوام شیرینی عروسیت و بابا شدنت رو یک جا بدم! اگه بگی نه حسابی ناراحت میشم! بالاخره رفیق باید به فکر رفیقش باشه یا نه! ما همین روزها به درد هم میخوریم!!! میدونم الان اینقدر دغدغه سلامتی خانمت رو داری، بذار حداقل فکرت درگیر مباحث مالی نباشه رفیق... به لکنت کلام رسیده بودم! فرض کنید با موقعیتی من داشتم این بهترین فرصت بود! اما توی ذهن خراب شدم این ابیات نغزززز شیخ مهدی دست از سرم بر نمیداشت... ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند توی چند دقیقه باید تصمیم می گرفتم ... وضعیت فاطمه خوب نبود.... اصلا چرا من این قضیه رو اینجوری می دیدم! چه بسا دیدن شیخ منصور یک مسیر جدیدی توی زندگی من بود که خدا سر راهم قرار داده بود! اومدم دل رو بزنم به دریا و به شیخ منصور بگم که گوشیم زنگ خورد... ادامه دارد.... نویسنده: ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت سیزدهم خیلی از ماها پرونده های نیمه باز یا کارهای نصفه و نیمه ای که رها شدن رو توی زندگیمون داریم که راحت قدرت تمرکزمون رو هدف قرار میدن! بعد با وجود اونها به خودمون میگیم مثلا حالا گیرم متمرکز این کار رو شروع کردیم بعدش مثل فلان کار قبلی نصفه و نیمه می‌مونه، پس ولش کن اصلا نمیخواد شروع کنیم!!! به همین سادگی فکر کارهای نصفه نیمه مانع تمرکز بر کارها میشه! چاره چیه؟؟؟ ببینید اولا ما باید طبق اولویت بندی کارها که گفتیم اهمیت و فوریت این پرونده های نصفه و نیمه ی ذهنی رو مشخص کنیم و بعد براش مثل پرونده های باز برنامه ریزی و زمان مشخص کنیم نکته ی دیگه اینکه ما باید ویژگی های شخصیتی خودمون رو بشناسیم👈 خیلی افراد در بعضی کارها آغاز کننده های خوبی هستن اما پایان دهنده های خوبی نیستن، بر عکس بعضی افراد در بعضی کارها پایان دهنده های خوبی هستن اما اصلا توانایی شروع و آغاز کردن یک کار رو ندارند... خوب اینجا میگم که در این کارها کمک بگیرید تا پرونده های نیمه باز رو ببندید [◇بعضی ها هم کلا نه آغاز کننده اند و نه تمام کننده 😂 تنبلی و بهانه جوی از ویژگی هاشونه ◇] بعضی دیگه هم هر دو این توانایی رو خیلی خوب تمرین کردند و مهارتش رو یاد گرفتند👌 ✅چهار_ ترس از آینده مانع قدرت تمرکز میشه همونطوری که موندن توی گذشته قدرت تمرکز ما رو بهم میریزه، خیلی وقتها ترس از آینده و اتفاقاتش مانع تمرکز ما روی کارها میشه 😕 مثلا همین بیماری کرونا اینقدر ذهنمون رو درگیرش کنیم که اگه بگیرم چی میشه، اگه فلان بشه چی میشه ؟! که اینقدر دغدغه و ترس و استرس الکی برای خودمون بوجود میاریم تا کلا با این فکرها از کارهای روزانمون هم می مونیم چه برسه تمرکز برای شروع یا اتمام یه کار!!! یا مثلا ترس از گرونی و وضعیت خراب اقتصادی و اینها اینقدر برامون فکر درست می کنه، که حالا وضعمون چطور میشه و بچه هامون چکار کنن با این وضعیت! و خلاصه انبوهی از ترس ها و فکرهایی که جز بستن دست و پامون کار دیگه ای نمی کنن و کلا قدرت تمرکز که هیچ! گاهی قدرت زندگی کردن هم ازمون میگیرن😒😒 [♤البته دقت کنید برنامه ریزی برای آینده با ترس از آینده خیلی فرق می کنه! اولی اتفاقا نشانه ی قدرت تمرکز هست و دومی مانع تمرکز! همونطور که تلخی های گذشته می تونه باعث تجربه و قدرت تمرکز دقیق تر روی کارهامون باشه به همون نسبت هم موندن توی گذشته و حسرت خوردن و غصه خوردن که قدرت تمرکزمون رو نابود میکنه، پس بستگی داره ما به گذشته و آیندمون چه جوری نگاه کنیم تا ببینیم مانع قدرت تمرکز میشه یا باعث افزایش قدرت تمرکز بر کارهامون♤] ❌خوب حالا میگیم ما اینها رو خوب فهمیدیم عادتهامون رو شناختیم، اهدافمون رو مشخص کردیم، اولویت کارهامون رو هم مشخص کردیم میخوایم شروع کنیم چکار کنیم؟؟؟🤓 مثلا دوست دارم نویسنده بشم چکار کنم؟ دوست دارم توی ورزش مهارت کسب کنم چکار کنم؟ دوست دارم برای ظهور موثر باشم چکار کنم؟ دوست دارم منظم باشم چکار کنم؟ دوست دارم مادر خوب یا پدر خوبی باشم چکار کنم؟ دوست دارم آشپز خوبی بشم چکار کنم؟ دوست دارم حافظ قرآن بشم چکار کنم؟ ادامه دارد.... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286 ارسال مطالب با لینک کانال✅
.✨ أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ .✨
.☘ داستان فضیل بن عیاض رو شنیدی ؟ .
.. این شب ها ، شب‌های فکر کردن هست شب های نزدیکه ... فکراتو کردی یا نه ؟ قراره تغییر کنی ؟؟ قراره بعد از رمضانت با قبل از رمضانت تفاوتی بکنه یا نه ؟ ..
.☘ داره به تک تک ماها میگه ها أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ای کسی که ایمان آورده ای آیا وقتش نرسیده که ...؟ .
نگاهم به شماره افتاد تعجب کردم!!! من که نیم ساعت بیشتر نیست با فاطمه صحبت کردم!!!!چرا دوباره زنگ زده؟! سریع گوشی رو وصل کردم... گفتم: الو... جانم... صدای یه خانم دیگه از پشت گوشی چنان غافلگیرم کرد که انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشند روی سرم!!! گفت: سلام من همسایه ی طبقه ی بالاتون هستم، نگران نشید ولی خانمتون کمی حالش بد شد بردنش بیمارستان، گفتم در جریانتون بذارم!!! با حالتی شبیه انسانهای موج گرفته، تنها چیزی که پرسیدم کدوم بیمارستان بود؟ شیخ منصور که متوجه شد یه قضیه ای پیش اومده تا اومدم خداحافظی کنم و برم، دستم رو گرفت و گفت: بیا خودم میرسونمت... وقت فکر کردن نداشتم... به سرعت راه افتادیم... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و داشتم حرص میخوردم و به خودم هر چی بد و بیراه بود می گفتم که اینقدر دست، دست کردم تا اینجوری شد.... در همین حین شیخ منصور مدام دلداریم میداد... رسیدیم بیمارستان... بدون اینکه صبر کنم با عجله رفتم داخل... از پرستار بخش که وضعیت فاطمه رو پرسیدم گفتن: الحمدالله خوبه، خداروشکر به موقع رسید وگرنه معلوم نبود چی میشه و از این حرفها... گفتم: کی خوب میشن و وضعیتشون مشخص میشه؟! لبخند تامل برانگیزی زد و گفت: حالا حالا ها پیش ما هستن دست کم، یه هفته ای باید باشن... بعد هم راهنماییم کرد که کارهای مربوط به پذیرش و اینجور چیزها رو انجام بدم... تا راه افتادم سمت پذیرش شیخ منصور هم بهم رسید... گفت: چی شد؟ گفتم الحمدالله بخیر گذشت... سرش رو برد بالا و خداروشکر کرد... برای تکمیل پرونده همراهم شد و رسید به جایی که خانم داخل پذیرش گفت: باید پنجاه درصد هزینه رو اول بدید... مونده بودم چکار کنم مبلغ کمی نبود که!!! حالا از یه طرفم منصور همراهم بود نمیخواستم بگم ندارم... خودم رو مشغول نوشتن و تکمیل پرونده کردم اما چاره ای نبود... انگار باید به شیخ منصور رو میزدم... اومدم حرف بزنم که صدای پیامک گوشیم بلند شد... شیخ مهدی بود... نوشته بود: سلام مرتضی جان خداروشکر پول جور شد واریز کردم انشاالله که کارت راه بیفته... انگار کل دنیا رو یکجا بهم دادن... توی دلم گفتم: خدا هر چی میخوای از دنیا و آخرت بهت بده مهدی.... کارتم رو از داخل جیبم آوردم بیرون و دادم سمت مسئول حسابداری، که شیخ منصور دستم رو محکم گرفت و گفت: نه دیگه مرتضی قرارمون این نبود! گفتم: نه منصور جان دارم الحمدالله... دست درد نکنه تا همین جا هم زحمت دادم بهت... گفت: این چه حرفیه شیخ ما از همیم!!! جمله اش ذهنم‌ رو درگیر کرد: ما از همیم... یکدفعه فکرم جرقه ای زد و دیدم حالا که فاطمه یه هفته، ده روز باید بیمارستان باشه و من هم راه نمیدن که پیشش باشم، این بهترین فرصته برای جواب به خیلی از سوالهایی که در مورد شیخ منصور داشتم برسم..‌ لبخندی زدم و گفتم: معلومه که از همیم... بعد دستی به محاسنم کشیدم و گفتم: حالا مزاحمت میشیم اما توی یه فرصت مناسب! لبخند خاصی زد و گفت: خلاصه همه جوره روی ما حساب کن مرتضی، من اینجوری بیخیالت نمیشم... بدون اینکه چیزی بگم لبخندی زدم.... حالا که خیالم از بابت فاطمه و بچمون و هزینه های بیمارستان راحت شده بود، تازه یادم افتاد و گفتم: وای منصور جلسه ات .... ادامه دارد.... نویسنده: ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا