#مانده_در_غبار
#قسمت_سوم
من که متوجه شدم خانممه، کمی قدم هام رو بلندتر برداشتم...
میخواستم از بچه ها خداحافظی کنم که حسین در همین حین به سعید گفت: آخه اُسکُل!
حالا اگه بگم بی دین و کافر و فلان و فلان نیستی ولی سعید، خدایش بیشعور هستی!
تو نمیدونی خانم صالح، مسئول ثبت نام اردوهای خانم هاست که آمارشون رو داره!
سعید هم که ضایع شده بود سری تکون داد و گفت: من که علم غیب ندارم، از کجا باید بدونم بعد هم حالا مگه چی گفتم که آقا به تریج قباش برخورده!
این همه بار من کردین، این به اون در!
بچه ها هم دیگه بحث رو ادامه ندادن...
منم برای اینکه بحث تموم بشه، در حال خداحافظی بدون اینکه نگاه شخص خاصی کنم گفتم: بچه ها یه نکته بحث میخواید بکنید بکنید، ولی یادمون نره بچه هیئتی ادب حسینی داره از کلام تا رفتار حواسمون جمع باشه!
اول حسین به خودش گرفت و سریع پرید یقعه ام رو گرفت و گفت: ذی شعور (صاحب شعور) من دارم از تو طرفداری می کنم اینه جواب خوبی!
از اونطرف هم سعید دستم رو گرفت و گفت: من که میدونم به حسین گفتی که من بشنوم!
الان تو باادب، هیئتی!
ما همه بی تربیت و ...
دستم رو گذاشتم جلوی دهنش گفتم: هیس سعید دیگه ادامه نده...
این وسط محمد رضا گفت: صالح قبلش گفتاااا، یکیمون یه کاری کنه، پای همه می نویسن همینه! خودمونم، خودمونو جمع می بندیم بی تربیتا من که باادب بودم بین شما!
وسط این ماجرا اون هم اومد یقعه ی من رو گرفت! دیگه کاملا فضا عوض شده بود، بچه ها از حالت جدل به حالت شوخی و یقعه گیری منه بیچاره تغییر موضع داده بودن!
اصلا یه وضعی شد...
تنها کاری می تونستم بکنم این بود که بگم خانمم توی ماشین منتظرمه تا ولم کنن!
و خداروشکر وقتی فهمیدن توی ماشین خانمم هست، راهکار جواب داد و برای حفظ آبروی خودشون رهام کردن و خیلی مودب انگار که چند تا شهید زنده در جوار من هستن به مسیرشون ادامه دادن و راه افتادن...!
فردا اول وقت دانشگاه بودم بعد از کلاس رفتم دفتر بسیج، از سعید که خبری نبود ولی علی و حسین همونجا بودن...
داشتن با هم بحث میکردن که توی فضای مجازی کانال فعالیت هامون رو راه بندازیم یا نه!
علی می گفت: اینکارا فایده نداره!
این هجمه ی دشمن حالا فکر کردین هزارتا فالور (دنبال کننده) هم داشته باشیم به چه دردی میخوره؟! اثری داره؟! به نظر من که وقت تلف کردنه!
ولی حسین مسر بود و میگفت: اصلا هزارتا دنبال کننده هم که نه، حتی پنج نفر هم باشن باید اینکار رو انجام بدیم چون من معتقدم آدم، مهم اینه تکلیفش رو درست انجام بده!
با ورود من هر کدوم اومدن به نفع خودشون یار کشی کنن ولی متاسفانه همزمان با من، دو نفر از خانم های واحد خواهران، داخل دفتر بسیج شدن که دوباره بچه ها مثل شهدای زنده مودب شدن و کاملا جدی!
این حرکت های یکدفعه ای بچه ها برام جالب بود که دوست داشتن حجب و حیای مردونشون رو جلوی هر خانمی حفظ کنن.
چند لحظه ای گذشت که بالاخره یکی از خانم ها اومد جلوتر و از قضا فلشی رو به سمت علی داد که پشت میز نشسته بود و گفت: ...
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
با این ستاره ها راه گمنمیشود 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#مانده_در_غبار
#قسمت_چهارم
دستگاه چاپ واحد ما خراب شده، چند وقت هم هست فرستادن برای تعمیر ولی هنوز خبری نشده، زحمت شما اینها یکسری عکس پوستر ماه محرمی هست که اگر میشه لطف کنین برای این ایام چاپ کنید که آماده باشه و استفاده کنیم.
علی سری تکون داد و گفت: باشه مشکلی نیست آماده شد بچه ها براتون میارن.
خانم ها بعد از انجام کارشون داشتن می رفتن که از شانس خوب ما، همون موقع سعید اومد داخل اتاق، و با دیدن خانم ها یه سری برای ما تکون داد که فقط خدا خدا کردیم که اون خانم ها این حالت رو ندیده باشن!
اونها که رفتن قبل از اینکه سعید نطق کنه و بحث رو بندازه وسط، من زودتر توضیح دادم که قضیه چیه تا شائبه درست نشه.
خداروشکر سعید قانع شد و بخیر گذشت، بعدش با هم نشستیم که عکس پوسترها رو ببینیم که چی هستن، که اگر نیاز هست متن ها رو هم تغییر بدیم...
تا نگاهی به عکس پوستر اولی انداختیم حسین که دید بشکن زنان گفت: تبین شدی علی آقا!
اینم حرف آقا امام حسین دیگه چی میخوای دیدی مهم انجام تکلیفه!
نگاهی به جمله ی طراحی شده ی روی پوستر انداختم که نوشته بود: در منزل «ازید» که چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بیان دیگری از امام حسین علیهالسلام هست. (حضرت فرمود: من امیدم این است که خدای متعال، آن چیزی که برای ما در نظر گرفته است، خیر ماست؛ چه کشته بشویم، چه به پیروزی برسیم. فرقی نمیکند؛ ما داریم تکلیفمان را انجام میدهیم.)
بعد حسین با حالت پیروز مندانه به علی نگاهی کرد و با دست کوبید روی میز و گفت: مهم اینه ما داریم تکلیفمون رو انجام میدهیم و تمام!
وسط کل کل حسین و علی ، سعید بدون اینکه بدونه قصه ی این دو نفر چیه برگشت گفت: اخ... اخ... ببین خدا جای حق نشسته!
این همه دیشب من رو ترکوندین! حالا ببینین این که دیگه حرف خود آقا امام حسین بعد رو به حسین کرد و گفت: اصلا تو چرا بشکن میزنی؟! خود تو دیشب داشتی منو نصیحت میکردی که!
علی نیمچه لبخندی زد و به سعید گفت: داداش تند نرو ترمز دستی رو بکش!
بیا... بیا آقا سعید! پوستر بعدی رو هم بخون... نگاه کن این جمله رو هم آقا امام حسین گفته که:
هرگز سخن بيهوده مگوى؛ زيرا بيم گناه براى تو دارم و نيز هرگز سخن سودمند مگوى، مگر اين كه آن سخن به جا باشد!
حسین خودکارش رو برداشت و در حالی که جیزی می نوشت رو به سعید گفت: ملتفت گشتی آقا! سخن مگو مگر اینکه آن سخن به جا باشد اخوی!
من رو به بچه ها گفتم: رفقا هر تکلیفی باید درست انجام بشه و برای درست انجام شدنش، اول از همه باید همدیگه رو تبیین کنیم تا بتونیم واقعا درست انجامش بدیم، وگرنه با کل کل و جدل و کنایه به هم بپریم که نمیشه!
حسین که مطلب رو گرفت اصلا به روی خودش نیاورد وسط حرفم گفت: میگم جدی باید یه لوح تقدیر به این خواهرای که اومدن اینجا بدیم یعنی جمله که نیست طلا انتخاب کردن!
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
با این ستاره ها راه گم نمیشود 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
رود را تا به ابد، تشنه ی مهتاب گذاشت
داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت...
#تاسوعا
نیمه ی خالی لیوان وجودمان را امروز پر کنیم...
[ با دستان عباس(ع)... ]
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286