eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
769 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🌱✨🌱✨ چشم دلم روشن از صحن گوهر شاد توست... ✨🌱✨🌱✨ https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
سلام بر تک تک اعضای کانال😊🌹 عیدتون مبارک👏👏👏 دلتون راضی به رضای حق ان شاالله🙏❤️ گفتیم سورپرایز داریم برای تولد آقا😍😍😍
اینم عیدی ما به شما عزیزان 🎊🎊🎊 یه رمان جذاب جنجالی با محتوایی متفاوت نسبت به همه ی رمان های که تا حالا خوندید 👏👏👏👏👌
یک رمان جذاب با محتوایی متفاوت! یک مسیر پر از چالش... یک مسیر پر از دردسر... داشتن دغدغه... داشتن نیاز... حوالی ساعت بیست و دو همراه ما باشید👌 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 امام رضا (علیه السلام) فرموده اند: *لا يَتِمُّ عَقْلُ امْرِءٍ مُسْلِمٍ حَتّى تَكُونَ فيهِ عَشْرُ خِصالٍ:* عقل شخص مسلمان تمام نيست، مگر اين كه ده خصلت را دارا باشد: *1ـ أَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأمُولٌ.* از او اميد خير باشد. *2ـ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ.* از بدى او در امان باشند. *3ـ يَسْتَكْثِرُ قَليلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ،* خير اندك ديگرى را بسيار شمارد. *4ـ وَ يَسْتَقِلُّ كَثيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ.* خير بسيار خود را اندك شمارد. *5ـ لا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوائِجِ إِلَيْهِ،* هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. *6ـ وَ لا يَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ.* در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. *7ـ أَلْفَقْرُ فِى اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنَى.* فقر در راه خداوند از توانگرى نزداو محبوب تر باشد. *8ـ وَ الذُّلُّ فىِ اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ فى عَدُوِّهِ.* خوارى در راه خداونداز عزّت با دشمنش محبوب تر باشد. *9ـ وَ الْخُمُولُ أَشْهَى إِلَيْهِ مِنَ الشُّهْرَةِ.* گمنامى را از پرنامى خواهان تر باشد. *10ـ ثُمَّ قالَ(عليه السلام): أَلْعاشِرَةُ وَ مَا الْعاشِرَةُ؟* سپس فرمود: دهمى چيست و چيست دهمى؟ *قيلَ لَهُ: ما هِىَ؟* به ایشان گفته شد: چيست؟ *قالَ (عليه السلام): لا يَرَى أَحَدًا إِلاّ قالَ: هُوَ خَيْرٌ مِنّى وَ اَتْقَى.* فرمود: احدى را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است. (بحارالأنوار، ج ۷۵  ص۳۳۶ باب ۲۶ و تحف العقول، ص ۴۴۳) *میلاد با سعادت حضرت ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بر همه دوستان مبارک باد*❤️❤️❤️ https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🌾««««🌾»»»»🌾 از دوست به یادگار دردی دارم... که آن درد به هزار درمان ندهم... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
قسمت_اول_ناخواسته مریم خودش را مشغول گوشیش کرده بود و قدم زنان مسیر تکراریش را طی میکرد. ترنم گوشه ایی از نیمکت کِز کرد سرش را روی دست هایش گذاشت، بغض گلویش را فرو داد ترجیح داد برای لحظاتی ساکت باشه... هوای پاییزی غم دلش را چند برابر طوفانی کرده بود... بچه های دانشگاه که از کنار نیمکت رد میشدن با حالت خاصی نگاهشون میکردن... مهرداد با احتیاط کمی بهش نزدیک شد آروم گفت: ترنم جان درست میشه من خودم میام دوباره با خانوادت صحبت می کنم هر چند نمی دونم چرا گفتن نه! نگاهش را خیره به زمین دوخت، آه عمیقی کشید و گفت: خودت خوب می دونی که من حاضرم هر کاری برای رسیدن بهت بکنم ... ترنم سرش رو بالا آورد و زل زد به آسمون گفت: نمیشه! می دونی مشکل اینجاست اونها هم همین را می گن! حاضرن برای من همه کاری بکنن ولی واقعیت اینه جز خودشون هیچی نمی بینن! دوست ندارم این را بگم ولی واقعا خودخواه هستن! مهرداد سرش رو مستاصل تکون داد و گفت: ترنم نباید اینجوری فکر کنی اصلا شاید سو تفاهم پیش اومده! فقط این را مطمئن باش شده التماس کنم بله رو ازشون می گیرم... لبخند تلخی روی لبهای ترنم نشست و با حجب و حیای خاصی گفت: آقامهرداد شما خیلی خوب هستی، خوبه احترام به پدر و مادر رو می فهمی اما از خیلی چیزها خبر نداری اینکه میگم خود خواه هستن بی دلیل نیست! و بعد شبنم اشکی از روی گونه های ظریفش سر خورد پایین... مهرداد صداش در اومد : می دونی طاقت اشکهات رو ندارم..‌. با حرص دستش رو توی موهاش کشید و گفت: شده بمیرم تا از خانوادت بله نگیرم دست بردار نیستم با لرزش صداش ادامه داد: تو... تو فقط گریه نکن ... اشکهاش را آروم پاک کرد صورتش سرخ شده بود، نگاهی پر از ناامیدی انداخت به مهرداد و ترجیح داد بغضش را خفه کنه... همون موقع مریم صحبتش با تلفن تموم شد. اومد سمت ما گفت: خوب چی شد داداش؟ مهرداد نگاهی بهش کرد و گفت: هر جوری باشه راضیشون می کنم. آدرس محل کار بابام را گرفت بلند شد با چشمهایی پر از اطمینان گفت: عصر خودم میرم با بابات صحبت می کنم. با همون قاطعیت و پر از امید رفت. هر چند که من بعید می دونستم بتونه بابام را راضی کنه... جلوی مهرداد خجالت می کشیدم بعد از رفتنش خودم را رها کردم تو آغوش مریم... بغضم ترکید همون‌طور که اشک می ریختم گفتم: مریم من خیلی تنهام... من هیچ کس رو تو این دنیا ندارم... مریم خواست حالم را عوض کنه گفت: دستت درد نکنه پس من برگ چغندرم، این همه دوست صمیمی! رفیق تنهایی! _مریم تو اصلاً نمی تونی این را بفهمی ... نمی تونی چون تنهایی نکشیدی... من نمیخوام بیشتر از این تنها باشم درکم کن نمی خوام ! _ولی مامان بابام نمی ذارن، نمی ذارن... _ اما این بار فرق می کنه جلوشون می ایستم دیگه نمی ذارم... مریم مثل همیشه با آرامش گفت: ترنم جان ترنم جان صبر کن بذار مهرداد با بابات صحبت کنه اگر به نتیجه نرسید بعد یه فکری می کنیم... من بابات را می شناسم آدم خوب و منطقیه براش توضیح بده حتما قبول می‌کنه... ترنم بدون اینکه چیزی بگه خودش را از آغوش مریم جدا کرد نفس عمیقی کشید... کیفش را برداشت و راه افتاد مریم هم به دنبالش برگهای پاییزی زیرقدم هاشون صدای سکوت سنگین ترنم را می شکست... ترنم به روزهایی فکر می کرد که توی تمام این بیست و دو سال به تنهایی تجربه کرده بود که نه مریم و مهرداد حتی ثانیه ایی هم طعم اون لحظات را نچشیده بودن... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا