به دنبال ستاره ها...
🌾««««🌾»»»»🌾 از دوست به یادگار دردی دارم... که آن درد به هزار درمان ندهم... https://eitaa.com/joinc
🍃عید هم که باشد غروب های جمعه🍃
🍃 بی تو دلگیر است...🍃
#ناخواسته
#قسمت_اول_ناخواسته
مریم خودش را مشغول گوشیش کرده بود و قدم زنان مسیر تکراریش را طی میکرد.
ترنم گوشه ایی از نیمکت کِز کرد سرش را روی دست هایش گذاشت، بغض گلویش را فرو داد ترجیح داد برای لحظاتی ساکت باشه...
هوای پاییزی غم دلش را چند برابر طوفانی کرده بود...
بچه های دانشگاه که از کنار نیمکت رد میشدن با حالت خاصی نگاهشون میکردن...
مهرداد با احتیاط کمی بهش نزدیک شد آروم گفت: ترنم جان درست میشه من خودم میام دوباره با خانوادت صحبت می کنم هر چند نمی دونم چرا گفتن نه!
نگاهش را خیره به زمین دوخت، آه عمیقی کشید و گفت: خودت خوب می دونی که من حاضرم هر کاری برای رسیدن بهت بکنم ...
ترنم سرش رو بالا آورد و زل زد به آسمون گفت: نمیشه! می دونی مشکل اینجاست اونها هم همین را می گن! حاضرن برای من همه کاری بکنن ولی واقعیت اینه جز خودشون هیچی نمی بینن!
دوست ندارم این را بگم ولی واقعا خودخواه هستن!
مهرداد سرش رو مستاصل تکون داد و گفت: ترنم نباید اینجوری فکر کنی اصلا شاید سو تفاهم پیش اومده!
فقط این را مطمئن باش شده التماس کنم بله رو ازشون می گیرم...
لبخند تلخی روی لبهای ترنم نشست و با حجب و حیای خاصی گفت: آقامهرداد شما خیلی خوب هستی، خوبه احترام به پدر و مادر رو می فهمی اما از خیلی چیزها خبر نداری اینکه میگم خود خواه هستن بی دلیل نیست!
و بعد شبنم اشکی از روی گونه های ظریفش سر خورد پایین...
مهرداد صداش در اومد : می دونی طاقت اشکهات رو ندارم...
با حرص دستش رو توی موهاش کشید و گفت: شده بمیرم تا از خانوادت بله نگیرم دست بردار نیستم با لرزش صداش ادامه داد: تو... تو فقط گریه نکن ...
اشکهاش را آروم پاک کرد صورتش سرخ شده بود، نگاهی پر از ناامیدی انداخت به مهرداد و ترجیح داد بغضش را خفه کنه...
همون موقع مریم صحبتش با تلفن تموم شد. اومد سمت ما گفت: خوب چی شد داداش؟
مهرداد نگاهی بهش کرد و گفت: هر جوری باشه راضیشون می کنم.
آدرس محل کار بابام را گرفت بلند شد با چشمهایی پر از اطمینان گفت: عصر خودم میرم با بابات صحبت می کنم.
با همون قاطعیت و پر از امید رفت.
هر چند که من بعید می دونستم بتونه بابام را راضی کنه...
جلوی مهرداد خجالت می کشیدم بعد از رفتنش خودم را رها کردم تو آغوش مریم...
بغضم ترکید همونطور که اشک می ریختم گفتم: مریم من خیلی تنهام...
من هیچ کس رو تو این دنیا ندارم...
مریم خواست حالم را عوض کنه گفت: دستت درد نکنه پس من برگ چغندرم، این همه دوست صمیمی! رفیق تنهایی!
_مریم تو اصلاً نمی تونی این را بفهمی ...
نمی تونی چون تنهایی نکشیدی...
من نمیخوام بیشتر از این تنها باشم درکم کن نمی خوام !
_ولی مامان بابام نمی ذارن، نمی ذارن...
_ اما این بار فرق می کنه جلوشون می ایستم دیگه نمی ذارم...
مریم مثل همیشه با آرامش گفت: ترنم جان ترنم جان صبر کن بذار مهرداد با بابات صحبت کنه اگر به نتیجه نرسید بعد یه فکری می کنیم...
من بابات را می شناسم آدم خوب و منطقیه براش توضیح بده حتما قبول میکنه...
ترنم بدون اینکه چیزی بگه خودش را از آغوش مریم جدا کرد نفس عمیقی کشید...
کیفش را برداشت و راه افتاد مریم هم به دنبالش برگهای پاییزی زیرقدم هاشون صدای سکوت سنگین ترنم را می شکست...
ترنم به روزهایی فکر می کرد که توی تمام این بیست و دو سال به تنهایی تجربه کرده بود که نه مریم و مهرداد حتی ثانیه ایی هم طعم اون لحظات را نچشیده بودن...
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
شاید این سوال شما هم باشه🙃
باید بگم رمان جدیدمون با موضوعی نوشته شده که تا به حال رمانی در مورد این موضوع نخونید👌😊
برای همه رده سنی هست👌
مشکل و دغدغه هایی که شاید شنیده باشید اما عمقش را ندیده اید😔
اما حتی در چنین شرایطی میشه با یه سری تصمیمات یه پایان خوب برای زندگیمون رقم زد👌
جذابیتش به خاطر کاملا واقعی بودنشه و فراز و نشیب های زندگیست😊
با ما همراه باشید👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
گزیدهای از سخنان رهبری: داستان، نباید موجب افسردگی و دلمردگی مخاطب شود👌
🔹«عزتیپاک»، مدیر مدرسه رمان شهرستان ادب با توصیف دیدار نویسندگان با رهبر انقلاب به نقل جملاتی از ایشان پرداخت و گفت:
معظمله، جملات دقیقی در باب داستاننویسی بیان کردند؛ از آن جمله
اینکه داستان نباید موجب افسردگی و دلمردگی مخاطب بشود👌
تلاش ما در راستای اهداف ماست😊
❣❣❣
عشق آن بغض عجیبی ست...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_دوم
سوار ماشین شد.
یک بار دیگه حرفهایی که می خواست به بابای ترنم بزنه با خودش مرور کرد.
خیابونها را یکی پس از دیگری به خاطر عشقش طی می کرد و مصمم بود برای رسیدن...
دلش پر از امید بود و ذهنش پر از سوال!
آقای شمس شب خواستگاری خیلی خوب برخورد کرد که همین امر باعث می شد مهرداد اصلا دلیل نه گفتنش را متوجه نشه و این کنجکاویش را بیشتر می کرد همراه با استرس!
با همین افکار رسید جلوی دفتر آقای شمس، ساختمان شیکی بود.
کمی تپش قلب گرفت با استرسی که همراه داشت ولی با انگیزه سمت آسانسور رفت.
با خودش فکر می کرد به خاطر ترنم حاضرم هر کاری بکنم ترنم دختر پاک و معصومیه من به این سادگی ها رهاش نمی کنم.
رسید جلوی آسانسور دکمه را زد در باز شد، ترنم گفته بود دفتر باباش طبقه ی هفتم نگاهی به خودش توی آینه داخل آسانسور کرد یقه ی پیراهنش را مرتب کرد و دکمه را زد.
دستی به صورتش کشید گفت: خدایا خودت کمکم کن! بعد هم زمزمه کرد
در راه رسیدن به لیلی خطرهاست...
شر ط اول قدم آن است که مجنون باشی...
رسید جلوی دفتر، پشت سر هم چند تا صلوات فرستاد و آروم در زد.
همیشه صحبت کردن با پدر دختر سخت تره، چون مثل خودش یک مرده و مردها خوب همدیگه را می شناسن!
پس باید حواسش را جمع می کرد در بازشد، پسر جوانی هم سن و سال خودش با کت و شلوار توسی و اتو کشیده خیلی هم خوش تیپ جلوی در ایستاده بود با متانت گفت: بفرمایید امرتون
مهرداد آب دهنش را آروم قورت داد و گفت: کمالی هستم با آقای شمس ساعت چهار قرار داشتم.
پسر جوان با احترام گفت: بله بفرمایید آقا منتظرتون هستن.
مهرداد به نظرش قیافه این پسر آشنا بود کجا دیده بودش؟ اینقدر استرس بالای ترنم را داشت که دیگه ذهنش یاری نمی کرد فکر کنه این آقا پسر خوش تیپ را کجا دیده!
با دیدن پدر ترنم تپش قلبش شدت گرفت مودبانه سلام کرد.
آقای شمس درست مثل شب خواستگاری کت و شلوار سرمه ایی پوشیده بود با همون عینک مستطیلیش، پشت میز قیافش جدیت خاصی داشت
نگاهی بهش کرد و جواب سلامش را خیلی آروم داد و با اشاره ی دستش گفت بفرمایید بشینید...
آروم روی صندلی چرمی رو به روی آقای شمس نشست نفسش که مثل شب خواستگاری به شماره افتاده بود را توی سینه حبس کرد تا شاید استرسش کمتر بشه!
پدر ترنم بعد از پرسیدن احوال خانواده محترمانه گفت: کارتون را بفرمایید آقا مهرداد...
سعی کرد لرزش صداش را کنترل کنه این همه دم و دستگاه کمی مضطربش کرده بود تمام انرژیش را متمرکز کرد
گفت: راستش آقای شمس می خواستم راجع به ترنم خانم صحبت کنم
من دلیل نه گفتنتون را نمی دونم و قانع نشدم ما هم دیگه را دوست داریم چرا شما مخالف هستید؟
آقای شمس نفس عمیقی کشید در حالی که لم داده بود به صندلیش ، کمرش را صاف کرد و سرش رو آورد جلو وگفت:
آقا مهرداد شما پسر با ادب و محترمی هستی هم خودتون هم خانوادتون
به همین دلیل مطمئنم حرفهای من را می پذیری توی جلسه خواستگاری من نمی تونستم این حرفها را بزنم اتفاقا چه خوب شد اومدی اینجا...
قبل از اینکه ادامه بده به آقا عیسی آبدارچی شرکت گفت: لطفاً دوتا قهوه بریز برای ما بیار...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286