#تغییر_رفتار
قدم پنجم
حذف تقویت کننده های رفتار نامطلوب یا بد😎
همون طور که می دونیم یه رفتار تا وقتی ادامه داره که تقویت کننده دریافت می کنه حالا از هر نوعیش که باشه😏
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
اگر تقویت کننده یه رفتار حذف بشه بعد از مدتی اون رفتار هم حذف میشه👌
مثلا بچه مون وقتی درست صحبت نمی کنه و با مزه میشه و ما به این کارش لبخند میزنیم چون الان بامزه است🙃
بچه تقویت میشه همین طوری ادامه بده تا لبخند که تقویت کننده اش هست را دریافت کنه🙄
خوب طبیعتاً ما باید لبخند زدن را حذف کنیم تا به مرور این کار تکرار نشه و درست تلفظ کردن کلمات را یاد بگیره👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یا مثلا همسرمون یه رفتار بد داره مثلا پر خوری و تقویت کننده اش هم اگر غذاهای چرب و چیلی باشه😋
با حذف تقویت کننده اش به مرور این رفتار بد هم حذف میشه👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یه نکته مهم که باید دقت کنیم اینکه هر رفتاری مطمئناً در اثر یک تقویت کننده بوجود اومده👍
چه در خودمون باشه چه در دیگران👌
برای تغییر رفتار باید تقویت کننده ها را درست بشناسیم تا موثر عمل کنیم چه بخوایم رفتار خوب ایجاد کنیم یا افزایش بدیم چه اینکه رفتار بد را حذف کنیم😌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🎯🎯🎯
برای رسیدن به هدف های بزرگ باید تعداد زیادی قدم های کوچک را جایگزین تعداد کمی قدم های بزرگ کنید
🎯🎯🎯
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_سوم
دوباره نگاهش را سمت من برگردوند و گفت: آقا مهرداد، ترنم الان از شدت دوست داشتن چشم و گوشش بسته شده!
ولی من که باباشم نمی تونم دخترم رو که به سختی بزرگ کردم و کلی امید و آرزو براش دارم دستی، دستی بدبخت کنم!
مهرداد ابرو هاشو بهم گره زد و گفت: بدبختی!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه آقای شمس گفت: صبر کن پسرم بعد از صحبت های من اگر قانع نشدی من به حرفهات گوش میدم
عملاً دهن مهرداد بسته شد سرش را انداخت پایین...
آقای شمس ادامه داد: ببین مهر داد جان همونطور که می دونی من و مادرش تمام زندگیمون رو روی این بچه سرمایه گذاری کردیم.
لب تر نکرده هر چی خواسته براش فراهم کردیم، نذاشتیم آب تو دلش تکون بخوره، نذاشتیم کوچکترین دردی تحمل کنه متوجه ایی !
بعد توقع داری دخترم را با این سختی بزرگ کردم اجازه بدم با شما ازدواج کنه!
چه جوری زندگی کنه!
اصلا شما به من بگو توان داری نیازهای روحی و مادی دختر من رو برطرف کنی ؟
در همین حین آقا عیسی در زد با سینی اومد داخل قهوه ها را گذاشت روی میز و رفت بیرون...
بابای ترنم در حالی که با اشاره ی چشم هایش تعارف کرد بفرما قهوه ادامه داد: ببین مهرداد جان ما از لحاظ خانوادگی بهم نمی خوریم! و کلی دلیل و استدلال چید کنار هم...
بعد هم گفت: شما پسر فهمیده ایی هستی! پس خواهش می کنم اصلا خودت این قضیه را به ترنم بفهمون اینطوری بهترم هست!
من خوبیش را می خوام هر پدری خوبی فرزندش را میخواد و به نظرم بهتره شما هم با یک خانواده هم سبک خودت ازدواج کنی...
همین طور آقای شمس حرف میزد مو به تنم سیخ می شد تمام بدنم منجمد شده بود انتظار شنیدن این حرفها را نداشتم!
با تعارف دوباره ی آقای شمس دستم رو به سمت فنجان قهوه بردم تا شاید کمی گرما در رگهای بدنم جاری بشه اما نه داغی قهوه هم کار ساز نبود!
قلبم از شدت سردی صحبتهای پدر ترنم داشت می ایستاد! زبانم بند آمده بود... چی فکر می کردم، چی شد! حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم یا گرهی برای عشقم باز !
فنجان قهوه را نصفه نیمه روی میز گذاشتم...
آقای شمس که متوجه حالم شده بود آخرین ضربه ی کاری را زد بلند شد و رو به روی صندلی ام ایستاد و
مودبانه گفت: به چشمهای من نگاه کن!
با این صحبت های که کردم شما می تونی ترنم را خوشبخت کنی؟!
خیره به چشمهاش شدم نگاهم تار می دید تمام سعیم را کردم تا اشکم بر روی صورتم نچکد و با بغض گفتم: من سعیم را میکنم!
گفت: نه این نشد حرف حساب!!! شما به من قول میدی دخترم هیچ مشکلی یا کم و کسری تو زندگی نداشته باشه؟؟؟!
خوب منظور آقای شمس را فهمیده بودم حرفی برای گفتن نداشتم...
آرام از روی صندلی بلند شدم و بدون خداحافظی به سمت در رفتم...
گفت: می دونستم پسر عاقلی هستی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و لبخند پیروز مندانه ایی زد. سرم را انداختم پایین و گفتم: ولی من ترنم را خیلی دوست دارم...
اومد سمت در نفس عمیقی کشید و گفت: آدم وقتی تو زندگی به مشکلی خورد یا گرسنه موند دوست داشتن یادش میره پسر!
و دختر من هم یه آدمه...
نگاهی پر از حرص کردم و گفتم:ولی پدر و مادر من اینجوری نبودن در هر شرایطی همدیگه رو دوست داشتن گرسنگی که سهله...
نذاشت ادامه بدم دستهاش را بالا گرفت و گفت: همه جا استثنا هست! ولی یادت باشه دختر من توی پر قو بزرگ شده که اگر می تونی این گوی و این میدان...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
اعترافات یک زن از جهاد نکاح #قسمت_اول_اعترافات وقتی بهم گفتند: قراره با چه کسی مصاحبه کنم جا خورد
قسمت اول داستان اعترافات یک زن از جهاد نکاح...