#ناخواسته
#قسمت_سوم
دوباره نگاهش را سمت من برگردوند و گفت: آقا مهرداد، ترنم الان از شدت دوست داشتن چشم و گوشش بسته شده!
ولی من که باباشم نمی تونم دخترم رو که به سختی بزرگ کردم و کلی امید و آرزو براش دارم دستی، دستی بدبخت کنم!
مهرداد ابرو هاشو بهم گره زد و گفت: بدبختی!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه آقای شمس گفت: صبر کن پسرم بعد از صحبت های من اگر قانع نشدی من به حرفهات گوش میدم
عملاً دهن مهرداد بسته شد سرش را انداخت پایین...
آقای شمس ادامه داد: ببین مهر داد جان همونطور که می دونی من و مادرش تمام زندگیمون رو روی این بچه سرمایه گذاری کردیم.
لب تر نکرده هر چی خواسته براش فراهم کردیم، نذاشتیم آب تو دلش تکون بخوره، نذاشتیم کوچکترین دردی تحمل کنه متوجه ایی !
بعد توقع داری دخترم را با این سختی بزرگ کردم اجازه بدم با شما ازدواج کنه!
چه جوری زندگی کنه!
اصلا شما به من بگو توان داری نیازهای روحی و مادی دختر من رو برطرف کنی ؟
در همین حین آقا عیسی در زد با سینی اومد داخل قهوه ها را گذاشت روی میز و رفت بیرون...
بابای ترنم در حالی که با اشاره ی چشم هایش تعارف کرد بفرما قهوه ادامه داد: ببین مهرداد جان ما از لحاظ خانوادگی بهم نمی خوریم! و کلی دلیل و استدلال چید کنار هم...
بعد هم گفت: شما پسر فهمیده ایی هستی! پس خواهش می کنم اصلا خودت این قضیه را به ترنم بفهمون اینطوری بهترم هست!
من خوبیش را می خوام هر پدری خوبی فرزندش را میخواد و به نظرم بهتره شما هم با یک خانواده هم سبک خودت ازدواج کنی...
همین طور آقای شمس حرف میزد مو به تنم سیخ می شد تمام بدنم منجمد شده بود انتظار شنیدن این حرفها را نداشتم!
با تعارف دوباره ی آقای شمس دستم رو به سمت فنجان قهوه بردم تا شاید کمی گرما در رگهای بدنم جاری بشه اما نه داغی قهوه هم کار ساز نبود!
قلبم از شدت سردی صحبتهای پدر ترنم داشت می ایستاد! زبانم بند آمده بود... چی فکر می کردم، چی شد! حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم یا گرهی برای عشقم باز !
فنجان قهوه را نصفه نیمه روی میز گذاشتم...
آقای شمس که متوجه حالم شده بود آخرین ضربه ی کاری را زد بلند شد و رو به روی صندلی ام ایستاد و
مودبانه گفت: به چشمهای من نگاه کن!
با این صحبت های که کردم شما می تونی ترنم را خوشبخت کنی؟!
خیره به چشمهاش شدم نگاهم تار می دید تمام سعیم را کردم تا اشکم بر روی صورتم نچکد و با بغض گفتم: من سعیم را میکنم!
گفت: نه این نشد حرف حساب!!! شما به من قول میدی دخترم هیچ مشکلی یا کم و کسری تو زندگی نداشته باشه؟؟؟!
خوب منظور آقای شمس را فهمیده بودم حرفی برای گفتن نداشتم...
آرام از روی صندلی بلند شدم و بدون خداحافظی به سمت در رفتم...
گفت: می دونستم پسر عاقلی هستی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و لبخند پیروز مندانه ایی زد. سرم را انداختم پایین و گفتم: ولی من ترنم را خیلی دوست دارم...
اومد سمت در نفس عمیقی کشید و گفت: آدم وقتی تو زندگی به مشکلی خورد یا گرسنه موند دوست داشتن یادش میره پسر!
و دختر من هم یه آدمه...
نگاهی پر از حرص کردم و گفتم:ولی پدر و مادر من اینجوری نبودن در هر شرایطی همدیگه رو دوست داشتن گرسنگی که سهله...
نذاشت ادامه بدم دستهاش را بالا گرفت و گفت: همه جا استثنا هست! ولی یادت باشه دختر من توی پر قو بزرگ شده که اگر می تونی این گوی و این میدان...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
اعترافات یک زن از جهاد نکاح #قسمت_اول_اعترافات وقتی بهم گفتند: قراره با چه کسی مصاحبه کنم جا خورد
قسمت اول داستان اعترافات یک زن از جهاد نکاح...
🦋•°•🦋
[•°• هدیه دادن یک تقویت کننده ی قوی برای تغییر رفتار •°•]
🦋•°•🦋
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_چهارم
سری تکون دادم و با یه کوه غم اومدم بیرون...
دکمه آسانسور رو زدم همراه با پایین رفتن آسانسور احساس سقوطی سنگین داشتم...
گیج شده بودم نمی دونستم آقای شمس خود خواه بود یا خیر خواه!
نگاهم به خودم افتاد حال و روزم در کمتر از همین یک ساعت چنان پریشان و داغون شده بود که باور بی خیال ترنم شدن فقط می تونست چنین کاری به سرم بده!
توی ماشین که رسیدم مثل یه پسر بچه پنج ساله که تمام آرزوهایش بر باد رفته زار زار گریه کردم...
دوست داشتن کسی که به سختی توی این دوره زمونه پاک مونده باشه خیلی لذت بخشه، ولی وقتی بفهمی که بهش نمی رسی داغون میشی...
سخت تر از اون فهموندن اینکه من به خاطر خودت دست از عشقت می کشم...
واقعا باید از عشقش دست می کشیدم؟!
چطور می تونستم... چکار باید می کردم...
حرفهای آقای شمس توی ذهنم مرور میشد حق داشت با یک دو دو تا چهار تای منطقی ازدواج من با دخترش به ضرر دخترش تموم میشد شاید...
ماشین را روشن کردم و مستقیم رفتم سراغ سجاد رفیق پایه و خوب همیشگیم ...
وقتی قیافم را دید قشنگ فهمید اوضاع چه خبره! پسرا وقتی شکست عشقی می خورن قیافشون دیدن داره و حال و روز من دیدنی شده بود...
نبودم از اون جنس پسرایی که با نه شنیدن از یک نفر برم سراغ بعدی!
وقتی ماجرا را تعریف کردم در حالی که انتظار همدردی داشتم کاملا حق را به بابای ترنم داد گفت: مهرداد خدا وکیلی تو بودی دخترت را که با این همه امید بزرگ کردی اینجوری شوهر میدادی؟
گفتم: سجاد خیلی سخته عاشق باشی و عاقلانه فکر کنی !
و بدتر از اون کاری از دستت بر نیاد برای رسیدن بهش ! اگر مسئله مالی بود حلش میکردم... اگر مسئله کار بود درستش می کردم ... ولی چکار می تونم بکنم وقتی مشکل خانواده است؟!!
گفت: درکت می کنم مهرداد ولی باید منطقی فکر کنی! بالاخره آقای شمس حق داره برای زندگی دخترش تصمیم بگیره!
بلند شدم شروع کردم به قدم زدن،
گفتم: سجاد یه حرفی بزن الان بتونم بپذیرم! به حساب خودم همه چی رو سنجیده بودم الا این قضیه! چرا باید اینجوری بشه!
_ببین مهرداد بی خیالش شو! نه ذهن خودت و نه اون دختر معصوم را بیشتر از این درگیر نکن!
اصلا بیا یه چند روزی با بچه ها بریم مسافرت شمال یا کویر...
بچه هام پایه هستن هم رضا میاد هم امیر...
نگاهم خیره به دیوار موند با بغضی که به زور و به خاطر مرد بودنم خفش می کردم...
دلم بیابانی می خواست تا تمام این بغض را هوار بکشم و رها بشم از اسارت این عشق...
سجاد دستم رو گرفت صورتش روبهرو ی صورتم قرار داد و نگاهش متمرکز نگاهم شد گفت:
نمی خوام بگم برو دنبال یکی دیگه!
ولی دیگه بهش فکر نکن تنها کاری که الان می تونی بکنی همینه...
بعد ادامه داد ناسلامتی تو روانشناسی می خونی بهتر از من می دونی تو زندگی باید بعضی چیزها را پذیرفت ! یکیشم همین قضیه است...
حالا دیگه دست خودته بخوای رنجش را تحملش کنی! یا بپذیری و باهاش کنار بیای!
اسم روانشناسی که اومد سرم را گذاشتم به دیوار گفتم: گیرم که بپذیرم، کلاس های دانشگاه چکار کنم ؟ مگه می تونم هر روز ببینمش و فراموشش کنم من به درک، اون داغون میشه!
_برا کلاسهاتم یه فکری می کنیم فعلا الان را دریاب جدی نظرت چیه یه سفر بریم حالت عوض میشه ...
نگاهی با استیصال بهش انداختم گفتم: میرم ساکم رو ببندم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
❣❣❣
گر مرا هیچ نباشد...
نه به دنیا نه به عقبی
چو تو دارم، همه دارم
دگرم هیچ نباید...
❣❣❣
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
حال و روز دل و فکر و روح و جسم تون خوب باشه ان شا الله🙏
با امید پر انگیزه به سمت هدف هاتون در مسیر حرکت باشید💪💪💪
#تغییر_رفتار
کلی حرف زدیم که باید تو زندگی هدف داشته باشیم و برنامه برای رسیدنش😊
لازمه ی اولیش هم حفظ پروتکل های بهداشتی برای فکرمون و جلوگیری از نا امیدی بود😷😷😷
گفتیم که باید تغییر کنیم وگرنه ده سال دیگه که هیچ! یه عمر هم بگذره با تکرار همین رفتارها همینی که هستیم هستیم🙄
داشتیم اصول تغییر رفتار را می گفتیم حالا قبل از رسیدن به قدم ششم یه نکته مهم اینه که 👇