#ناخواسته
#قسمت_چهارم
سری تکون دادم و با یه کوه غم اومدم بیرون...
دکمه آسانسور رو زدم همراه با پایین رفتن آسانسور احساس سقوطی سنگین داشتم...
گیج شده بودم نمی دونستم آقای شمس خود خواه بود یا خیر خواه!
نگاهم به خودم افتاد حال و روزم در کمتر از همین یک ساعت چنان پریشان و داغون شده بود که باور بی خیال ترنم شدن فقط می تونست چنین کاری به سرم بده!
توی ماشین که رسیدم مثل یه پسر بچه پنج ساله که تمام آرزوهایش بر باد رفته زار زار گریه کردم...
دوست داشتن کسی که به سختی توی این دوره زمونه پاک مونده باشه خیلی لذت بخشه، ولی وقتی بفهمی که بهش نمی رسی داغون میشی...
سخت تر از اون فهموندن اینکه من به خاطر خودت دست از عشقت می کشم...
واقعا باید از عشقش دست می کشیدم؟!
چطور می تونستم... چکار باید می کردم...
حرفهای آقای شمس توی ذهنم مرور میشد حق داشت با یک دو دو تا چهار تای منطقی ازدواج من با دخترش به ضرر دخترش تموم میشد شاید...
ماشین را روشن کردم و مستقیم رفتم سراغ سجاد رفیق پایه و خوب همیشگیم ...
وقتی قیافم را دید قشنگ فهمید اوضاع چه خبره! پسرا وقتی شکست عشقی می خورن قیافشون دیدن داره و حال و روز من دیدنی شده بود...
نبودم از اون جنس پسرایی که با نه شنیدن از یک نفر برم سراغ بعدی!
وقتی ماجرا را تعریف کردم در حالی که انتظار همدردی داشتم کاملا حق را به بابای ترنم داد گفت: مهرداد خدا وکیلی تو بودی دخترت را که با این همه امید بزرگ کردی اینجوری شوهر میدادی؟
گفتم: سجاد خیلی سخته عاشق باشی و عاقلانه فکر کنی !
و بدتر از اون کاری از دستت بر نیاد برای رسیدن بهش ! اگر مسئله مالی بود حلش میکردم... اگر مسئله کار بود درستش می کردم ... ولی چکار می تونم بکنم وقتی مشکل خانواده است؟!!
گفت: درکت می کنم مهرداد ولی باید منطقی فکر کنی! بالاخره آقای شمس حق داره برای زندگی دخترش تصمیم بگیره!
بلند شدم شروع کردم به قدم زدن،
گفتم: سجاد یه حرفی بزن الان بتونم بپذیرم! به حساب خودم همه چی رو سنجیده بودم الا این قضیه! چرا باید اینجوری بشه!
_ببین مهرداد بی خیالش شو! نه ذهن خودت و نه اون دختر معصوم را بیشتر از این درگیر نکن!
اصلا بیا یه چند روزی با بچه ها بریم مسافرت شمال یا کویر...
بچه هام پایه هستن هم رضا میاد هم امیر...
نگاهم خیره به دیوار موند با بغضی که به زور و به خاطر مرد بودنم خفش می کردم...
دلم بیابانی می خواست تا تمام این بغض را هوار بکشم و رها بشم از اسارت این عشق...
سجاد دستم رو گرفت صورتش روبهرو ی صورتم قرار داد و نگاهش متمرکز نگاهم شد گفت:
نمی خوام بگم برو دنبال یکی دیگه!
ولی دیگه بهش فکر نکن تنها کاری که الان می تونی بکنی همینه...
بعد ادامه داد ناسلامتی تو روانشناسی می خونی بهتر از من می دونی تو زندگی باید بعضی چیزها را پذیرفت ! یکیشم همین قضیه است...
حالا دیگه دست خودته بخوای رنجش را تحملش کنی! یا بپذیری و باهاش کنار بیای!
اسم روانشناسی که اومد سرم را گذاشتم به دیوار گفتم: گیرم که بپذیرم، کلاس های دانشگاه چکار کنم ؟ مگه می تونم هر روز ببینمش و فراموشش کنم من به درک، اون داغون میشه!
_برا کلاسهاتم یه فکری می کنیم فعلا الان را دریاب جدی نظرت چیه یه سفر بریم حالت عوض میشه ...
نگاهی با استیصال بهش انداختم گفتم: میرم ساکم رو ببندم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
❣❣❣
گر مرا هیچ نباشد...
نه به دنیا نه به عقبی
چو تو دارم، همه دارم
دگرم هیچ نباید...
❣❣❣
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
حال و روز دل و فکر و روح و جسم تون خوب باشه ان شا الله🙏
با امید پر انگیزه به سمت هدف هاتون در مسیر حرکت باشید💪💪💪
#تغییر_رفتار
کلی حرف زدیم که باید تو زندگی هدف داشته باشیم و برنامه برای رسیدنش😊
لازمه ی اولیش هم حفظ پروتکل های بهداشتی برای فکرمون و جلوگیری از نا امیدی بود😷😷😷
گفتیم که باید تغییر کنیم وگرنه ده سال دیگه که هیچ! یه عمر هم بگذره با تکرار همین رفتارها همینی که هستیم هستیم🙄
داشتیم اصول تغییر رفتار را می گفتیم حالا قبل از رسیدن به قدم ششم یه نکته مهم اینه که 👇
تا وقتی رفتار جدید تثبیت نشده وارد قدم ششم نمیشیم🤗
حتما می دونید که تثبیت یه رفتار هم تکرارمیخواد هم زمان 👌
هیچ کدوممون
یه شبه حرف زدن یاد نگرفتیم...
یه شبه راه رفتن یاد نگرفتیم ...
به شبه الفبا یاد نگرفتیم ...
یه شبه دیپلم نگرفتیم...
یه شبه بزرگ نشدیم...
یه شب پولدار نشدیم(البته این توانمندی را بعضیا دارن😉😏)
بلکه کم کم رشد کردیم
تکرار همراه با زمان مناسب برای تغییر رفتار مهمه👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_پنجم
رفتم سمت خونه...
تلخی احساسم لحظه به لحظه بیشتر میشد کلید را که به در انداختم و در خانه باز شد با دیدن مریم میخکوب شدم!
جواب مریم روچی بدم ؟ ترنم دوست صمیمی چندین و چندسالش بود ...
مجال فکر کردن را ازم گرفت اومد جلو ، ابروهایش را کمی بهم کشید و با چشمهای متعجب از قیافه ی داغون من!
گفت: سلام داداش چیزی شده! چرا یه جوریه قیافت؟
سرم را انداختم پایین...
آروم از کنارش رد شدم، به وسط حیاط نرسیده بودم از پشت سر یقه ی پیراهنم را گرفت
گفت: مهرداد با توام! چی شده؟ رفتی پیش بابای ترنم؟
بدون اینکه نگاهش کنم و دست از سرم برداره گفتم: آره رفتم حرفش یک کلام بود! نه!
با یه حالت خاص وایستاد جلوم و گفت: خسته نباشی این را که منم می دونستم! قرار شد بری راضیش کنی به همین راحتی جا زدی! اصلا ازت توقع نداشتم !
بیچاره ما دخترها باید روی چه کسایی حساب باز کنیم...
بدون لحظه ایی تامل پشت سر هم حرف میزد و فرصتی برای توضیح بهم نداد
منم ترجیح دادم چیزی نگم شاید اینجوری بهتر بود!
اینکه مریم فکر کنه من بی جربزه ام و بی خیالم بشه تا اینکه بدونه مشکل آقای شمس با من چیه!
بی توجه به صحبت هایش رفتم داخل اتاقم ساکم را برداشتم و چند دست لباس جا دادم داخلش ...
ولی مریم هنوز بی خیالم نشده بود تا دید ساکم را می بندم همونطور که به چهار چوب در تکه داده بود نشست و گفت: همه تون همینطورین!
بعد از یه نه، راحت جا میزنین! بعدشم یه سفر برای تغییر حال و هواتون بعدشم که نگفته پیداست یکی دیگه و ...
بیچاره ترنم به کی دل خوش کرد من خوش خیال را بگو ...
حرفش تموم نشده بود عصبی بودم و با حرفهای مریم بیشتر بهم ریختم یکدفعه تمام غم های دلم را روی سر مریم خالی کردم گفتم: بسه مریم! بسه! خودم دردم کمه تو هم هی بگو...
دست از سرم بردار...
چنان رنگ از رخسارش رفت که با دیدن چهرش فهمیدم تن صدام خیلی بلند شد
خدارو شکر مامان خونه نبود وگرنه...
بدون اینکه چیزی بگه آروم رفت بیرون حق داشت تا حالا هیچ وقت اینجوری ندیده بودم! دلم براش سوخت آبجی مهربون من ولی دست خودم نبود...
حرفهای آقای شمس بهم ریخته بود و دست بسته ام بهم ریخته ترم کرده بود!
موقع رفتن از کنار اتاق مریم رد شدم آروم گفتم: گوشیم خاموشه به مامان بگو نگران نشه با سجادم رسیدیم زنگ میزنم...
چیزی نگفت انگار که نشیده باشد یا خودش را به نشنیدن زده باشد حتی سرش را هم بالا نیاورد...
حدس میزدم که به چی فکر میکنه!
کاش سرش داد نزده بودم...
حتما وقتی اصل قضیه رو بدونه ناراحتیش تموم میشه ...
ولی الان وقتش نبود و کاریش نمی شد کرد باید صبر میکردم تا یکم آروم بشم و بعد ماجرا را بگم...
راهی سفری شدم که نمی دونستم سرنوشت چی برام نوشته...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286