یک رمان جذاب و پر از چالش...
پر از نکته...
پر از واقعیت های زندگی...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_ششم
اول رفتم دنبال سجاد ...
آماده بود مثل همیشه برای هر کاری! کوله ی همیشگیش را برداشت و سوار شد...
گفت: رضا مشکلی براش پیش اومده نمی تونه بیاد بریم دنبال امیر...
بدون اینکه چیزی بگم مسیر خونه ی امیر را پیش گرفتم سجاد هم ساکت بود شاید بهتر از هرکسی حالم را می فهمید...
برای اینکه این سکوت زجر آور تموم بشه ضبط ماشین را روشن کرد...
و صدایی که از ته دل من می خوند...
چه در دلِ مــن… چه در ســرِ تـــو♪♫
من از تو؛ رسیدم، به باورِ تـــو♪♫
تو بودی و من؛ به گریه نشستم، برابرِ تو…♪♫
به خاطرِ تو؛ به گریه نشستم…♪♫
بگو؛ چه کنم؟♪♫
با تـو؛ شـوری در جــان…♪♫
بی تو؛ جانـی ویــران♪♫
از این زخمِ پنهــان، می میرم♪♫
نامت؛ در من باران!♪♫
یادت، در دلِ طوفان♪
کنترل فرمان ماشین از دستم خارج شد و صدای هق هق گریه ام بلند ! مهم نبود سجاد می بیننه حالم بد بود! بد!
ضبط را خاموش کرد و گفت: بزن کنار مهرداد بزن کنار!
ایستادم از ماشین پیاده شدم و بلند بلند مثل دیونه ها گریه میکردم داد میزدم خدایا چرا...چرا ...
هرم نفس های گرم سجاد که از پشت سر مدام صدام میزد متوقفم کرد
گوشه ی خیابون کنار جدول نشستم
دستهایم بهم قفل شدن و پناهی برای سرم ...
دستش را گذاشت روی شونم ...
گفت: مهرداد یعنی هیچ کاری نمیشه کرد؟
سرم را آوردم بالا با حالت عصبی گفتم: سجاد ما شش نفریم چطوری کمش کنم! از کدومشون بزنم؟ اصلا می تونم!
طرف داره میگه دختره من تک فرزنده ! تو عمرش برا خودش غذا درست نکرده حالا چه جوری از پس خانواده شما بر بیاد!
هر چقدر هم گفتم: من که دخترتون را برا پخت و پز و این حرفها نمی خوام! برا مهمونی هم خداروشکر رستوران زیاده...
برگشت گفت: نه! اینطوری مسئله حل نمیشه .... و کلی از این دست حرفها...
حالا خودت بگو به نظرت راهی هست!
و دوباره دستهاش شدن پناهی برای اشکهای صورتش..
سجاد نفس عمیقی کشید و گفت: نمی دونم چی بگم! کاش ماجرای امروز را به خانم شمس می گفتی! حداقل اینجوری فکر نمی کرد جا زدی!
بعد ادامه داد:
_ البته آدم باید توی موقعیتش باشه شاید منم اگر جای آقای شمس بودم....
با نگاهم، سجاد بقیه ی حرفش را خورد و گفت: حالا بلند شو بریم امیر منتظره...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
قضاوت با خودتون!
بماند اینکه یه عده سلبریتی همصدا با ترامپ شدن و هر روز یه چیزی بزک می کنن 😒
ولی خدایش دقیق نگاه میکنم می بینم آقا تقصیر خودمونه😔
بله تعجب نکنید اصلا مقصر ماییم😒
چراااااا🙄🙄🙄
چون نرفتیم توی حوزه ی رسانه کار کنیم که امروز نذاریم چند نفر بی....🤭
اینجوری جو سازی کنن😶
چند نفرمون به حوزه ی بازیگری، تدوین کار گردانی و... وارد شدیم که جایی برای امثال این آدم ها نباشه😐😐😐
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_هفتم
دستش را بین زمین و هوا گرفتم با همون حالم گفتم: سجاد اصلا حال من رو میفهمی؟!
بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت ماشین نشست پشت فرمون!
نمی دونم سجاد تا حالا واقعا عاشق شده یا نه! هیچ وقت در این مورد حرفی نزده ...
با نگاه مایوسانم گفتم: سجاد تو تا حالا عاشق نشدی حق داری درکم نکنی!
هیچی نگفت فقط پدال گاز را با شدت بیشتری فشار داد...
ادامه دادم اصلا به نظرت من اشتباه نکردم عاشق شدم!
باز هم سکوت کرد...
از سکوتش منم ترجیح دادم سکوت کنم
و نگاه پر از غمم خیره به ازدحام خیابون...
مسیری که داشت می رفت مسیر خونه ی امیر نبود...
بعد گذر از چند خیابون اصلی رفت توی مسیر فرعی ...
حوصله ی پرسیدن اینکه کجا میره را نداشتم حتما امیر جایی دیگه برای سوار شدنش آدرس داده بود...
بیست دقیقه ایی گذشت انتهای مسیر فرعی رسید به یک جای خوش آب و هوای خلوت...
ایستاد و گفت: مهرداد پیاده شو....
متعجب نگاهش کردم و گفتم: برای چی مگه قرار نبود بریم دنبال امیر!
خیلی جدی گفت: جواب سوالت را نمی خوای؟!
و بعد هم پیاده شد...
با تردید پیاده شدم...
یه گوشه روی یه کلوخ سنگ نشست...
منم روبه روش نشستم ...
یعنی چی می خواست بگه! یعنی سجادم عاشق شده! پس چرا هیچ وقت حرفی نزده بود! برای لحظاتی غم دلم یادم رفت و درگیر سجاد شدم...
کنجکاو نگاهش کردم با تردید پرسیدم سجاد واقعا تو هم!
ساکت بود و مردمک چشمش خیره به شاخ و برگ درخت های اطراف ...
صبرم تموم شد و گفتم جون به لبم کردی خوب بگو دیگه!
نگاهش را با تامل به سمتم چرخوند و گفت: زندگی بدون عشق و دوست داشتن بی مفهومه این یه قاعده است ولی هر کسی حقه انتخاب داره!
گفتم: سجاد کلیشه ایی صحبت نکن بروسر اصل مطلب!
کمی مردمک چشمش را جابه جا کرد با یه حالت خاص گفت: اصل مطلب!
ِمِن مِن کنان گفت: بذار یه مثال بزنم
اگه یه پسر ظاهراً خوش اخلاق و خوب ولی با وضعیت مالی متفاوت بیاد خواستگاری خواهرت تو چی میگی؟
مهرداد ابروهاشو بهم گره زد و گفت: این بحثش خیلی فرق میکنه شرایط زندگی هر کسی باید بهم بخوره!
سجاد گوشه ی لبش را گزید و سرش را انداخت پایین ....
انگار مهرداد نفهمید چی شد!
سجاد آب دهنش رو به زور قورت داد و خیره نگاهش کرد و گفت: پس این حق را به آقای شمس بده!
مهرداد گفت: من قبول دارم و بهش حق میدم ولی به نظرم طرفین می تونن با هم توافق کنن! مشکلی که آقای شمس مطرح می کنه برای من و ترنم اصلا مسئله نیست!
_خوب اگه واقعا بین خودتون این مسئله حله چرا این قضیه را با آقای شمس درمیان نمی ذاری؟
_مسئله اینجاست که بابای ترنم میگه ترنم الان چشم و گوشش بسته است نمی تونه درست تشخیص بده!
من که وسط برزخم نگفتی سجاد تو چی؟
نگاهش را خیره به مهرداد کرد و بدون اینکه جواب سوالش را بده گفت: به نظرم بیا برو با خانم شمس صحبت کن و ماجرا را براش تعریف کن من ماجراتون رو تموم شده نمی بینم!
سری تکون دادم و گفتم الان نمی تونم خیلی بهم ریخته ام خیلی! شاید باید کمی زمان بگذره تا بشه کاری کرد...شاید...
نگاهش را از چشم های مهرداد دزدید و گفت حداقل به خواهرت بگو بهش بگه که بدونه جا نزدی!
یاد مریم افتادم با دادی که سرش زدم...
ترجیح دادم برسیم به یه جایی بعد پیام بدم یا زنگ بزنم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286