قضاوت با خودتون!
بماند اینکه یه عده سلبریتی همصدا با ترامپ شدن و هر روز یه چیزی بزک می کنن 😒
ولی خدایش دقیق نگاه میکنم می بینم آقا تقصیر خودمونه😔
بله تعجب نکنید اصلا مقصر ماییم😒
چراااااا🙄🙄🙄
چون نرفتیم توی حوزه ی رسانه کار کنیم که امروز نذاریم چند نفر بی....🤭
اینجوری جو سازی کنن😶
چند نفرمون به حوزه ی بازیگری، تدوین کار گردانی و... وارد شدیم که جایی برای امثال این آدم ها نباشه😐😐😐
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_هفتم
دستش را بین زمین و هوا گرفتم با همون حالم گفتم: سجاد اصلا حال من رو میفهمی؟!
بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت ماشین نشست پشت فرمون!
نمی دونم سجاد تا حالا واقعا عاشق شده یا نه! هیچ وقت در این مورد حرفی نزده ...
با نگاه مایوسانم گفتم: سجاد تو تا حالا عاشق نشدی حق داری درکم نکنی!
هیچی نگفت فقط پدال گاز را با شدت بیشتری فشار داد...
ادامه دادم اصلا به نظرت من اشتباه نکردم عاشق شدم!
باز هم سکوت کرد...
از سکوتش منم ترجیح دادم سکوت کنم
و نگاه پر از غمم خیره به ازدحام خیابون...
مسیری که داشت می رفت مسیر خونه ی امیر نبود...
بعد گذر از چند خیابون اصلی رفت توی مسیر فرعی ...
حوصله ی پرسیدن اینکه کجا میره را نداشتم حتما امیر جایی دیگه برای سوار شدنش آدرس داده بود...
بیست دقیقه ایی گذشت انتهای مسیر فرعی رسید به یک جای خوش آب و هوای خلوت...
ایستاد و گفت: مهرداد پیاده شو....
متعجب نگاهش کردم و گفتم: برای چی مگه قرار نبود بریم دنبال امیر!
خیلی جدی گفت: جواب سوالت را نمی خوای؟!
و بعد هم پیاده شد...
با تردید پیاده شدم...
یه گوشه روی یه کلوخ سنگ نشست...
منم روبه روش نشستم ...
یعنی چی می خواست بگه! یعنی سجادم عاشق شده! پس چرا هیچ وقت حرفی نزده بود! برای لحظاتی غم دلم یادم رفت و درگیر سجاد شدم...
کنجکاو نگاهش کردم با تردید پرسیدم سجاد واقعا تو هم!
ساکت بود و مردمک چشمش خیره به شاخ و برگ درخت های اطراف ...
صبرم تموم شد و گفتم جون به لبم کردی خوب بگو دیگه!
نگاهش را با تامل به سمتم چرخوند و گفت: زندگی بدون عشق و دوست داشتن بی مفهومه این یه قاعده است ولی هر کسی حقه انتخاب داره!
گفتم: سجاد کلیشه ایی صحبت نکن بروسر اصل مطلب!
کمی مردمک چشمش را جابه جا کرد با یه حالت خاص گفت: اصل مطلب!
ِمِن مِن کنان گفت: بذار یه مثال بزنم
اگه یه پسر ظاهراً خوش اخلاق و خوب ولی با وضعیت مالی متفاوت بیاد خواستگاری خواهرت تو چی میگی؟
مهرداد ابروهاشو بهم گره زد و گفت: این بحثش خیلی فرق میکنه شرایط زندگی هر کسی باید بهم بخوره!
سجاد گوشه ی لبش را گزید و سرش را انداخت پایین ....
انگار مهرداد نفهمید چی شد!
سجاد آب دهنش رو به زور قورت داد و خیره نگاهش کرد و گفت: پس این حق را به آقای شمس بده!
مهرداد گفت: من قبول دارم و بهش حق میدم ولی به نظرم طرفین می تونن با هم توافق کنن! مشکلی که آقای شمس مطرح می کنه برای من و ترنم اصلا مسئله نیست!
_خوب اگه واقعا بین خودتون این مسئله حله چرا این قضیه را با آقای شمس درمیان نمی ذاری؟
_مسئله اینجاست که بابای ترنم میگه ترنم الان چشم و گوشش بسته است نمی تونه درست تشخیص بده!
من که وسط برزخم نگفتی سجاد تو چی؟
نگاهش را خیره به مهرداد کرد و بدون اینکه جواب سوالش را بده گفت: به نظرم بیا برو با خانم شمس صحبت کن و ماجرا را براش تعریف کن من ماجراتون رو تموم شده نمی بینم!
سری تکون دادم و گفتم الان نمی تونم خیلی بهم ریخته ام خیلی! شاید باید کمی زمان بگذره تا بشه کاری کرد...شاید...
نگاهش را از چشم های مهرداد دزدید و گفت حداقل به خواهرت بگو بهش بگه که بدونه جا نزدی!
یاد مریم افتادم با دادی که سرش زدم...
ترجیح دادم برسیم به یه جایی بعد پیام بدم یا زنگ بزنم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286