#ناخواسته
#قسمت_نهم
هنوز ماشین در حال حرکت بود و کامل ترمز نگرفته بودم از صدای جیغ دخترا که طعمه دستهای اون نامردها شده بودن و به داخل ماشین می کشوندنشون همه ی سکوت اون فضای دل انگیز را به وحشت کشیده بودن ...
سجاد پرید بیرون و چنان به سمت اون وحشی ها هجوم برد که دیگه به من هم فرصت فکر کردن نداد و و افتادیم وسط مهلکه زد و خورد ...
دخترها که حالا از دست اون نامردها رها شده بودن و مثل بید می لرزیدن با صدای داد سجاد که سوار ماشین شید و از اینجا برید
به سرعت نور سوار ماشین شدن یکی از اون اراذل چاقو بدست اومد مانع رفتنشون بشه و پرید جلوی ماشین که سجاد خودش را انداخت وسط و شرایط برای فرار اونها فراهم شد
رفتن اونها همزمان شد با رسیدن امیر ...
امیر که کلی وسیله های امنیتی توی ماشینش داشت به دادمون رسید و بعد از کلی کتک کاری اون نامردها ضربه آخر و زدن و پریدن تو ماشین و گازش رو گرفتن و رفتن...
تازه بعد از رفتن اونها خونی که روی زمین جاری بود من رو متوجه سجاد کرد تازه فهمیدم سجاد چاقو خورده ...
نگاهم حیرون مونده بود با تنی کوفته از مشت لگدهای یک مشت نامرد !
امیر که تازه نفس تر از من بود زیر بغل سجاد را گرفت و سوار ماشین کرد و با هول گفت: مهرداد سریع پشت سر من بیا...
ماشین را روشن کردم و دنبال ماشین امیر راه افتادم....
رسیدیم بیمارستان سجاد از شدت خونریزی از هوش رفته بود...
دو نفری زیر بغلش را گرفتیم تا توی اورژانس بردیم استرس و اضطراب مثل خوره افتاد بود به جونم خدا کنه سجاد چیزیش نشده باشه!
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه دکتر بعد از معاینه گفت فوری باید بره اتاق عمل!
اسم اتاق عمل که اومد دنیا روی سرم آوار شد...
حواسم به قیافه ی داغون خودم نبود امیر با اشاره گفت برو دست و صورتت رو بشور ...
نگاهم توی آینه به خودم افتاد قیافم دقیقا مثل کسایی بود که یه دعوای حسابی داشتن هر چند ته این دعوا اون نامردها به هدفشون نرسیدن!
ولی حالا سجاد افتاد بود روی تخت بیمارستان و ما در هاله ایی از امید و ناامیدی بسر می بردیم که ته این ماجرای ناخواسته چه خواهد شد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
⁉️ تقصیر من است یا #همسرم؟🤔
🎙 آیت الله حائری شیرازی(رحمت الله علیه):
🔸 به راحتی میشود آدمها را با حرفهایشان شناخت.
فرض کنید یک خودکار روی طاقچه است!
◽️به یکی میگویی برو بیار. میرود میگردد. خودکار هست [اما] پیدایش نمیکند. میگوید: «نمیبینم».
◽️به دومی میگویی برو. [خودکار] هست [اما] پیدایش نمیکند. میگوید: «نیست».
🔸 آن که میگوید نمیبینم، یک #شخصیت دارد؛ آن که میگوید نیست، یک شخصیت.
🔺 آن که میگوید نمیبینم، #ضعفها و نقصها را متوجه #خودش میداند. فردا اگر اتفاق ناخوشی در زندگیاش افتاد، پای خدا [را] وسط نمیکشد، به حساب خودش میگذارد؛ چون اینجا به حساب خودش گذاشت. گفت ضعف #بینایی من هست. «من» نمیبینم.
🔺 اما آن که میگوید «نیست»، فردا هر اتفاقی بیفتد، #فرافکنی میکند. به دوش خدا، روزگار، (#همسر و...) میاندازد.
┄┅═✧❁••❁✧═┅┄
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🦋➰°➰°➰🦋
چقدر سخته کسی را خیلی دوست داشته باشید ولی ازش دور باشید...
{ مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب...
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... }
#ناخواسته
#قسمت_دهم
برگشتم داخل سالن نیم ساعتی با پلیس صحبت کردم بعد از رفتنش، امیر دستش را گذاشت روی شونم گفت : مهرداد قضیه چی بود؟! چی شد دعوا شد؟ نشستم روی صندلی
گفتم : نامردا داشتن دو تا دختر را می کشوندن تو ماشین، سجاد هم بی معطلی رفت جلوشون رو بگیره که با چماق و چاقو افتادن به جونمون! خداروشکر دخترا نجات پیدا کردن ولی سجاد...
_شماره پلاکی بر نداشتید از ماشینشون؟
امیر خودت دیدی که! وسط اون مهلکه شماره پلاکم کجا بود!
_ان شا الله درست میشه سجادم حالش خوب میشه فعلا یه تماس با خانوادش بگیر در جریانشون بذار.
گفتم : من نمی تونم امیر کار خودته!
امیر نفس عمیقی کشید و گفت: باشه شمارشون را بده خودم یه کاریش می کنم...
خیلی از تماس امیر نگذشته بود که خانواده سجاد رسیدن بیمارستان و چه حال خرابی داشتن خصوصا مادرش!
ماجرا را برای خانوادش تعریف کردیم اونها خوب می دونستن سجاد پسر عاقلیه و اهل دعوا نیست ...
دیگه همه توی سالن انتظار پشت در اتاق عمل در سکوت کامل نشسته بودیم و تنها صدای دونه های تسبیح مادر سجاد بود که ثانیه به ثانیه سکوت را می شکست...
و چقدر بعضی وقت ها زمان دیر می گذاره و سخت! داشتم با خودم به سه ساعت قبل فکر میکردم به اینکه قرار بود با سجاد و امیر بزنیم به دل بیابون تا شاید حال خراب من بهتر بشه!
ولی الان من و امیر اینجاییم و دعا می کنیم حال سجاد خوب بشه! چه دنیای عجیبی!
عملش دو ساعتی طول کشید و هر ثانیه اش برای من یک عمر! دکتر که اومد بیرون هممون با هم هجوم بردیم سمتش!
آروم نگاهش را سمت مادر سجاد برد تنها خانمی که بین ما بود و حالش نشون میداد که مادر است دیگر!
گفت: ما تلاشمون را کردیم دعا کنید ضریب هوشیش تا صبح بالا بیاد ...
مادر سجاد همون طوری که سیل اشک روی صورتش روانه بود گفت: آقای دکتر الان چطوره وضعیتش؟ تو را خدا به من بگین؟
دکتر در حالی که از بین ما رد میشد با همون حال گفت: حاج خانم نتیجه عمل فردا صبح مشخص میشه الان نمی تونم چیزی را مشخص کنم فقط دعا کنید
بااین جمله ی آقای دکتر ترسیدم خیلی ! نگاهم خیره به مادر سجاد موند که هق هق اشک امانش را بریده بود و علی داداش کوچک سجاد تمام سعیش را برای دلداری مادرش میکرد....
امیر هم حال روزش بهتر از ما نبود اومد سمتم گفت: مهرداد تو برو خونه من تا صبح می مونم اگر کاری بود باشم، تو فردا بیا حداقل استراحت کرده باشی، که سجاد کاری داشت یکیمون نفس داشته باشیم!
خودش هم خوب می فهمید این جمله ی آخرش شبیه آرزو بود برایمان...
بدون اینکه حرفی بزنم قبول کردم بیشتر از اینکه بخوام استراحت کنم می خواستم از نگاه پر غم مادر سجاد فرار کنم که روی قلبم سنگینی میکرد!
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286