#ناخواسته
#قسمت_سیزدهم
یعنی رضا منظورش از این پیامک چی بود!
سلام رفیق حالا که دیگه شاخ اینستاگرام شدین جواب ما را هم نمیدین! ولی دمتون گرم خوشم اومد از حرکتی که زدید...
شمارش را گرفتم اولین زنگ که خورد جواب داد گفت : به به آقا مهرداد شاخ اینستا!
گفتم: رضا قضیه چیه؟ شاخ اینستا چیه!
گفت: باشه بابا شما مخلص! حالا چرا سجاد گوشیش خاموشه! دمش گرم چه حرکتی زد! خوب جرات کردین دونفری ریختین سر اون اراذل!
گفتم : نمی دونم چی میگی ؟ منظورت دعوا دیروز ! تو از کجا فهمیدی؟
گفت: حالا بماند که ناراحتم خودتون بهم نگفتین ولی مگه اینستا روچک نکردی!
گفتم: نه وقت نکردم، چطور!
گفت: فیلم زدو خوردتون ،با چهار نفر ارازل و اوباش رو ظاهرا همون دخترایی که داشتن می کشوندنشون داخل ماشین وقتی داشتن فرار میکردن گرفتن
و بار گذاری کردن توی پیجشون باورت نمیشه مهرداد! جانِ خودم کلی هم لایک خورده بود!
ومن مبهوت! گفتم: جدی میگی؟
خوشحال شدم چون حتما قیافه اون نامردها اینطوری قابل شناساییه
سریع خدا حافظی کردم گفتم رضا بعداً بهت زنگ میزنم بدون اینکه منتظر خداحافظیش بشم تماس را قطع کردم
رفتم توی صفحه ی اینستاگرام چه خبر بود چه قدر کامنت برام گذاشته بودن!
ولی من وقت خوندنشون را نداشتم فیلم را دانلود کردم
دو تا از اون نامردا درست دیده میشدن و دونفر دیگشون واضح نبود ولی بازم خداروشکر همین که پلاک ماشین دیده می شد خوب بود، سریع با افسری که پرونده را نوشته بود تماس گرفتم و اطلاعات را گفتم قرار شد سریع رسیدگی کنن تا فرار نکردن.
بعدی از اینکه خیالم راحت شد یه بار دیگه فیلم را نگاه کردم همون دختری که به سجاد گفته بود به شما ربطی نداره زیر فیلم جملاتی نوشته بود که تازه تاثیر کار سجاد را فهمیدم...
او به خاطر پوشش نامناسبم به من گفت: بهتر نیست مناسبتر بپوشید! و من بی مهابا گفتم به شما ربطی نداره!
و لحظاتی بعد به خاطر همان پوشش نامناسب وحشی هایی در ظاهر مرد!
ما را به داخل ماشین می کشیدند و اما آن مرد با خودش نگفت به من ربطی ندارد و خودش را میان مهلکه انداخت تا آن دستان درنده و متعرض را از ما رها کند...
ما آنجا در آن لحظات که از ترس مرگ را جلوی چشمانمان میدیدیم مفهوم غیرت را خوب فهمیدیم...
نگاهی به سجاد که بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بود کردم اشکی آرام از گوشه چشمم لغزید، زیر لب گفتم خوب شد گوش به حرف من نکردی که گفتم به ما ربطی نداره!
سجاد اگر قرار چاقو خوردن هم بود کاش من میخوردم تو حیفی... توحیفی خوب شو رفیق ...
خوب شو...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
•°•🍃 هر کجا عشق آید و
•°•🍃 ساکن شود...
•°•🍃 هر چه ناممکن بود
•°•🍃 ممکن شود...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
🎯🎯🎯 برای رسیدن به هدف های بزرگ باید تعداد زیادی قدم های کوچک را جایگزین تعداد کمی قدم های بزرگ کنید
تعداد زیادی قدم های کوچک را باید جایگزین قدم های بزرگ کنیم
اینطوری زودتر می رسیم👌
#شکست_تحریم
#ناخواسته
#قسمت_چهاردهم
دو سه روزی گذشته بود ولی سجاد وضعیتش تغییری نکرده بود با امیر رفتیم بیمارستان سری بزنیم مامانش و داداشش هم بودن یکدفعه امیر بهم گفت:
سجاد یه سوال ذهنم رو خیلی درگیر کرده بابای سجاد کجاست؟ چرا خبری ازش نیست؟ نمی دونستم بگم!نگم!
آخه سجاد دوست نداشت بچه ها راجع به زندگیش چیزی بدونن خصوصا باباش !
ولی سوال امیر هم توی این موقعیت منطقی بود مختصر گفتم: باباش خارج از کشورِ از جریان سجاد خبر نداره!
متعجب نگام کرد و گفت: خارج از کشور ! برای چی رفته ؟ چقدر عجیب!
گفتم: میدونی سجاد هیچ وقت دوست نداشت بگه! می گفت بچه ها بدونن بابام چکاره است رفتارشون با من تغییر میکنه !
امیر با نگاه سوال برانگیزتری گفت: مگه باباش چکاره است؟
گفتم: مدیر یه هُلدینگ بزرگ یه شرکت تجاری سر شناس!
با دست زد به شونم گفت: جان امیر راست میگی؟!
گفتم: چه دلیلی داره دروغ بگم اونم با این وضعیت الان سجاد!
گفت: آخه بهش نمی خوره ! یعنی اصلا باورم نمیشه!
نیش خندی زدم و گفتم: من اون اوایل باورم نمی شد تا اینکه یه بار سجاد با باباش کار داشت رفتیم دفترش!
بعد از دیدن اون همه دفتر و دستک ازش پرسیدم توکه اینقد وضع بابات خوبه چرا اینقدر معمولی!
خندش گرفت گفت: مثلا باید چه جوری باشم؟
گفتم: نمی دونم مثلا شبیه این پسرای ژن خوب دیگه!
درست یادمه خنده از صورتش محو شد ابروهاشو بهم گره خورد و گفت: نه من و نه بابام اصلا شبیه همچین آدمایی نیستیم!
یه بار باید بیای پیش بابام ماجرای خوب شدن وضع مالیش را برات تعریف کنه اونوقت دیگه من رو با امثال ژن خوب مقایسه نمی کنی! این اولاً!
دوما اینکه مگه هر کسی وضع مالیش خوبه باید جنگولک بازی در بیاره!
سوما هم بماند بعداً باید تصویری بهت نشون بدم!
امیر محو صحبت های من شده بود و من محو خاطرات حرفهای سجاد!
با یه ولع خاصی گفت: رفتی پیش باباش! پرسیدی چه جوری وضع مالیش خوب شده؟!
گفتم: آره اتفاقا همین یک ماه پیش که باباش اومده بود رفتیم دفترش کلی باهم صحبت کردیم
می دونی امیر وقتی همچین آدمهایی را از نزدیک ببینی تازه می فهمی دین چقدر لذت بخشه!
امیر چشماش رو ریز کرد و گفت: دین! پول!
گفتم: می دونم الان داری چی با خودت فکر می کنی! همون فکرهایی که من قبل از صحبت با بابای سجاد میکردم!
امیر دستم رو گرفت رفتیم توی حیاط بیمارستان زیرسایه درخت روی یه نیمکت نشستیم گفت: باید همش را برام تعریف کنی اینطوری من، تو را ول نمی کنم تا ته ماجرا را بگی!
تا اومدم ادامه بدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم بابای ترنم بود! باید جواب میدادم. چشمکی به امیر زدم و بلند شدم در حال راه رفتن و با استرس گفتم:
سلام آقای شمس خوب هستید بفرمایید
گفت: سلام مهرداد جان خوبی پسرم و.....
دیگه از اون آقای شمس چند روز پیش با اون اقتدار خبری نبود خیلی متواضعانه صحبت می کرد!
گفت :ترنم با من صحبت کرده با حرفهاش به نتایج خوبی رسیدم...
بیا دفترم می خوام ببینمت!
هول شدم و ذوق زده گفتم: بله چشم حتما کی بیام؟
گفت: فردا صبح خوبه...
با یک هیجانی گفتم: چشم حتما میرسم خدمتتون...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یه نکته ایی امروز داشتم بهش فکر میکردم به نظرم جالب بود
اینکه تحریف چیه؟🤔
خوب تحریف یعنی وارونه جلوه دادن یه چیز مثلا روز شده ولی ما اصرار کنیم بگیم شبه!😳
حالا اولش ممکنه همه بگن این چی داره میگه ها😎
ولی کم کم و با تکرار یه عده باور می کنن شبه! میرن خونه بخوابن🙄
اما تحریم ؟🤔
یعنی مثلا یه آدم یا یه کشور از یه سری چیزها و داشته ها ممنوع بشه😐
مثل این می مونه به آدم اجازه ندن از خونش بیاد بیرون بره مایحتاجش را بخره😒
حالا نکته اش کجاست اینکه این آدم تمام مایحتاجش را توی خونش داره و اصلا نیازی به خرید از بیرون نیست😃👌
خوب تا اینجا این فرد چیزی از دست نداده و عملا تو خونه موندن نه تنها بد نیست بلکه کلی هم مشغول درست کردن مایحتاجشه👍
اما امان از اون وقتی که تحریف وارد میدون بشه😱
میگه بیچاره این که داری این مایحتاج نیست که! مایحتاج اون چیزیه که بیرونه و هی بگه و بگه و بگه😫😫😫