#ناخواسته
#قسمت_چهاردهم
دو سه روزی گذشته بود ولی سجاد وضعیتش تغییری نکرده بود با امیر رفتیم بیمارستان سری بزنیم مامانش و داداشش هم بودن یکدفعه امیر بهم گفت:
سجاد یه سوال ذهنم رو خیلی درگیر کرده بابای سجاد کجاست؟ چرا خبری ازش نیست؟ نمی دونستم بگم!نگم!
آخه سجاد دوست نداشت بچه ها راجع به زندگیش چیزی بدونن خصوصا باباش !
ولی سوال امیر هم توی این موقعیت منطقی بود مختصر گفتم: باباش خارج از کشورِ از جریان سجاد خبر نداره!
متعجب نگام کرد و گفت: خارج از کشور ! برای چی رفته ؟ چقدر عجیب!
گفتم: میدونی سجاد هیچ وقت دوست نداشت بگه! می گفت بچه ها بدونن بابام چکاره است رفتارشون با من تغییر میکنه !
امیر با نگاه سوال برانگیزتری گفت: مگه باباش چکاره است؟
گفتم: مدیر یه هُلدینگ بزرگ یه شرکت تجاری سر شناس!
با دست زد به شونم گفت: جان امیر راست میگی؟!
گفتم: چه دلیلی داره دروغ بگم اونم با این وضعیت الان سجاد!
گفت: آخه بهش نمی خوره ! یعنی اصلا باورم نمیشه!
نیش خندی زدم و گفتم: من اون اوایل باورم نمی شد تا اینکه یه بار سجاد با باباش کار داشت رفتیم دفترش!
بعد از دیدن اون همه دفتر و دستک ازش پرسیدم توکه اینقد وضع بابات خوبه چرا اینقدر معمولی!
خندش گرفت گفت: مثلا باید چه جوری باشم؟
گفتم: نمی دونم مثلا شبیه این پسرای ژن خوب دیگه!
درست یادمه خنده از صورتش محو شد ابروهاشو بهم گره خورد و گفت: نه من و نه بابام اصلا شبیه همچین آدمایی نیستیم!
یه بار باید بیای پیش بابام ماجرای خوب شدن وضع مالیش را برات تعریف کنه اونوقت دیگه من رو با امثال ژن خوب مقایسه نمی کنی! این اولاً!
دوما اینکه مگه هر کسی وضع مالیش خوبه باید جنگولک بازی در بیاره!
سوما هم بماند بعداً باید تصویری بهت نشون بدم!
امیر محو صحبت های من شده بود و من محو خاطرات حرفهای سجاد!
با یه ولع خاصی گفت: رفتی پیش باباش! پرسیدی چه جوری وضع مالیش خوب شده؟!
گفتم: آره اتفاقا همین یک ماه پیش که باباش اومده بود رفتیم دفترش کلی باهم صحبت کردیم
می دونی امیر وقتی همچین آدمهایی را از نزدیک ببینی تازه می فهمی دین چقدر لذت بخشه!
امیر چشماش رو ریز کرد و گفت: دین! پول!
گفتم: می دونم الان داری چی با خودت فکر می کنی! همون فکرهایی که من قبل از صحبت با بابای سجاد میکردم!
امیر دستم رو گرفت رفتیم توی حیاط بیمارستان زیرسایه درخت روی یه نیمکت نشستیم گفت: باید همش را برام تعریف کنی اینطوری من، تو را ول نمی کنم تا ته ماجرا را بگی!
تا اومدم ادامه بدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم بابای ترنم بود! باید جواب میدادم. چشمکی به امیر زدم و بلند شدم در حال راه رفتن و با استرس گفتم:
سلام آقای شمس خوب هستید بفرمایید
گفت: سلام مهرداد جان خوبی پسرم و.....
دیگه از اون آقای شمس چند روز پیش با اون اقتدار خبری نبود خیلی متواضعانه صحبت می کرد!
گفت :ترنم با من صحبت کرده با حرفهاش به نتایج خوبی رسیدم...
بیا دفترم می خوام ببینمت!
هول شدم و ذوق زده گفتم: بله چشم حتما کی بیام؟
گفت: فردا صبح خوبه...
با یک هیجانی گفتم: چشم حتما میرسم خدمتتون...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یه نکته ایی امروز داشتم بهش فکر میکردم به نظرم جالب بود
اینکه تحریف چیه؟🤔
خوب تحریف یعنی وارونه جلوه دادن یه چیز مثلا روز شده ولی ما اصرار کنیم بگیم شبه!😳
حالا اولش ممکنه همه بگن این چی داره میگه ها😎
ولی کم کم و با تکرار یه عده باور می کنن شبه! میرن خونه بخوابن🙄
اما تحریم ؟🤔
یعنی مثلا یه آدم یا یه کشور از یه سری چیزها و داشته ها ممنوع بشه😐
مثل این می مونه به آدم اجازه ندن از خونش بیاد بیرون بره مایحتاجش را بخره😒
حالا نکته اش کجاست اینکه این آدم تمام مایحتاجش را توی خونش داره و اصلا نیازی به خرید از بیرون نیست😃👌
خوب تا اینجا این فرد چیزی از دست نداده و عملا تو خونه موندن نه تنها بد نیست بلکه کلی هم مشغول درست کردن مایحتاجشه👍
اما امان از اون وقتی که تحریف وارد میدون بشه😱
میگه بیچاره این که داری این مایحتاج نیست که! مایحتاج اون چیزیه که بیرونه و هی بگه و بگه و بگه😫😫😫
چی میشه چه اتفاقی می افته🤔🤔🤔
هیچی دیگه طرف به فکر داشته های خودش نیست و به جای مشغولیت برای تامین مایحتاج، افسردگی میگیره و بیکار یه گوشه میشینه و مدام حسرت میخوره😢
جالبتر اینکه اون که تحریم کرده میگه من وقتی تحریم رو برمی دارم که داشته هاتون رو بدین به من😳😳😳
اینجاست که حضرت آقا میگن اگر تحریف برداشته بشه تحریم شکست میخوره👌
می دونم بهتر از من اینها را می دونید ولی یه چیزی را دقت کنید جدای از مطالب بالا ما خیلی وقتها خودمون توانایی هامون را تحریف و تحریم می کنیم😐
مثلا من نمی تونم...
نمیشه...
یکی باید کمک کنه...
سرمایه میخواد...
به دنبال ستاره ها...
{جَنگِ اِمرُوز جَنگِ اِرادِه هٰاست...}
ما صاحب اراده ایم و هیچ کس نمی تونه این را ازما بگیره خودمون خودمون را تحریم نکنیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ضادُّوا التَّوانِيَ بالعَزمِ
امام على عليه السلام :
با عزم و اراده، به جنگ سستى برويد
ميزان الحكمه جلد دهم
محمّد محمّدی ری شهری
صفحه 134
غرر الحكم حدیث 5927
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_پانزدهم
خیلی خوشحال شده بودم این دومین خبر خوب امروز بود کاش خوب شدن سجاد هم می شد بهانه ی سومی اش!
اومدم سمت امیر از حالتم فهمید اتفاق خوبی افتاده گفت: خوب آقا مهرداد بسلامتی کی به ما شیرینی میدی؟
لبخندی زدم و گفتم: شیرینی شما محفوظه نگران نباش آقا امیر!
دستم رو گرفت گفت: خوب داشتی می گفتی از بابای سجاد!
ذهنم در گیر بابای ترنم بود لحظاتی سکوت کردم زد به شونم گفت: داداش کجایی؟
حدیث حاضر غائب شنیده ایی
او در میان جمع و دلش جای دیگر است...
مهرداد جان اندر بر مایی یا به فکر یار برادرم!
لبخندی زدم گفتم: ببخش دیگه ان شاالله دچارش شی حال من رو درک کنی...
داشتم میگفتم رفتم پیش بابای سجاد
توی ذهنم خیلی سوال بود درست مثل الان تو، شروع کرد به تعریف کردن که چه جوری این مسیر رو رفته ...
می گفت قبل از ازدواجش کارش یه جور واسطه گری بوده مثلا سوغات کرمانشاه را می برده مشهد، سوغات مشهد را می برده کرمانشاه، اصفهان، قم، تهران، کرمان و ....
خلاصه از این راه درآمد خوبیم داشته بعد از ازدواجش دیگه کارش خیلی سخت شده چون خانواده اش اینجا بودن و مدام خودش این ور و اونور...
بعد از یه مدت دخل و خرج زندگیش باهم نمی خونه و کم کم مشکلات زیادی براش پیش میاد.
چک هاش به موقع پاس نمی شن و این شروع یه اتفاق جدید توی زندگیش میشه!
اتفاقی که تا حالا تجربه نکرده بود یه عالمه طلبکار با کلی چک برگشتی!!!
امیر چنان با هیجان گوش میداد گفتم: امیر می خوای بذاریم حال سجاد خوب شه با خودش با هم بریم پیش باباش برات تعریف کنه آخه باباش تعریف کنه حس و حالش چیز دیگه ایی!
گفت: نه مهرداد تعریف کن خدا می دونه هر کسی در چه حالیه نمی دونم اصلا چی شد امروز این حرفها به اینجا رسید ولی منم تو همین موقعیت بابای سجادم و حسابی درگیر و کلافه!
یه خورده متعجب نگاهش کردم گفتم: داری جدی می گی!؟
سرش را انداخت پایین گفت: مهرداد ادامه بده ببینم چه جوری از اون وضع نجات پیدا کرده!
بدون اینکه پا پیچ امیر بشم ادامه دادم
آقا مجید همون بابای سجاد می گفت
روزی نبود طلبکار در خونه نیاد...
شرایط زندگیم خیلی ناجور شده بود از یه طرف خرج و مخارج زندگیم مونده بود از یه طرف طلبکارها که دیده بودن چک هاشون پاس نمیشه شکایت کرده بودن !
گره عجیبی به زندگیم افتاده بود تصمیم گرفتم برم مشهد زیارت تا شاید آقا نگاهی کنه....
پول رفتن سفرم را به هر بدبختی بود جور کردم و راهی مشهد شدم
چهار روز یه مسافر خونه جا گرفتم
هر روز می رفتم حرم از صبح می نشستم تا شب ...
روز اول، دوم، سوم، همینطور گذشت و اتفاقی نیفتاد! انگار مثل این مریضهایی که خودشون را دخیل پنجره فولاد بسته و منتظر شفا بودن منتظر یه اتفاق بودم یه اتفاق خاص...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر. گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286