ضادُّوا التَّوانِيَ بالعَزمِ
امام على عليه السلام :
با عزم و اراده، به جنگ سستى برويد
ميزان الحكمه جلد دهم
محمّد محمّدی ری شهری
صفحه 134
غرر الحكم حدیث 5927
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_پانزدهم
خیلی خوشحال شده بودم این دومین خبر خوب امروز بود کاش خوب شدن سجاد هم می شد بهانه ی سومی اش!
اومدم سمت امیر از حالتم فهمید اتفاق خوبی افتاده گفت: خوب آقا مهرداد بسلامتی کی به ما شیرینی میدی؟
لبخندی زدم و گفتم: شیرینی شما محفوظه نگران نباش آقا امیر!
دستم رو گرفت گفت: خوب داشتی می گفتی از بابای سجاد!
ذهنم در گیر بابای ترنم بود لحظاتی سکوت کردم زد به شونم گفت: داداش کجایی؟
حدیث حاضر غائب شنیده ایی
او در میان جمع و دلش جای دیگر است...
مهرداد جان اندر بر مایی یا به فکر یار برادرم!
لبخندی زدم گفتم: ببخش دیگه ان شاالله دچارش شی حال من رو درک کنی...
داشتم میگفتم رفتم پیش بابای سجاد
توی ذهنم خیلی سوال بود درست مثل الان تو، شروع کرد به تعریف کردن که چه جوری این مسیر رو رفته ...
می گفت قبل از ازدواجش کارش یه جور واسطه گری بوده مثلا سوغات کرمانشاه را می برده مشهد، سوغات مشهد را می برده کرمانشاه، اصفهان، قم، تهران، کرمان و ....
خلاصه از این راه درآمد خوبیم داشته بعد از ازدواجش دیگه کارش خیلی سخت شده چون خانواده اش اینجا بودن و مدام خودش این ور و اونور...
بعد از یه مدت دخل و خرج زندگیش باهم نمی خونه و کم کم مشکلات زیادی براش پیش میاد.
چک هاش به موقع پاس نمی شن و این شروع یه اتفاق جدید توی زندگیش میشه!
اتفاقی که تا حالا تجربه نکرده بود یه عالمه طلبکار با کلی چک برگشتی!!!
امیر چنان با هیجان گوش میداد گفتم: امیر می خوای بذاریم حال سجاد خوب شه با خودش با هم بریم پیش باباش برات تعریف کنه آخه باباش تعریف کنه حس و حالش چیز دیگه ایی!
گفت: نه مهرداد تعریف کن خدا می دونه هر کسی در چه حالیه نمی دونم اصلا چی شد امروز این حرفها به اینجا رسید ولی منم تو همین موقعیت بابای سجادم و حسابی درگیر و کلافه!
یه خورده متعجب نگاهش کردم گفتم: داری جدی می گی!؟
سرش را انداخت پایین گفت: مهرداد ادامه بده ببینم چه جوری از اون وضع نجات پیدا کرده!
بدون اینکه پا پیچ امیر بشم ادامه دادم
آقا مجید همون بابای سجاد می گفت
روزی نبود طلبکار در خونه نیاد...
شرایط زندگیم خیلی ناجور شده بود از یه طرف خرج و مخارج زندگیم مونده بود از یه طرف طلبکارها که دیده بودن چک هاشون پاس نمیشه شکایت کرده بودن !
گره عجیبی به زندگیم افتاده بود تصمیم گرفتم برم مشهد زیارت تا شاید آقا نگاهی کنه....
پول رفتن سفرم را به هر بدبختی بود جور کردم و راهی مشهد شدم
چهار روز یه مسافر خونه جا گرفتم
هر روز می رفتم حرم از صبح می نشستم تا شب ...
روز اول، دوم، سوم، همینطور گذشت و اتفاقی نیفتاد! انگار مثل این مریضهایی که خودشون را دخیل پنجره فولاد بسته و منتظر شفا بودن منتظر یه اتفاق بودم یه اتفاق خاص...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر. گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
⚠️ با هر کسی بشینی
بوی همون رو میگیری
🌺مجاورت مشابهت میاره دوست من...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
❣❣❣ عشق آن بغض عجیبی ست... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ای عِشق به شُوقِ تُو
گُذَر می کُنَم از خویش
تو قٰافِ قَرارِ مَن وَ
مَن عِینِ عُبُورَم
{حَواسِمُون باشه تُوی اَنبارِ دِلمُون چْی نِگه میدٰاریم یِه روُز مُمکِنِه بِه خٰاطِرِ یِه جَرَقِه مُنفَجِر بِشهِ وَ خِیلی قُدرَتِ تَخریب وَ خِسٰارَتِش بٰالا بٰاشهِ•••}
#من_قلبی_سلام_لبیروت...
#قلوبنامعکم
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286