#ناخواسته
#قسمت_پانزدهم
خیلی خوشحال شده بودم این دومین خبر خوب امروز بود کاش خوب شدن سجاد هم می شد بهانه ی سومی اش!
اومدم سمت امیر از حالتم فهمید اتفاق خوبی افتاده گفت: خوب آقا مهرداد بسلامتی کی به ما شیرینی میدی؟
لبخندی زدم و گفتم: شیرینی شما محفوظه نگران نباش آقا امیر!
دستم رو گرفت گفت: خوب داشتی می گفتی از بابای سجاد!
ذهنم در گیر بابای ترنم بود لحظاتی سکوت کردم زد به شونم گفت: داداش کجایی؟
حدیث حاضر غائب شنیده ایی
او در میان جمع و دلش جای دیگر است...
مهرداد جان اندر بر مایی یا به فکر یار برادرم!
لبخندی زدم گفتم: ببخش دیگه ان شاالله دچارش شی حال من رو درک کنی...
داشتم میگفتم رفتم پیش بابای سجاد
توی ذهنم خیلی سوال بود درست مثل الان تو، شروع کرد به تعریف کردن که چه جوری این مسیر رو رفته ...
می گفت قبل از ازدواجش کارش یه جور واسطه گری بوده مثلا سوغات کرمانشاه را می برده مشهد، سوغات مشهد را می برده کرمانشاه، اصفهان، قم، تهران، کرمان و ....
خلاصه از این راه درآمد خوبیم داشته بعد از ازدواجش دیگه کارش خیلی سخت شده چون خانواده اش اینجا بودن و مدام خودش این ور و اونور...
بعد از یه مدت دخل و خرج زندگیش باهم نمی خونه و کم کم مشکلات زیادی براش پیش میاد.
چک هاش به موقع پاس نمی شن و این شروع یه اتفاق جدید توی زندگیش میشه!
اتفاقی که تا حالا تجربه نکرده بود یه عالمه طلبکار با کلی چک برگشتی!!!
امیر چنان با هیجان گوش میداد گفتم: امیر می خوای بذاریم حال سجاد خوب شه با خودش با هم بریم پیش باباش برات تعریف کنه آخه باباش تعریف کنه حس و حالش چیز دیگه ایی!
گفت: نه مهرداد تعریف کن خدا می دونه هر کسی در چه حالیه نمی دونم اصلا چی شد امروز این حرفها به اینجا رسید ولی منم تو همین موقعیت بابای سجادم و حسابی درگیر و کلافه!
یه خورده متعجب نگاهش کردم گفتم: داری جدی می گی!؟
سرش را انداخت پایین گفت: مهرداد ادامه بده ببینم چه جوری از اون وضع نجات پیدا کرده!
بدون اینکه پا پیچ امیر بشم ادامه دادم
آقا مجید همون بابای سجاد می گفت
روزی نبود طلبکار در خونه نیاد...
شرایط زندگیم خیلی ناجور شده بود از یه طرف خرج و مخارج زندگیم مونده بود از یه طرف طلبکارها که دیده بودن چک هاشون پاس نمیشه شکایت کرده بودن !
گره عجیبی به زندگیم افتاده بود تصمیم گرفتم برم مشهد زیارت تا شاید آقا نگاهی کنه....
پول رفتن سفرم را به هر بدبختی بود جور کردم و راهی مشهد شدم
چهار روز یه مسافر خونه جا گرفتم
هر روز می رفتم حرم از صبح می نشستم تا شب ...
روز اول، دوم، سوم، همینطور گذشت و اتفاقی نیفتاد! انگار مثل این مریضهایی که خودشون را دخیل پنجره فولاد بسته و منتظر شفا بودن منتظر یه اتفاق بودم یه اتفاق خاص...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر. گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
⚠️ با هر کسی بشینی
بوی همون رو میگیری
🌺مجاورت مشابهت میاره دوست من...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
❣❣❣ عشق آن بغض عجیبی ست... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ای عِشق به شُوقِ تُو
گُذَر می کُنَم از خویش
تو قٰافِ قَرارِ مَن وَ
مَن عِینِ عُبُورَم
{حَواسِمُون باشه تُوی اَنبارِ دِلمُون چْی نِگه میدٰاریم یِه روُز مُمکِنِه بِه خٰاطِرِ یِه جَرَقِه مُنفَجِر بِشهِ وَ خِیلی قُدرَتِ تَخریب وَ خِسٰارَتِش بٰالا بٰاشهِ•••}
#من_قلبی_سلام_لبیروت...
#قلوبنامعکم
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_شانزدهم
روز چهارم نا امید از همه جا داخل حرم نشسته بودم درمونده نگاهم به ضریح افتاد و گفتم آقا نمی خوای یه نگاه به ما بکنی ...
من با چه رویی برگردم ! اصلا می تونم برگردم!
همین جور داشتم با آقا صحبت میکردم اذان شد رفتم بین صفهای نماز جماعت نماز که خونده شد سخنرانی شروع شد و جالبتر اینکه حاج آقا شروع کرد راجع به حکمت۳۱۹ نهج البلاغه صحبت کردن
حکمتش این بود که آقا به پسرشون محمدحنیفه میگن « پسرم از تنگدستی بر تو بیمناکم پس از آن به خدا پناه ببر چرا که تنگدستی به دین ضرر میزنه عقل را سرگردان می کنه و دشمنی بوجود میاره»
آقا مجید می گفت وقتی این حکمت را شنیدم چون دقیقا من توی همین موقعیت بودم بی اختیار به کنار دستیم گفتم: حالا یکی مثل من چکار باید بکنه وقتی به همچین روزگاری گرفتار شده!
اون بنده خدایی که کنارم نشسته بود مرد میانسالی بود از قیافش معلوم بود آدم جا افتاده و پخته ای هست گفت:جوون چی شده که به این روز دچار شدی !
گفتم: آقا ناخواسته! چرخ روزگار بر وفق مراد ما نچرخید...
نگاهی بهم کرد و گفت: یعنی چی ناخواسته!
باهاش مشغول صحبت شدم وماجرای کارم را براش از سیر تا پیاز تعریف کردم اصلا نمی دونستم این آقا همون اتفاق خاص زندگی منه که امام رضا سر راهم قرار داده بود...
اون آقا بعد از شنیدن صحبت های بابای سجاد شروع میکنه باهاش صحبت کردن، قشنگ یادمه آقا مجید با چه حالی این حرفها را تعریف میکرد..
می گفت اولین چیزی که بهم گفته این بود که این اتفاقات اصلا ناخواسته نبوده! ببین پسرم به جز یه سری موارد استثنا که داریم، دیگه چیزی به اسم ناخواسته نداریم چون اگه اینجوری باشه قدرت و اختیار و اراده ای که خدا به ما داده میره زیر سوال!
در واقع آدم ها وقتی یه کار و رفتاری را مدام تکرار می کنن براشون تبدیل به عادت میشه و چون دیگه به قول گفتنی ملکه شده براشون، بدون فکر توی موقعیتش همون رفتار را انجام میدن که خوب، اگررفتار خوبی باشه که هیچ!
اما اگر رفتار بدی باشه برای توجیه خودشون کلمه ایی مثل ناخواسته رو بکار می برن تا خودشون رو از دایره تقصیرات بکشن کنار!
حقیقتا اون لحظه بهم برخورد خیلی جدی گفتم: آقا الان مثلا تقصیر من این وسط چی بوده به این روز افتادم؟
بهم لبخندی زدگفت: خیلی ساده است نداشتن برنامه !
متحیر نگاش کردم گفتم: یعنی چی!
از توی جیبش یه برگه و خودکار آورد بیرون شروع کرد برام نوشتن انسان مسلمان برای آینده اش تدبیر و دور اندیشی داره...
امیر جالب اینجاست بعد از گذشت بیست و چند سال هنوز آقا مجید اون برگه را داشت و آورد نشونمون داد!
تحلیل های که از این یه جمله به آقا مجید گفت بود خیلی جالب بود!
می گفت وقتی این جمله را برام نوشته توی دلم گفتم بابا دلت خوشه آقا !
ولی وقتی شروع کردن صحبت کردن باورم نمی شده یه جمله اینقدر مطلب نهفته داشته باشه که زندگی من رو متحول کنه!
امیر گیج نگاهم کرد و گفت: خوب بعدش چی شد؟
به آقا مجید یاد داده چطوری زندگیش رو جمع و جور کنه می گفت بهم گفته شما وقتی ازدواج کردی طبیعیه که بعد از یه مدت دخل و خرج زندگیت باهم نخونه چون یه تغییر توی زندگیت اتفاق افتاده ! دور اندیشی یعنی حواسمون به تغییرات باشه !
آقا مجید می گفت مثل یه آشنای قدیمی که برای نجاتم رسیده باشه گفتم: آقا خوب الان من باید چکار کنم ؟
دستم رو گرفت از بین جمعیت رد شدیم تا مزاحم بقیه نباشیم رسیدیم به یکی از صحن های خلوت یه گوشه نشستیم
بهم گفت که اول برم با طلبکارها صحبت کنم می گفت هر جوری هست ازشون مهلت بگیر
نکته مهمی که خیلی روش تاکید داشت این بود که فقط خیلی کار کردن و سخت تلاش کردن آدم را به نتیجه دلخواه نمی رسونه! بلکه باید وقت برای یاد گرفتن اینکه چطوری با تغییرات رو به رو بشیم بذاریم!
حالا این تغییرات چه ازدواج باشه و چه بچه دار شدن چه شغل جدید چه مردن! می گفت یه مسلمون نباید فقیر باشه!
خدا این دنیا را که الکی نیافریده پول و سرمایه باید دست من مسلمون باشه تا بتونم برا دینم خرج کنم بتونم آخرتم رو آباد کنم نه اینکه تمام این زندگی کوتاه دنیا تو فقر و بدبختی دست و پا، بزنم دوهزار در بیارم زنده بمونم نه!
دور اندیشی یعنی وقتی دیوار سد راهت هست بی خود زور نزنی بخوای بری بالا سر و دستت هم بشکنی!
یعنی یه نگاه دور و برت کن اون نردبان را ببین! ازش استفاده کن هم خودت را بکش بالا هم چهار نفر دیگه رو!
خدا دنیا و آخرت را طوری آفریده که بهم در آمیختن آقا مجید !
یعنی نمیشه برای دیندار بودن بری یه گوشه بشینی بگی همه چی درس میشه! نه اینکه هم کلی پول و ثروت بزنی به جیب بگی کی به کیه! و نه اینکه وسط اینها گیر کنی بگی هر چی روزگار رقم زد نه پسرم!
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286