از اونجایی که عاشق شدن مراحلش زنجیره وار بهم وصل هستن سومین نشونه ی عاشقی از دومین مشخصه ی عشق بوجود میاد👌
و اون چیزی نیست جز نشاط و شادی و شعف❤️
رازش از همین جاست که مولانا و سعدی و هر که عاشق شده سرمست گشته و دل پر از شور شعف...
چهارمین علامت شجاعت هست
بله عاشق شدن شجاعت می آورد😌
کم ندیدیم که!
دیگه فعلا وارد جزئیات این مورد نشم تا ببینیم در ادامه بحث به کجا میرسه😉
گویند سعدی، رویِ سرخِ تو چه زرد کرد؟
اکسیرِ عشق، در مِسَم آمیخت، زَر شدم•••
یادمون باشه عشق با بی خیالی و خود خواهی و هوس فرق میکنه🙃👍
با ما همراه باشید👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
یه سوال فنی🤔🤔🤔
کسی تا حالا دچار این علائم بالا شده!؟
یا دیدید کسی را با این علامت ها🙃
نظراتتون را برای ما بفرستید☺️👇
به دنبال ستاره ها...
•°•🍃 هر کجا عشق آید و •°•🍃 ساکن شود... •°•🍃 هر چه ناممکن بود •°•🍃 ممکن شود... https://eitaa.com/joi
عٰاشقی بٰاید آمُوخت•••
تٰا دلِ یٰار را بدَست آوَرد•••
#ناخواسته
#قسمت_بیست_ویکم
شروع صحبت هاشون با حال و احوال پرسی صمیمی بود تا رسیدن به اینجا که مریم گفت: ترنم چکار کردی یکی دو روزه بابات راضی شد؟!
ترنم گفت: بماند دیگه!
ولی مریم خیلی اصرار کرد ...
و ترنم شروع کرد به حرف زدن ...
مریم، مجبور شدم واقعیت زندگیم رو به بابام بگم!
_از تمام نداشته هایی که فکرش را هم نمی کرد!
از تمام لحظاتی که به سختی ولی در سکوت و بغض گذشت...
گفتم: بابا از بچگی تنها بودم و هم بازی هام عروسک های رنگا رنگ و متنوعی که بی جان بودند و بی زبان و بی احساس!
ولی شما فکر می کردید برای من سنگ تمام می ذارید!
_آرزوی حرف زدن، بازی کردن، حتی دعوا کردن با یه خواهر یا برادر همیشه به دلم موند ...
تنها بزرگ شدم، با کلی اسباب بازی های که هیچ وقت خراب نشدن و نشکستند!
چون کسی نبود که بخوام سر داشتن یا نداشتنشون با هم کَل کَل کنیم و خراب بشن و من یاد بگیرم یه وقتهایی بگذرم و بدم و یه وقتایی از حقم دفاع کنم!
_بابا تو خونه همیشه حرف من بود چون یه دونه بودم و همین باعث شد من، نه شنیدن رو یاد نگیرم و شکننده بزرگ بشم...
_مریم خیلی برام سخت بود گفتن این حرفها به بابام ولی دیگه نمی خواستم برای ازدواج با این تنهایی و بی کسی ادامه بدم...
شاید بابام درست بگه!
من تجربه خانواده پنج و شش نفره نداشتم شاید خیلی سخت یاد بگیرم چطوری باید زندگیم رو جمع کنم ولی حاضرم این سختی را قبول کنم اما بچه هام مثل من بدون دایی و خاله وعمو و عمه بزرگ نشن !
_داشتن یه حامی توی فامیل آدم، نعمتی که فقط وقتی نداریش می فهمی!
گفتم: بابا من رشته ام روانشناسیه و بهتر از خیلی ها می فهمم چه آسیب های دیدم و قراره با چه آسیب های رو به رو بشم !
_در واقع این مهردادِ باید انتخاب کنه که با من ازدواج کنه یا نه!
_نمی دونم بگم بخاطر رفاه طلبی خودتون یا خود خواهی، شایدم بخاطر آسایش من، چیزی را از من دریغ کردید که با هر چی برام تا حالا خریدید نداشتنش برابری نمی کنه!
_شرایط بزرگ شدن من ویژگی های در من بوجود آورد که زندگی کردن باهام سخته!
ممکنه با یه تشر توی زندگی بشکنم یا توی یه موقعیت حساس پا پس بکشم....
_بابا واقعیت رو نگاه کن شما و مامان هر دوتون تک فرزند بودید کم ندیدم وقتهایی مامان دلش می گرفت ولی هیچ کس را نداشت باهاش حرف بزنه!
_درسته وضع مالی مون خوبه ولی به چه قیمتی!
اصلا چی را فدای چی کردید!
_بابام هیچی دیگه نگفت شاید باورش نمی شد ناخواسته با من چه کرده و چه ضربه ایی به زندگیم زده!
که اگر هم بشه درستش کرد به سختی میشه!
_حالا فهمیدی مریم چی شد راضی شد!
و بعد همراه هق هق گریه هاش گفت: مریم خیلی ها ممکنه آرزوی زندگی و امکانات من را داشته باشند! اما باید توی موقعیتش باشی تا درک کنی...
تو شاید عمق این درد را متوجه نشی چون اصلا شرایط شبیه من را تجربه نکردی...
شنیدن صدای هق هق گریه ها ی ترنم نفسم را بند آورد....
چقدر دلم برای ترنم سوخت...
واقعا این همه سال تنهایی چطوری براش گذشته...
یاد همین چند لحظه پیش افتادم که آبجی مینا و مریم با چه شوری رفتن که مشغول حرف زدن بشن...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286