eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
774 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
این روضه گوش کردن داره ها.... شب اول یه جوری اشک بریزیم... اربعین کربلا مون امضا بشه.... نگو نمیشه! والله فقط یه نگاه کنه... کافیه...
یه گوشه ی روضه به بازوی شکسته اشاره کرد... یه گوشه ی روضه به انگشتر ... فقط تصور کن... حسین غریب مادر...
الهی بالحسین العفو... الهی بالحسین عجل لولیک الفرج... الهی بالحسین شهادة فی سبیلک... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همون‌طور که داشت نگام می کرد گفت: مهرداد من خیلی دیگه توی این دنیا نیستم... نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم: این چه حرفیه می زنی سجاد! هنوز جمله ی بعدی از دهنم بیرون نیومده بود که با حرکت دستش مانع ادامه دادنم شد گفت: مهرداد با واقعیت که نمیشه جنگید مهم اینه آدم خوب بره و ناخواسته نبرنش! یعنی آماده باشه! حالا گوش کن می خوام یه چیز مهم بگم... این شماره که خوندی صاحبش یه خیریه داره من هفته یی دو روز می رفتم اونجا هر کاری از دستم بر می اومد می کردم... دوباره چشماش خیره شد به سقف و ادامه داد: مهرداد هفته ایی دو روز به یاد من و خیلی های که دیگه نیستن می تونی بری اونجا!!! عصبی گفتم:آره ان شا الله چرا که نه! ولی با خودت ! دیگه هم از این حرفها نزن! خوبه تازه دامادم اگر سفارشی برا کفن و دفن هم داری تعارف نکن بگو خدا وکیلی! نگاهم کرد لبخندی زد که بیشتر از اینکه خوشحال بشم عجیب دلم گرفت... لحظاتی سکوت کرد... خواستم فضا را از این سنگینی عوض کنم گفتم: خوب آقا سجاد می و میخانه با ما می آیی، خیریه رو تنهایی میری! می ترسیدی یه کم ثواب هم به ما برسه؟! لبخندش پر رنگ تر شد و تا اومد حرف بزنه افتاد به سرفه... ترسیدم دوباره پرستار بیاد و بیرونم کنه بدون اینکه حواسم باشه سریع یه لیوان آب ریختم و دادم بهش... آب را که خورد گفت: چقدر تشنگی سخته! نگاهش کردم و گفتم: تشنه ات بود؟ خوب زودتر می گفتی بهت آب بدم! با همون لبخندش بریده بریده ادامه داد: مهرداد! الان دو هفته ای هست هیچ کس به من یه لیوان آب یه جا نداده دمت گرم رفیق! نگران نگاهش کردم و محکم کوبیدم توی سرم گفتم: وای سجاد برات خوب نبود چرا نگفتی دیونه! بدون اینکه منتظر جواب باشم فوری از اتاق رفتم بیرون قسمت پرستاری... وقتی گفتم چی شده حسابی دعوام کردن... یکی از پرستارها اومد وضعیتش را چک کردو با یه حالتی سرش را برای من تکون داد و از اتاق رفت بیرون.... نگران شده بودم و سجاد متوجه استرسم شد، نگاهم کرد و‌گفت: نگران نباش مهرداد آب رسوندی به لب تشنه... این کم کاری نیست... و قطره ی اشکی از گوشه ی چشاش دوباره سرازیر شد... دیگه طاقت نیاوردم گفتم :سجاد می خوای اذیتم کنی آره! برنامت برای تبریک عقدم اینقدر ویژه است میخوای اشکم رو در بیاری! لبخند نشست رو لبش حالا اون بود که می خواست حال من رو عوض کنه گفت: خوب حالا شیرینی چی برامون آوردی نکنه از همین مربایی ها گرفتی! می دونی که من دوست ندارم! دوتایی زدیم زیر خنده به یاد خاطره اون روزی که یکی از بچه ها مون وقتی شیرینی مربایی تعارف کرد و سجاد در حالی که دستش پر بود گفت: من شیرینی مربایی دوست ندارم و فقط کم مونده بود جعبه اش را از بنده خدا بگیره! بعد از کمی خوش و بش گفتم خیلی صحبت نکنه اذیت بشه اومدم بیرون... قبل از اینکه از بیمارستان برم یه سری رفتم بخش پرستاری ببینم مشکلی پیش نمیاد که خدا روشکر گفتن دیگه تکرار نشه مشکلی بوجود نمیاد، هر چند که کلا از وضعیت جسمیش راضی نبودن و دوباره من را نگران کردن... نویسنده: هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
سلام عزیزان ان شا الله حال دلتون حسینی باشه🙏🌹 پاسخ به یک سوال که فراوان می پرسند😊👇