آخ...آخ...
یه جا خوندم یه دختر بچه ی سه چهار ساله خوزستانی فک کنم همراه پدر و مادرش میرن نخلستان...
پدر و مادرش را گم میکنه...
پدر و مادرش هر چی میگردن پیداش نمی کنن...
روز بعد وقتی داشتن دنبالش می گشتن جسدش را پیدا می کنن...
پزشک کالبد شکافی علت مرگش را نزدیک ۶۰ بار سکته قلبی از شدت ترس گفته بود...
حالا تصور کن!
اونجا که دیگه خار مغیلان نبود...
اونجا دیگه حرامی به دنبال دخترک نبود...
اونجا که دیگه چادری آتش نزده بودن ...
اونجا دیگه گوشواره نمی کشیدن...
فقط این دختر تنها بوده در دل شب
اینطوری از شدت ترس جان داد...
الهی بمیرم برات بی بی جان...
این صوت ها را گوش کنید👆
و فقط تصور کن...
عمه رو زدن....
تا به من رسید...
بابا بابا بابا...
موهامو کشید...
هی گفتم بِهش....
میام میام میام...
موهامو نَکش...
الهی بالحسین
العفو...
الهی بالحسین
عجل لولیک الفرج...
الهی بالحسین
شهادة فی سبیلک...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴علمدار کجایی...
🌴رقیه غریب و تنهاست...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
[ از آدمهایِ مذهبی نه ]
اما از مذهبینماها بترسید
آنان به درجهای رسیدند که مطمئن هستند
هرکاری بکنند اشکالی ندارد
چون فکر میکنند با عبادت کردن جبرانش میکنند...
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_بیست_وپنجم
حرفهای سجاد بهمم ریخته بود تصور اینکه یه روز سجاد نباشه سخت آشفته ام میکرد به خودم نهیب زدم این چه فکریه می کنی!
تصمیم گرفتم یه روز توی هفته برم همون خیریه ایی که سجاد آدرسش را بهم داده بود که دفعه ی بعد رفتم بیمارستان خوشحالش کنم...
فکر میکردم مثل همه ی خیریه ها باید با گونی های برنج و روغن و اقلام غذایی رو به رو بشم اما خیلی عجیب بود بیشتر از اینکه احساس کنم وارد خیریه شدم شبیه یک آموزشگاه بود!
پر از کلاس های متعدد!
رسیدم دفتر خیریه آقای جوانی هم سن و سال خودمون نشسته بود و سخت مشغول کار ، طوری که اومدن من را متوجه نشد!
در زدم سرش را بالا آورد و با دیدن من از پشت میز کارش بلند شد و اومد سمت من...
خیلی صمیمی حال و احوال کرد و دوتایی نشستیم روی صندلی های کنار هم!
گفت: بفرمایید امرتون؟
چه کمکی می تونیم به شما بکنیم؟
گفتم: من از طرف آقای صدیق اومدم سجاد صدیق...
تا اسم سجاد را بردم چنان ذوق کرد و با حالت سوالی پرسید خودشون کجا هستن؟
خیلی وقته خبری ازشون نیست ! گوشیشون را هم جواب نمیدن!
وقتی ماجرای سجاد را براش تعریف کردم که چه اتفاقی براش افتاده خیلی ناراحت شد...
آدرس بیمارستان را گرفت برای دیدن و عیادتش...
بعد از این صحبت ها گفتم که اومدم تا کمکی از دستم بر میاد انجام بدم...
خوشحال شد و گفت: خیلی هم خوب مهارتتون در چه زمینه ایی؟
یه نگاه متعجب بهش کردم گفتم: مهارت!
برای چی؟!
یه خورده گردنش را کج کرد و یه لبخند نشست روی لبش و گفت: خوب برای کمک دیگه! مگه نیومدین کمکی کنید؟
خیلی کنجکاو شده بودم که اینجا چه جور خیریه ایی که شبیه خیریه نیست؟!
گفتم: خوب آره برای کمک اومدم شماره حسابی بفرمایید یا بسته ایی می خواهید جایی برسونید از اینجور کارها دیگه... در خدمتم!
یه لحظه سکوت کرد بعد گفت: آقا سجاد براتون توضیح ندادن ما توی این خیریه چکار می کنیم؟!
همونطور که با سر اشاره می کردم گفتم: متاسفانه نه! یعنی نمی تونست بیشتر از این توضیح بده با توجه به شرایط جسمیش!
سری تکون داد و گفت: بلند شو،بلند شو که می خوام برات بگم اینجا ما چه جوری کمک می کنیم...
دستم را گرفت و با هم اومدیم سمت سالن که حداقل ده، دوازده تا کلاس داشت...
در همین حین پرسید اسمم چیه؟
گفتم: مهرداد
با یه حالت جالب گفت: منم مرتضی هستم و بعد ادامه داد خوب آقا مهرداد چه کارهایی بلدی؟
گفتم : من دانشجو روانشناسیم
اینقدر راحت برخورد میکرد با توجه به اینکه خیلی زمان زیادی از دیدنش نگذشته بود به شوخی گفتم: فعلا که فقط درس خوندن بلدم...
زد به شونم گفت: خیلیم عالی! فقط روانشناسمون کم بود که حل شد!
لبخند رضایتی نشست رو لبم...
ادامه داد: همین رفیقمون آقا سجاد چهار سال پیش اومد پیش ما تا همین چند هفته پیش مرتب پایه ثابت اینجا بود.
بعد هم آه عمیقی کشید وگفت: ان شاالله زودتر خوب بشه دوباره اینجا ببینمش...
نویسنده#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286