#ناخواسته
#قسمت_بیست_وپنجم
حرفهای سجاد بهمم ریخته بود تصور اینکه یه روز سجاد نباشه سخت آشفته ام میکرد به خودم نهیب زدم این چه فکریه می کنی!
تصمیم گرفتم یه روز توی هفته برم همون خیریه ایی که سجاد آدرسش را بهم داده بود که دفعه ی بعد رفتم بیمارستان خوشحالش کنم...
فکر میکردم مثل همه ی خیریه ها باید با گونی های برنج و روغن و اقلام غذایی رو به رو بشم اما خیلی عجیب بود بیشتر از اینکه احساس کنم وارد خیریه شدم شبیه یک آموزشگاه بود!
پر از کلاس های متعدد!
رسیدم دفتر خیریه آقای جوانی هم سن و سال خودمون نشسته بود و سخت مشغول کار ، طوری که اومدن من را متوجه نشد!
در زدم سرش را بالا آورد و با دیدن من از پشت میز کارش بلند شد و اومد سمت من...
خیلی صمیمی حال و احوال کرد و دوتایی نشستیم روی صندلی های کنار هم!
گفت: بفرمایید امرتون؟
چه کمکی می تونیم به شما بکنیم؟
گفتم: من از طرف آقای صدیق اومدم سجاد صدیق...
تا اسم سجاد را بردم چنان ذوق کرد و با حالت سوالی پرسید خودشون کجا هستن؟
خیلی وقته خبری ازشون نیست ! گوشیشون را هم جواب نمیدن!
وقتی ماجرای سجاد را براش تعریف کردم که چه اتفاقی براش افتاده خیلی ناراحت شد...
آدرس بیمارستان را گرفت برای دیدن و عیادتش...
بعد از این صحبت ها گفتم که اومدم تا کمکی از دستم بر میاد انجام بدم...
خوشحال شد و گفت: خیلی هم خوب مهارتتون در چه زمینه ایی؟
یه نگاه متعجب بهش کردم گفتم: مهارت!
برای چی؟!
یه خورده گردنش را کج کرد و یه لبخند نشست روی لبش و گفت: خوب برای کمک دیگه! مگه نیومدین کمکی کنید؟
خیلی کنجکاو شده بودم که اینجا چه جور خیریه ایی که شبیه خیریه نیست؟!
گفتم: خوب آره برای کمک اومدم شماره حسابی بفرمایید یا بسته ایی می خواهید جایی برسونید از اینجور کارها دیگه... در خدمتم!
یه لحظه سکوت کرد بعد گفت: آقا سجاد براتون توضیح ندادن ما توی این خیریه چکار می کنیم؟!
همونطور که با سر اشاره می کردم گفتم: متاسفانه نه! یعنی نمی تونست بیشتر از این توضیح بده با توجه به شرایط جسمیش!
سری تکون داد و گفت: بلند شو،بلند شو که می خوام برات بگم اینجا ما چه جوری کمک می کنیم...
دستم را گرفت و با هم اومدیم سمت سالن که حداقل ده، دوازده تا کلاس داشت...
در همین حین پرسید اسمم چیه؟
گفتم: مهرداد
با یه حالت جالب گفت: منم مرتضی هستم و بعد ادامه داد خوب آقا مهرداد چه کارهایی بلدی؟
گفتم : من دانشجو روانشناسیم
اینقدر راحت برخورد میکرد با توجه به اینکه خیلی زمان زیادی از دیدنش نگذشته بود به شوخی گفتم: فعلا که فقط درس خوندن بلدم...
زد به شونم گفت: خیلیم عالی! فقط روانشناسمون کم بود که حل شد!
لبخند رضایتی نشست رو لبم...
ادامه داد: همین رفیقمون آقا سجاد چهار سال پیش اومد پیش ما تا همین چند هفته پیش مرتب پایه ثابت اینجا بود.
بعد هم آه عمیقی کشید وگفت: ان شاالله زودتر خوب بشه دوباره اینجا ببینمش...
نویسنده#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
نمی دونم چرا حس می کنم شب چهارم یه جوری واسه امثال منه!
واسه من که بگم...
آقا می دونم خیلی بدم ولی...
آقا...
میگن حر بود که جلوی شما را گرفت...
نه گذاشت برگردید نه گذاشت مسیرتون را عوض کنید...
یعنی باعث ریختن خون بچه هات...
یعنی باعث آوارگی زینبت...
اما...
اما...
اما...
شما بخشیدی...
شد شهید...
آقا میشه به منم امشب بگی...
ِاِرفَع رَأسَکَ...
سرت رو بیار بالا....
الهی بالحسین
العفو...
الهی بالحسین
عجل لولیک الفرج...
الهی بالحسین
شهادة فی سبیلک...
#هیئت_مجازی_به_دنبال_ستاره_ها