eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
774 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا ضعف من را می بینی و می دونی... ناتوان از گفتن... ناتوان از نوشتن... به خاطر عمویی که دست بریده برادر زاده اش افتاد رو سینه اش... به اون لحظه ای که تن فرزند آقام حسن شد سپر جان آقام حسین...
غریب غریب دیگه.... اصلا اسم امام حسن میاد آدم ناخودآگاه یاد کوچه می افته.... تصور کن! مادری را زدن جلوی پسر بچه اش.... تصور کن یه مشت حرامی...
امشب به اسم دو تا شهید دیگه هم هست که من می‌خوام اینجوری بگم ... حبیب بن مظاهر توی کوفه گیر کرده بود ولی خودش را رسوند به امام حسین... زهیربن قین توی مسیر کاروان امام حسین بود ولی خیلی تلاش می کرد با امام برخورد نکنه یه وقت.... تفاوت را گرفتید! حالا حرفم چیه؟ آقا با این بار گناهم من حبیب نمی شوم برایت ... بیا و به حق حسن تو آقایی کن بفرست دنبالم... باور کن ببینمت من نیز جان می دهم برایت ... از دوریت حالم چنین است... وگرنه با دیدنت اگر خدا بخواهد ... شاید بشود! بشوم زهیرت... آقا جان تو بخواهی زهیر که هیچ! حُر هم می شود فدایت...
الهی بالحسین العفو... الهی بالحسین عجل لولیک الفرج... الهی بالحسین شهادة فی سبیلک...
🍃🌴🍃🌴🍃 یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس... شعری که سزاوار تو باشد نسرودم... [ حُسِین جاٰن... ] https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا آقا مهرداد ما بهونه ها را از آدم ها می گیریم... متعجب نگاهش کردم و گفتم :یعنی چی آقا مرتضی؟ گفت: اوایل وقتی خیریه را راه انداخته بودیم خوب مثل همه ی خیریه ها کمک هامون مادی بود وسیله ای، اقلام غذایی و از این جور کارها... یه روز یه جوون اومد گفت: خانواده ی من خیلی فقیر هستن من واقعا نیاز به کمک دارم! داشتم راهنمایش می کردم که چند بسته اقلام غذایی بگیره که چنان بهش برخورد! و با شدت بهم گفت : شما واقعا می خواین به من کمک کنید یا می خواین من رو از سر خودتون باز کنید شایدم اینکه دوست دارید محتاجم کنید و دائم بیام اینجا! شوکه از حرفهایش اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم: این حرفها چیه برادرم! حرفم تموم نشده بود، دید ناراحت شدم کمی آروم تر گفت: من کمک می خوام ولی نه اینجور کمکی! شما خیلی بزرگی که کمک می کنی ولی من بزرگواری می خوام! همین طور که صحبت می کرد توی ذهن خودم گفتم حتما وسایل بیشتری می خواد... که ادامه داد من دنبال کارم! می خوام یه مهارت یاد بگیرم خرج خانوادم را در بیارم این طوری خیرتون بیشتر میرسه! اومدم بهش بگم جوون مگه ما اینجا موسسه ی کاریابی زدیم که یکدفعه یه جرقه ای ذهنم زد! جرقه ایی که حاصلش بیش از پنج سال فعالیتیه که دنبال خیر بیشتره و ماندگار تر! این کلاسها رو که می بینی داخل هر کدومش یه مهارت رو آموزش میدیم... از نجاری و خطاطی گرفته تا آموزش زبان و آموزش کسب و کار! اینجا از نوجوون و جووون میان تا میان سال .... بیشتر خانواده ها ی کم بضاعت یا بی سرپرست و... را شناسایی می کنیم و افراد رو‌جذب می کنیم تا نه تنها محتاج نباشن که هر کدومشون یه خَیِر بشن! مهارتها را مربی هایی مثل سجاد که وقت و علمشون را در راه خیر صرف می کنن و رایگان به این افراد یاد می دن که ناخواسته درگیر جهل زندگی نشن! حسابی مشغول صحبت شده بودیم که گوشیم زنگ خورد... امیر بود... از پشت گوشی داشت زار زار گریه می کرد طوری که اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه! فکر کردم به خاطر چک های برگشتیه اما وقتی از بین کلمات نامفهومی که می گفت اسم سجاد اومد تنم لرزید... گوشیش خاموش شد هر چی تلاش کردم تماس بگیرم فایده نداشت! آقا مرتضی ها هم متوجه شد یه اتفاقی افتاده! نمی دونم چرا همون لحظه تصمیم گرفتم برم بیمارستان پیش سجاد..‌. اومدم خداحافظی کنم که گفت: منم میام اگر اشکالی نداره با هم بریم! در اون لحظات حضور مرتضی را نه تنها مشکل نمی دیدم که یه جوری قوت قلبم هم بود... دلشوره ی عجیبی گرفتم... مثل دیوانه ها مدام با گوشیم شماره ی امیر را می گرفتم اما باید قبول میکردم گوشی که شارژ تموم کرده روشن نمیشه مگر اینکه به یه منبع برق وصل بشه! شاید خیلی بی ربط بود ولی حتی از این فکرم هم ترسیدم... نویسنده: هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب ششم محرم... شب حضرت قاسم...