الهی بالحسین
العفو...
الهی بالحسین
عجل لولیک الفرج...
الهی بالحسین
شهادة فی سبیلک...
#هیئت_مجازی_به_دنبال_ستاره_ها
🍃🌴🍃🌴🍃
یک عمر
برای تو غزل گفتم و افسوس...
شعری که سزاوار تو باشد نسرودم...
[ حُسِین جاٰن... ]
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_بیست_وششم
اینجا آقا مهرداد ما بهونه ها را از آدم ها می گیریم...
متعجب نگاهش کردم و گفتم :یعنی چی آقا مرتضی؟
گفت: اوایل وقتی خیریه را راه انداخته بودیم خوب مثل همه ی خیریه ها کمک هامون مادی بود وسیله ای، اقلام غذایی و از این جور کارها...
یه روز یه جوون اومد گفت: خانواده ی من خیلی فقیر هستن من واقعا نیاز به کمک دارم!
داشتم راهنمایش می کردم که چند بسته اقلام غذایی بگیره که چنان بهش برخورد!
و با شدت بهم گفت : شما واقعا می خواین به من کمک کنید یا می خواین من رو از سر خودتون باز کنید شایدم اینکه دوست دارید محتاجم کنید و دائم بیام اینجا!
شوکه از حرفهایش اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم: این حرفها چیه برادرم!
حرفم تموم نشده بود، دید ناراحت شدم کمی آروم تر گفت: من کمک می خوام ولی نه اینجور کمکی!
شما خیلی بزرگی که کمک می کنی ولی من بزرگواری می خوام!
همین طور که صحبت می کرد توی ذهن خودم گفتم حتما وسایل بیشتری می خواد...
که ادامه داد من دنبال کارم!
می خوام یه مهارت یاد بگیرم خرج خانوادم را در بیارم این طوری خیرتون بیشتر میرسه!
اومدم بهش بگم جوون مگه ما اینجا موسسه ی کاریابی زدیم که یکدفعه یه جرقه ای ذهنم زد!
جرقه ایی که حاصلش بیش از پنج سال فعالیتیه که دنبال خیر بیشتره و ماندگار تر!
این کلاسها رو که می بینی داخل هر کدومش یه مهارت رو آموزش میدیم...
از نجاری و خطاطی گرفته تا آموزش زبان و آموزش کسب و کار!
اینجا از نوجوون و جووون میان تا میان سال ....
بیشتر خانواده ها ی کم بضاعت یا بی سرپرست و... را شناسایی می کنیم
و افراد روجذب می کنیم تا نه تنها محتاج نباشن که هر کدومشون یه خَیِر بشن!
مهارتها را مربی هایی مثل سجاد که وقت و علمشون را در راه خیر صرف می کنن و رایگان به این افراد یاد می دن
که ناخواسته درگیر جهل زندگی نشن!
حسابی مشغول صحبت شده بودیم که گوشیم زنگ خورد...
امیر بود...
از پشت گوشی داشت زار زار گریه می کرد طوری که اصلا نمیفهمیدم چی میگه!
فکر کردم به خاطر چک های برگشتیه اما وقتی از بین کلمات نامفهومی که می گفت اسم سجاد اومد تنم لرزید...
گوشیش خاموش شد هر چی تلاش کردم تماس بگیرم فایده نداشت!
آقا مرتضی ها هم متوجه شد یه اتفاقی افتاده!
نمی دونم چرا همون لحظه تصمیم گرفتم برم بیمارستان پیش سجاد...
اومدم خداحافظی کنم که گفت: منم میام اگر اشکالی نداره با هم بریم!
در اون لحظات حضور مرتضی را نه تنها مشکل نمی دیدم که یه جوری قوت قلبم هم بود...
دلشوره ی عجیبی گرفتم...
مثل دیوانه ها مدام با گوشیم شماره ی امیر را می گرفتم اما باید قبول میکردم گوشی که شارژ تموم کرده روشن نمیشه مگر اینکه به یه منبع برق وصل بشه!
شاید خیلی بی ربط بود ولی حتی از این فکرم هم ترسیدم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فکر می کنید موقع شهادت حضرت قاسم کی دلش بیشتر از همه سوخت...
بذارید به یه مطلبی اشاره کنم...
توی صحنه ی کربلا هر کدوم از فرزندان حضرت شهید شدند بابا بود...
حتی دو تا دور دونه ی حضرت زینب شهادتشون اینقدر سخت نبود...
چرررااااا؟؟؟
آخه این خانواده روی یتیم حساس ان...
کلا یتیم که باشی غم غربت با غم رفتن سخت می کنه کار را...
اون هم برای آقام حسین ...
آخه یادگاره داداشِ...
یتیم آقام حسن...
حرف عمو که میشه هممون یاد آقام ابوالفضل می افتیم با درد شرمندگی...
ولی یه نکته این که...
یه عمو می شناسم توی کربلا اول درد شرمندگی رو ایشون چشید بعد علمدار...