eitaa logo
|بهارنارنج|
261 دنبال‌کننده
843 عکس
94 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 شروع🌻 ۱۹ ۱۱ ۰۴ 🔰 @baahaarnaranj
🪴 دوست ما را و همه نعمتِ فردوس شما را... ۲۱/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
🪴 «نان‌های خانهٔ پدری» حرف‌هایم با مریم و فرشته تمام نشده بود که صاحب‌کارشان زنگ زد بروند خانهٔ مهندس فلانی برای تمیزکاری. وسط گپ‌وگفتمان درباره «خانه» بودیم. فرشته داشت می‌گفت آشپزخانه یعنی همهٔ خانه. چون یخچال تویش است و اجاق گاز و مادر. حرف که به اینجا رسید مریم یاد مادرش افتاد... ۲۱/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
|بهارنارنج|
🪴 «نان‌های خانهٔ پدری» حرف‌هایم با مریم و فرشته تمام نشده بود که صاحب‌کارشان زنگ زد بروند خانهٔ مهن
🪴 «نان‌های خانهٔ پدری» حرف‌هایم با مریم و فرشته تمام نشده بود که صاحب‌کارشان زنگ زد بروند خانهٔ مهندس فلانی برای تمیزکاری. وسط گپ‌وگفتمان درباره «خانه» بودیم. فرشته داشت می‌گفت آشپزخانه یعنی همهٔ خانه. چون یخچال تویش است و اجاق گاز و مادر. حرف که به اینجا رسید مریم یاد مادرش افتاد. نگاهش کردم. نه او سعی کرد جلوی اشکش را بگیرد، نه من سعی کردم بگویم خودت را ناراحت نکن: -خونهٔ بچگی‌هات چه بویی می‌داد؟ زل زد به چشمانم. نم چشمش کِش آمد، غلطید، چکید: -بوی نونایی که مادرم می‌پخت. بعد چادر را پیچید به کمرش و کیسه کفش فرشته را داد دستش. -پاشو، گفت ربع ساعت دیگه اینجا باشید. عجله داشتند. قرار شد تا شب خبرشان کنم کی و کجا دوباره هم را ببینیم. آمدم توی صحن اصلی. رادیو حرم داشت نوای حماسی پخش می‌کرد؛ جوری که انگار وسط جنگیم. باد زد. حالا آقا داشت می‌گفت «دشمن را مأیوس کنید». ولوله افتاد توی ریسه‌های سبز و سفید و قرمز. کفش پوشیده‌نپوشیده به ریحان زنگ زدم که کارم تمام شده و دارم می‌آیم خانهٔ خاله دنبالت. پیچیدم توی صحن حضرت معصومه (س). هوا بوی نان می‌داد. کمی جلوتر از سقاخانه با اسپیس غرفه یک‌دریک زده بودند و بالایش هم بنر «نانوایی آستان مقدس». بیل‌بیلک اسنپ داشت می‌چرخید و خبری از تایید راننده نبود. یک بسته نان خریدم. نان برای من -برخلاف مریم- بیشتر از اینکه نماد خانه باشد و بوی مادر بدهد، بوی پدر می‌دهد. یادم به نجف افتاد. به بابا علی (ع) و اینکه چقدر خوب است شیراز هم یک خانهٔ پدری دارد تا مریم و فرشته روزهایی که خانهٔ آقا مهندس‌ها و خانم دکترها تمیزکار نمی‌خواهد، به جای آنکه آوارهٔ این پارک و آن بیغوله باشند، بیایند اینجا پناه بگیرند و شب‌ها هم سر ساعت هشت بروند گرم‌خانه. ۲۱/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴 الله اکبر یعنی ما و خدامون، شما همه :) پ‌ن: جای نبودنت خیلی بزرگه حاجی؛ خیلی خیـــــلی بزرگه... ۲۱/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 از چند روز پیش که لیست مطالعه‌ام طی ده روز قطعی پیام‌رسان‌ها رو یکجا فرستادم، عزیزان اومدن شخصی و
‌🪴 آقا یادتون باشه علاوه بر اون👆🏻این رو هم یادم بندازید!👇🏻 به پیشنهاد یکی از رفقا، ان‌شاءالله لیست پیشنهادی کتاب برا سال جدید آماده می‌کنم. سعی می‌کنم شامل تمام گونه‌ها و موضوعاتی باشه که بهشون علاقه دارم و خودم می‌خونم: ادبیات واقع‌گرا، تاریخ انقلاب، تاریخ جهان، فلسطین، پایداری و مقاومت، نشریه، داستان کوتاه، رمان، ادبیات کهن، شرح و تفسیر و خودسازی. پ‌ن: بله من یک موازی‌خوانِ مجنون هستم که به اکثر حوزه‌های مطالعاتی علاقه داره :/ ۲۱/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 الله اکبر یعنی ما و خدامون، شما همه :) پ‌ن: جای نبودنت خیلی بزرگه حاجی؛ خیلی خیـــــلی بزرگه...
🪴 در تاریخ بنویسید روزگاری بر ما گذشت که در زمانهٔ جمهوری اسلامی، در شب سالگرد پیروزی‌اش، توی خانه و کوچه و محلهٔ خودمان الله اکبر گفتیم و فحش خوردیم و تهدید شدیم و کم نیاوردیــــــــم و خندیدیــــــــم! ۲۲/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
‌🪴 نوشت: جمهوری اسلامی نِمیره؛ هر سال برمی‌گرده :) ۲۲/بهمن/۱۴٠۴ 💚🤍❤ 🔰 @baahaarnaranj
🪴 «آن مردم، این مردم» ماشین را حوالی سالن سیناصدرا پارک کردیم. خیابان نشاط را رفتیم بالا. ساعت ٩:۳۰ بود و تازه بسم‌الله را گفته بودند. طبق تجربه می‌دانستیم پانزده‌بیست‌دقیقه‌ای صبر می‌کنند تا مردم جمع شوند، بعد راه بیافتند سمت آزادی. توی مسیر داشتیم غر می‌زدیم که باید از همان چهارراه پانزده خرداد شروع می‌کردیم. یک‌کاره همان دقایق اول، از یک‌سوم آخر مسیر شروع کرده‌ایم؛ خب معلوم است طول می‌کشد جمعیت بهمان برسند. ۲۲/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
|بهارنارنج|
🪴 «آن مردم، این مردم» ماشین را حوالی سالن سیناصدرا پارک کردیم. خیابان نشاط را رفتیم بالا. ساعت ٩:۳۰
🪴 هشدار: این متن حاصل ذهن آشفتهٔ یک فلسفه‌زدهٔ أَکْثَرُهُمْ لا یُؤْمِنُون می‌باشد؛ تویش نه تنها دنبال اصول روایت‌نویسی، بلکه دنبال پیرنگ هم نباشید! «آن مردم، این مردم» ماشین را حوالی سالن سیناصدرا پارک کردیم. خیابان نشاط را رفتیم بالا. ساعت ٩:۳۰ بود و تازه بسم‌الله را گفته بودند. طبق تجربه می‌دانستیم پانزده‌بیست‌دقیقه‌ای صبر می‌کنند تا مردم جمع شوند، بعد راه بیافتند سمت آزادی. توی مسیر داشتیم غر می‌زدیم که باید از همان چهارراه پانزده خرداد شروع می‌کردیم. یک‌کاره همان دقایق اول، از یک‌سوم آخر مسیر شروع کرده‌ایم؛ خب معلوم است طول می‌کشد جمعیت بهمان برسند. ته نشاط رسیدیم به پل باغ صفا. ساعت ٩:۴۵ بود و گیر کردیم وسط جمعیت! توی ذهنم تمام کانال‌های خبری که دیشب دیده بودم را مرور کردم. مطمئن بودم ساعت شروع همان ۹:۳۰ است نه ۸. این جمعیت را -این‌ساعت اینجا- نمی‌فهمیدم. با هیچ منطقی جور درنمی‌آمد. خودم را زدم به آن راه. پیچیدیم سمت استانداری که حداقل چند قدمی از عقب‌تر شروع کرده باشیم. بچه‌ها سرود می‌خواندند، توی یکی از غرفه‌ها داشتند سرنا می‌زدند، غرفهٔ پایگاهِ نمی‌دانم کدام مسجد اسفند دود می‌کرد و آن یکی هم آش می‌داد. رسیدیم به استانداری. توی پیاده‌رو جلوی بنیاد شهید ایستادم و پانزده دقیقه تمام به آدم‌هایی نگاه کردم که معمولی بودند و این معمولی بودن‌شان اذیتم می‌کرد. یک جای این ماجرا لنگ می‌زد. اعتراف می‌کنم نگاهم به مردم خیلی خوشبینانه نیست. اما به خودم حق دادم گیج شده باشم. بخش نسبتا بزرگی از وضع عجیب اقتصادی‌امنیتی که تویش گیر افتاده‌ایم نتیجه انتخاب همین مردم است. آن نوجوان‌ها و جوان‌هایی که یک ماه پیش کف خیابان آتش می‌سوزاندند از توی خانه‌های همین مردم بیرون آمده بودند. آن اسنپی که دیروز به محض سوار شدنم صدای گوشی‌اش را تا آخر بلند کرد، اینستاگرامش را باز کرد، رفت توی صفحه‌ای که آدرس و شماره تماس بازیگرهای جشنواره‌آمده را لو می‌داد و تهدیدشان می‌کرد هم، از همین مردم بود. ریحان چادرم را کشید. پرچمش را می‌خواست تا تکانش بدهد و شعر پویش «پرچم بالاست» را بخواند. تازه نیم ساعت از شروع مراسم گذشته بود اما پیاده‌رو هم مثل خیابان داشت کیپ می‌شد. هنوز به جواب نرسیده بودم. ترجیح دادم همانجا بایستم، تماشا کنم و بیشتر توی خودم باشم تا توی جمعیتی که نمی‌فهمیدم‌شان. باید هرطور بود نقطهٔ کور این تناقض لعنتی را پیدا می‌کردم؛ تناقض «آن مردم» و «این مردم» را. گوشی را باز کردم. توی تمام گروه‌ها عکس‌ها سرازیر شده بود: «مرد مقوا را گرفته بود رو به دوربین: خامنه‌ای و عصایش...»، «دیدار سید علی‌محمد دستغیب با سردار وحیدی و بوعلی»، «دختر شهید ثامنی‌راد که حالا دیگر خانمی شده برای خودش». صدای جیغ ریحان با کِلِ مردم قاطی شد. نگاهش کردم. کوادکوپتر بالای سرش را نشان می‌داد و ذوق می‌کرد. ترسیدم. من به طرز غریبی از جنگ دوازده‌روزه به این طرف از هر شیء ریزی که توی آسمان پرواز کند خوف می‌کنم. گره افتاد به جمعیت. چند نفر داشتند با استند سردار حاجی‌زاده عکس می‌گرفتند. سردار می‌خندید. بعد مثل سحرها که خورشید دل‌دل می‌کند اشعه‌اش را به زمین ببخشد یا نه، نرم‌نرمک گره کور دلم باز شد. داشت واضحم می‌شد ذهن‌آشوبم از کجاست. آن چند روزِ سختِ آدم‌سوزی و عاشق‌کُشی و پشت‌بندش این چند هفتهٔ عجیبِ تهدیدهای داخلی و خارجی، حالا داشت ردش را، زخمش را روی جانم نشان می‌داد. ذهنم این مدت زیر فشار کمر خم کرده بود. من -ناخودآگاه حتمی- داشتم مردم را روبروی خودم می‌دیدم و اینکه امروز آمده‌اند کنارم ایستاده‌اند، گیجم کرده بود. تازه داشت یادم می‌آمد من این آدم‌ها را توی جنگ دوازده روزه دیده‌ام. توی فرار نکردن و چراغ خانه را روشن نگه داشتن و باک بنزین را با هم نصف کردن و مهربان‌تر بودن. زن، گیره سر را گرفت سمت ریحان و قربان صدقهٔ چادرش رفت. کوادکوپتر هنوز داشت می‌چرخید. سردار حاجی‌زاده همچنان می‌خندید و با مردم سلفی می‌گرفت. معادله چندمجهولی‌ام حل شده بود و از همه مهم‌تر موفق شده بودم احساساتم را از هم تفکیک کنم. ریحان شکلاتش را خورد، دستش را شستم، پرچمش را بالا گرفت و زدیم به دل جمعیت. ۲۲/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj
درباب نوشتن... نوشتن سخته، هرروز نوشتن سخت‌تر! اما تنها راه نویسنده شدن از مسیر هرروز نوشتن میاد...درمان قریب به اتفاق مشکلات و موانع نوشتن هم هرروز نوشتن، و خیلی بعدتر، «هرروز چیز معناداری نوشتن» است! و نه 🔰https://eitaa.com/lemantaghool ‌ ‌
🪴 «و من چیزی از خـــــانه نمی‌دانم» من امروز عصر برای اینکه حالی‌ام شود واقعا درکی از معنای «خانه» ندارم، یک‌ساعت‌وپنجاه دقیقه وسط دود سیگار توی کمپ ترک اعتیاد نشستم و به حرف‌های معصومه -که خانم‌های گرم‌خانه، «مامان مصی» صدایش می‌کنند- گوش دادم. آخر سر هم نتوانست شیرفهمم کند منظورش از اینکه می‌گوید «خانهٔ پدری‌ام هرباری که می‌روم، از دفعهٔ قبل تازه‌تر شده» دقیقا چیست. اذان دادند، ابوریحان و دخترجان آمدند دنبالم، سه‌تایی رفتیم خانه و معصومه داشت آماده می‌شد برود سر ساعت هشت درِ گرم‌خانه را باز کند تا «دخترهایش» یکی‌یکی بیایند. فردا صبح هم دوباره برگردد کمپ وردست خانم دکتر «خ» به آدم‌هایی که الان‌شان، مثل پنج‌سال پیش خودش است کمک کند. حالا من بعد از چند روز گپ زدن با فرشته و مریم و معصومه و مهرانا و خانم اتابکی، فهمیده‌ام تصورم از خانه، چیزی‌ست شبیه این قاب؛ تاریک‌روشن و تار. ۲۴/بهمن/۱۴٠۴ 🔰 @baahaarnaranj