🪴
من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیـــِـرِ خــراب آبــادم
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۳
🍃#گذار
🔰@baahaarnaranj
🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به حضرت ایران، پدر ایران، آقای علی پسر موسی (ع) پدر جواد (ع)؛ به امام رضا (ع).
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 دهمین کتاب صفرسه ۱۰ از ۶۰ #سنگی_بر_گوری #جلال_آلاحمد #نشر_جامهدران
این دو کتاب را بدون فاصله از هم خواندم تا دیدگاه زنانه و مردانه نسبت به ناباروری را مقایسه کنم. «گورهای بیسنگ» و «سنگی بر گوری» را میگویم.
دید بنفشه رحمانی و غمش، لطیف بود؛ مثل جنس زن. با همان بالا و پایینشدنهای احساساتی که هر مادرِ بالقوهای دارد.
جلال اما مردانه به ناباروری نگاه میکرد. پر از خشم. خشمش بروز ظاهری نداشت اما خودش را توی واژهها نشان میداد. بعضی جاها کلمات جلال -کلمات سنگینش- بلند میشدند و محکم میخوردند توی صورتم. جلال حیران بود و سرگردان. بین حقیقتی که ادامه تا بینهایت را میخواست و واقعیتی که میگفت تو جبراً تمام شدی. همین.
تفاوت دیگری هم که خیلی توی چشم میآمد این بود: مشخصا کار جلال سخت تر بوده. زمانهاش این حجم از بیبچگی را تاب نمیآورده. آن هم وقتی مشکل از مرد باشد. انگار مرد بودنش زیر سوال رفته باشد، یا دیگر ستون خانه حسابش نکنند.
یک جاهایی که دردِ غیرتِ مردانهاش هم آمده بود کنارِ دردِ عقیمیاش. همانجا که زنش را، سیمینش را سپرده بود به پزشکی که تازه وقتی مـُرد تشت رسواییاش از بام افتاد.
رحمانی اما اینقدر تحت فشار نبوده. آن هم در زمانهای که زوجها، خودخواسته بچه نمیآورند، آنتیناتالیسم* وِرد زبانشان است و دیوید بناتار خدایشان.
و کلام آخر اینکه فصل آخر کتاب اوج بود، قله؛ دیدار جلال با پدرش و پایان تمام سرگردانیها.
مواجهه جلال با دو سنگ قبر. سنگی بر گورِ پدر و سنگی بر گورِ عمقزی گلبته. یکی دارای نسل و دیگری بی بار و بَر مثل جلال.
فصل آخرش را چند بار خواندم.
پن:
دیشب داشتم با خودم میگفتم حیف از بچهی سیمین و جلال که نیامد. حیف.
*فارسیاش میشود «تولدستیزی». یعنی اضافه کردن موجودی زنده به این دنیای پر از فقر و بدبختی، کاریست بس غیراخلاقی :|
دیوید بناتار هم یکی از مثلا فیلسوفان مروج این تفکر است.
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
«بچهها اجازه نمیدهند رنجها ماندگار شوند، میتوانند آن را دور بزنند و از آن عبور کنند. آنها معمولا بیش از آنچه ما تصور میکنیم سرسختاند، تا زمانی که عاقبت از ما یاد میگیرند غیر از قوی بودن گزینههای دیگری هم هست و دردها میتوانند ما را به جای صبور کردن بیرحم کنند.»
📖#گورهای_بیسنگ
🔖#یه_لقمه_کتاب
🔰@baahaarnaranj
🪴
«بچهها شبیه چتر نجاتاند وقتی که داری در تنهایی سقوط میکنی، در بیهدفی، در ناامیدی، در نابودی.»
📖#گورهای_بیسنگ
🔖#یه_لقمه_کتاب
🔰@baahaarnaranj
🪴
یازدهمین کتاب صفرسه
۱۱ از ۶۰
⏳#تاریخ_خوانی
#اندیشه_سبز_زندگی_سرخ
#علی_ابوالحسنی
#موسسه_مطالعات_تاریخ_معاصر_ایران
🌱و همچنان شیخ فضلالله نوری
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۲۹/اردیبهشت/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 فردا بیست و هفتمین روز از بهشت است و مثل هر سال به خودم میگویم آخرش یک روز کتابی مینویسم که «چه
🪴
#الوعده_وفا :)
این دو بزرگوار میزبان دو کتابِ باهارنارنجی هستند🌱
حالا ما هیچ
به دلِ آقا سید علی رحم کنید
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
تو در جنگلهای ورزقان، در نقطه صفر مرزی چه کار میکنی مرد؟
صندلی نهاد ریاست جمهوری خار داشت که پشت آن ننشستی تا این شب عیدی، پیام تبریک برای این و آن ارسال کنی؟
میخواستی مثلا بگویی مردمی هستی؟
خب سوار تویوتا لندکروز ضدگلوله میشدی و چند نفر آدم را پیدا میکردی و از بینشان ردی میشدی و صدای شاتر دوربینها و تمام.
به جهنم که پیرمرد روستای دیزج ملک از زمان رضاخان تا الان، یک فرماندار را از هم نزدیک ندیده.
به جهنم که روستای کهنهلو به ورزقان یک جاده درست و حسابی ندارد.
به جهنم که روستای کیغول یک درمانگاه ندارد و همین ماه پیش زن جوانی، قبل از رسیدن به زایشگاه شهرستان، بچهاش سقط شد.
اقلا یک جای نزدیک با دسترسی هموار میرفتی سید!
عدل رفتی سراغ نقطهای که کل مملکت بسیج شدهاند برای پیدا کردنت؟
انصافت را شکر.
میگویند آنجا باران گرفته.
زیر باران دعا مستجاب است.
دعا کن برای خودت
دعا کن برای ما؛
پیرمرد روستای کهنهلو را که یادت نرفته؟
همان که هنوز یک فرماندار را هم از نزدیک ندیده؟
دعا کن سید!
شب عید است...
📝@nevisandegi_mabna
🪴
دنیا دیوانه شده. جلسه توجیهی گذاشتهاند برای بایدن. آخر این خدازده توجیه شدنی نیست، چه اصراری دارید. حالا شب میآید میگوید خبر گم شدن پادشاه ویتنام در حادثه غرق زیردریایی، ما را و دنیا را تکان داد.
علیاف (حیف اسم) پیام داده به شدت نگران شدم کمکی اگر هست بگویید. یارو تا دیروز با نتانیاهو دست میداد و روبوسی میکرد حالا فاز غم برداشته.
شبکه خبر دارد دوتا امدادگر را نشان میدهد که به ترکی با هم حرف میزنند. ترکی نمیفهمم ولی نگرانی توی صدا را چرا.
اینهـــــــمه مـِه آخر؟ خدایا مذهبت را شکر. تلویزیون شده مثل مفاتیحالجنان. یک شبکه امینالله میخواند، آن یکی توسل. یکی حدیث کسا پخش میکند، آن یکی صلوات خاصه... صلوات خاصه؟ راستی فردا ولادت آقای ایران است. مجری با بغض تبریک میگوید. دنیا دیوانه شده است. آدم که با بغض ولادت رضای جان (ع) را تبریک نمیگوید. رضای جان؟ الهی رِضاً بِقَضائِكَ.
شدهام مثل زمان حاجی. هی راه میروم. هی تلویزیون را روشن میکنم. هی خاموشش میکنم. هی گوشی را میگیرم دستم. هی پرتش میکنم یک گوشه.
هی میروم سال ۶۰ و فکر میکنم مردم چطور با نبودن شهید رجایی کنار آمدند؟ لا الله الا الله، بابا بیخیال هنوز که چیزی نشده.
دنبال یکدستی متن میگردید؟! نگردید. متنم یکدست نیست. مثل دلم، آشوب است.
۳۰/اردیبهشت/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj