🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به روحِ جاریِ خدا در جانِ ایران. او که مردِ میدان بودن را یادمان داد؛ تقدیم به آقا سید روحالله.
۱۰/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
سیزدهمین کتاب صفرسه
۱۳ از ۶۰
#زیر_سقف_دنیا
#محمد_طلوعی
#نشر_چشمه
اگر نمیدانید #خودافشایی دقیقا چیست، این کتاب را بخوانید. البته حواستان باشد عریانیِ بعضی بخشهایش آنقدر زیاد است که توی ذوق میزند. البته برای مثل منی که عادت به این حجم از #خودافشاییِ_کثیف ندارم.
خیلی جاها هم نمیتوان فهمید منظور طلوعی از بیان این حرفها و خاطرات چیست. حالا یا واقعا هدفی نداشته و یا آنقدر ماهرانه حرفش را توی چند لایه پیچیده که مخاطب معمولیای مثل من متوجهاش نمیشود.
درمورد فرم هم نظری ندارم. یعنی من برخلاف چیزی که روی جلد نوشته شده، جستاری ندیدم. نه مسالهی خاصی، نه تلاشی برای یافتن پاسخ و نه استدلالهای منطقی که لازمه جستار است.
تنها فایدهای که خوانش این کتاب برایم داشت این بود که حساسم کرد به شهرها و آدمهایش. فهمیدم هر شهر، نه، هر محله به تعداد آدمهایی که تویش زندگی میکنند یا سفر میکنند، میتواند تعریف داشته باشد. هویتی سیال اما واحد. و این تناقض، میتواند سفر را بیش از چیزی که فکر میکنیم برایمان جذاب کند.
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۱۲/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
به وقت جبرانِ عقبماندگیِ مقرریِ همخوانی. وسط سفر. با دختری که از بس توی آب بالاپایین پریده، بیهوش شده.
#کتاب_هفتصد_صفحهای_توی_سفر_نبردید_عاشقی_یادتون_بره :/
🌲#وضعیت_مادری
🌦#الحمدلله_علی_کل_حال
۱۲/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
مشکیِ خیلی عمیق
دقیقا ۱۸ روز از تولد ۴سالگیام گذشته بود که مامان آمد توی اتاقم و چند بار -پشت سر هم و پـُر غم- گفت «فاطمه امام خمینی فوت کرده».
مامان با لباسِ مشکی -لباسِ مشکیِ خیلی عمیق- جلویم ایستاده بود. دستم را به نردههای قهوهایسوختهی تختم گرفتم، بلند شدم و با بیحوصلگی پرسیدم:
-امام خمینی کیه؟
مامان داشت تلاش میکرد خواهرم را که از خواب پریده بود آرام کند و همزمان دنبال جایگزینی برای «امام خمینی» میگشت:
-رهبر ایران.
با این پاسخ، چیزی در من تغییر نکرد. من همانقدر که نمیدانستم امام خمینی کیست، همانقدر هم نمیدانستم رهبر ایران یعنی چه. یعنی ایرانش را میفهمیدم اما رهبر را نه. فقط توانستم حدس بزنم حتما آدم خیلی خوبی بوده که مامان از فوتش اینقدر ناراحت است و چشمهایش قرمز شده. قرمز درست مثل چشمهای خواهرم وقتهایی که گریه میکرد.
من از ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ فقط همین ۳ چیز را -خیلی واضح- یادم است: رنگِ مشکیِ عمیقِ لباسِ مامان، نردههای قهوهایسوختهی تختم، صدای گریه خواهر ۷ماههام.
و این تجربه زیسته آنقدری پروپیمان نیست که بشود از تویش داستان یا روایت یا جستار درآورد. فقط میتوانم هرسال همین موقعها دست هر سه.تایشان را بگیرم و بیاورم بگذارمشان جلوی رویم، خوب نگاهشان کنم و یاد خودم بیاورم اولین مواجههام با نام خمینی، چقدر پررنگ بود و عمیق. بعدش هم به این فکر کنم که دنیا، چقدر به آقا سید روحالله بدهکار است و کارِ ما برای رسیدن به نامش و راهش چقدر سخت.
۱۴/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
«بچهها عاشق قهرماناند»
تا لحظهای که روی صندلی نشستم، قرار بود قیام ۱۵خرداد را برای مادران توضیح دهم. وقتی سلام کردم و ۱۲-۱۰ تا بچه قد ونیمقدِ ردیف جلویی، بلند و رسا -درست مثل توی مهدکودکها- جواب دادند، فهمیدم کارم سخت شده...
🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 «بچهها عاشق قهرماناند» تا لحظهای که روی صندلی نشستم، قرار بود قیام ۱۵خرداد را برای مادران توض
🪴
«بچهها عاشق قهرماناند»
تا لحظهای که روی صندلی نشستم، قرار بود قیام ۱۵خرداد را برای مادران توضیح دهم. وقتی سلام کردم و ۱۲-۱۰ تا بچه قد ونیمقدِ ردیف جلویی، بلند و رسا -درست مثل توی مهدکودکها- جواب دادند، فهمیدم کارم سخت شده. نمیشد ۲۰جفت چشمی که زل زده بودند به من تا بفهمند ۱۵خردادِ خیلی سال پیش چه اتفاقی افتاده را نادیده گرفت.
«یَقیناً کـُلُه خیر» را برای همین وقتها گذاشتهاند دیگر. بسم الله را گفتم.
ماجرای لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی را جوری توضیح دادم تا بفهمند امام خمینی از کجا اسمش روی زبانها افتاد.
به فاجعه فیضیه که رسیدم گفتم «مامورهای شاه، بچههای مدرسه علمیه را خیلی اذیت کردند. خیلی خیلی اذیت کردند.» آخر نمیشد برای بچه ۵ساله توضیح داد طلبهها را از روی پشتبام پرت میکردند پایین.
حالا نوبت محرم بود و سخنرانی امام در روز عاشورا. بچهها عاشق قهرماناند. اسطوره. یک نفر که کارهای عجیب بکند و از آدم بدها نترسد. کاراکتر اصلی قصه من، تمام ویژگیهای یک اسطوره را داشت. وقتی گفتم مامور ساواک درِ گوش امام گفت:
«اگر امروز سخنرانی کنید، کماندوهای ما میریزند توی مجلس و آتش و خون به پا میکنند» ترسیدند.
منتظر هر واکنشی بودند به جز این:
«من هم میدهم کماندوهای من، ماموران شاه را تادیب کنند».
بچهها نیمخیز شدند و دست زدند. بعدش هم که گفتم
«مامور از ترسش، درِ خروجی را گم کرده بود» همه زدند زیر خنده.
به شب دستگیری امام که رسیدم، بچهها دیگر پلک نمیزدند. آنجا که امام میآید وسط کوچه و فریاد میزند:
«روحالله خمینی منم، به این بیچارهها چه کار دارید» باورشان نمیشد یک نفر بیاید سر ماموران شاه -که برای دستگیریاش آمدهاند- داد بزند. اما وقتی مامورها گفتند:
«نه، نه، ما کسی را کتک نزدیم، ما مومنیم» باورشان شد امام خمینی برای خودش یک پا اسپایدرمن و بنتن است!
حالا دیگر جا انداختن اینکه چرا مردم از آن روز به بعد آمدند وسط میدان و اصلا از توپ و تانک شاه نترسیدند، کار آسانی بود.
بچهها دیگر فهمیدند یک آدم شجاع پشت ماجرا است که از چیزی نمیترسد و مردم هم خیلی دوستش دارند. برای همین بود وقتی گفتم:
«روز ۱۵خرداد مردها وصیتنامهشان را گذاشتند سر طاقچه و آمدند بیرون» توی آن ۲۰جفت چشم، اثری از ترس ندیدم. مخصوصا دخترکها، وقتی شنیدند آن روز «خانمها با قندشکن و سیخ کباب و بچهبغل آمدند تظاهرات» صاف نشستند و سرشان را بالا گرفتند تا بگویند بله «دخترا موشـَـن...» شعری مضحکِ بیمعنیست!
حرفهایم که تمام شد، بچهها به اندازهی ۶۱سال بزرگتر شده بودند. انگار روحِ جاریِ ۶۱سالهی قیام ریخته باشد توی جانشان.
حالا میتوانستم سر جملهی «یَقیناً کـُلُه خیر» حاج قاسم قسم بخورم و مطمئن باشم این تغییرِ ناخواستهی برنامه، خداخواسته بوده و پر از برکت و نور.
حالا میتوانستم قسم بخورم ما ماموریم به انتقال هویتِ انقلابیمان به نسلهای بعد. بچهها میفهمند. بچهها اسطوره را و قهرمان را خوب میفهمند. فطرتِ ظلمستیزشان تشنهی شنیدن قصههای انقلابی است که سرتاسرش مبارزهی حق بود و ختمِ به حق.
و فطرت چیزی نیست که بِکِشانیاش تا دوره متوسطه دوم و بنشانیاش سر زنگ تاریخ تا به زور بکنیاش توی مغز بچه.
و من، امروز، ۱۵خرداد ۱۴۰۳ به جرات میتوانم بگویم قیام ۱۵خرداد ۱۳۴۲ را خیلی راحت میشود توی طرحِ درسِ مهدکودکها آورد.
۱۵/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به آقای "جوانِ رعنایِ رضا (ع)". به محمد پسر علی پسر موسی؛ جواد الائمه (ع).
از حرم عمه جانشان و عمه جانمان، فاطمه بنت موسی، اخت الرضا (س).
۱۷/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
📚 همیشه سرمون توی کتابه!
📣 آغاز ثبتنام حلقه کتاب مبنا
ما تو حلقه کتاب مبنا، فقط کتاب نمیخونیم؛
بلکه با کتاب زندگی میکنیم!
یعنی:
مهمونیهامون #به_صرف_کتابه!
به جای اینکه دائم درگیر این باشیم که
حالا چی بپوشم؟
به این فکر میکنیم که
#حالا_چی_بخونم؟
و به جای اینکه
همش سرمون تو گوشی باشه!
#همیشه_سرمون_توی_کتابه!
همخوانی و نقد کتابهای:
📖 سباستین - اثر منصور ضابطیان
📖 زمین سوخته - اثر احمد محمود
📖 در جبهه غرب خبری نیست - اثر اریش ماریا رمارک
🔻 اطلاعات بیشتر دوره و ثبتنام حلقه کتاب:
http://B2n.ir/a92820
http://B2n.ir/a92820
#حلقه_کتاب
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
| @mabnaschoole |
|بهارنارنج|
📚 همیشه سرمون توی کتابه! 📣 آغاز ثبتنام حلقه کتاب مبنا ما تو حلقه کتاب مبنا، فقط کتاب نمیخونیم؛ بل
هر که در این #حلقه نیست فارغ از این ماجراست...
فقط 3 روز مونده
#جا_نمونی_رفیق :)
🍂
ما توی #مبنا دورهمی زیاد داریم. این هم یک مدلش است. مثلا دور هم جمع میشویم و نماز استاد بر پیکر شاگردش را تماشا میکنیم و برای رفیق ندیدهمان اشک میریزیم و ختم لاالله الا الله برمیداریم.
حالا مبنا یک استادیار کمتر دارد و یک حفرهی بزرگِ عمیق افتاده است وسطش. #میثاقمان اما همان است که بود و انگیزهای که بیشتر شد برای ادامهاش.
پن:
ما که امشب نماز «لیلةالدفن» را میخوانیم و فراز آخرش میگوییم
«میثاق بنت مهدی»
فکریام پدرش چه میگوید. مثلا
«میثاق دخترم...»
۲۰/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj