🪴
«آدمِ از جان گذشته خیلی کارها میتواند بکند.»
(شیخ فضلالله نوری خطاب به مشیرالسلطنه)
📖#آخرین_آواز_قو
🔖#یه_لقمه_کتاب
🔰@baahaarnaranj
هدایت شده از مجلهٔ مدام
هر ماجرایی سرآغازی دارد. این پست، ابتدای ماجرای ماست؛ پستی که احتمالا سالها بعد به آن برمیگردیم و میگوییم: یادش بخیر!
سهشنبه، بیست و دومِ خرداد یک هزار و چهارصد و سه، ابتدای ماجرایِ #مجله_مدام
@modaam_magazine
|بهارنارنج|
هر ماجرایی سرآغازی دارد. این پست، ابتدای ماجرای ماست؛ پستی که احتمالا سالها بعد به آن برمیگردیم و
🪴
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ
#مدام. مجلهی چاپیمون. مجلهی چاپیِ ما مبناییها
🪴
خیلی سخته بعد از رفتن طرف، درموردش بنویسی. خیلی سخته...
شهید #حسینِ_امیرعبداللهیان
#ماهنامه_فکه
🔰@baahaarnaranj
🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به شهدای آن ظهرِ پُر آتشِ یکشنبه ۱۱مرداد (۶ ذیالحجه). تقدیم به شهدای مظلوم جنایت آلسعود؛ حج سال ۱۳۶۶.
۲۴/خرداد/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که حاجآقا! حاجآقا! هارداسان…؟
🪴
روتینِ شنبهها؛ دوپینگ قبل از کلاس نرگس جون :/
🌲#وضعیت_مادری
🌦#الحمدلله_علی_کل_حال
۲۶/خرداد/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 «باید بیشتر به خودمان فرصت بدهیم»
🪴
ما ٨تا مامان بودیم که ٨ماه با هم بودیم. هر هفته شنبهها ساعت ۴ دست بچههایمان را میگرفتیم و میآمدیم موسسه*. ساختمان ملاصدرا، طبقه بالا. بچهها که با نرگس جون شروع میکردند بازی، ما مامانها مینشستیم دور هم به گپ و گفت. مامان شبیر چای درست میکرد. مامان حسین توی کابینتها، وسط چسب و رنگ و کاغذ دنبال لیوان میگشت. مامان کیمیا هم قندان را از توی کشوی بادکنکها درمیآورد و میگرداند.
امروز جلسه اول ترم جدید بود. وقتی رسیدیم دیدیم بازسازی طبقه پایین تمام شده. کلاس پایین تشکیل شد. توی اتاق بازی و اتاق کاردستی و اتاق رنگ و اتاق پویانمایی. از آن ٨تا فقط من و مامان محمدحسن و مامان محمدحسین و مامان حسنا بودیم. شبیر و حسین و ملیکا و کیمیا برای طرح ٣ماهه ثبتنام کردهاند و دیگر طرح ماهیانه نمیآیند.
امیرعلی و آن یکی امیرعلی و امیرمحمد و امیرعباس و علی و آنیلا و عسل جدیدند. مادرانشان را تازه امروز دیدم. باهاشان ارتباط نگرفتم. یعنی طول میکشد تا با جمع جدید اخت شوم. مخصوصا اگر یکجوری باشند. جمع جدیدمان یکجوری بود. دلم برای طبقه بالا، انباری شلوغپلوغِ پر از اسباببازیاش، آشپزخانهاش و آن روشویی همیشه خرابِ سرویس بهداشتیاش تنگ شد.
با این حساب امروز بهترین فرصت برای شروع چالش "شیرجه در احساسات" بود. من امروز مضطرب بودم. زیاد. به طرز عجیب و غیرمنطقیای بغض داشتم. از جایی به بعد حس ناامنی داشت غلبه میکرد. ضربه آخر را هم امیرعباس زد. همان موقع که محکم زد توی گوش امیرعلی.
امروز جلسه اول ترم جدید بود. من و ریحان تلاش کردیم محیط و شرایط جدید را بپذیریم. باید بیشتر به خودمان فرصت بدهیم. فرصت انتقال از آن جمعِ کوچکِ صمیمیِ آرام، به جمعی شلوغ و پر سر و صدا با احتمال تنش بالا.
۲۶/خرداد/۱۴۰۳
*موسسه مادر و کودک ازهار
🌲#وضعیت_مادری
🌦#الحمدلله_علی_کل_حال
🔰 @baahaarnaranj
🪴
مثلا اونجایی که آقام حسین (ع) توی دعای عرفه میگه «یا رازقَ الطِّفل الصّغیر»...
#همین
🔰@baahaarnaranj