eitaa logo
|بهارنارنج|
260 دنبال‌کننده
861 عکس
95 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 «خدایا! اینان از من خسته‌اند و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه‌اند و من از آنان دل‌شکسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار.» این‌ها را مولا علی (ع) گفته است توی مسجد. و شاید آقا سید ابراهیم توی آن بالگرد لعنتی... 🔰@baahaarnaranj
🪴 اهواز؛ آن روزها. ابتدای جنگ. 📖 🔖 🔰@baahaarnaranj ‌‌
🪴 ی این هفته، تقدیم به آقای كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ (ع). به آقای باب‌الحوائج. تقدیم به عموی رقیه (س)، برادر زینب (س). به عباس (ع) پسر علی (ع). ۲۱/تیر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مــــدام ما ۲۱/تیر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 پانزدهمین کتاب صفرسه ۱۵ از ۶۰ اگر می‌خواهید وارد حیطه ثبت تاریخ شفاهی -مشخصا تاریخ شفاهی دفاع مقدس- شوید، این کتاب تا حدی کمک‌کننده است. اما خب انتظار بیشتری داشتم. تخصصی‌تر و با مثال‌های بیشتر. ۲۲/تیر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 شانزدهمین کتاب صفرسه ۱۶ از ۶۰ من این چند روز را توی اهواز زندگی کردم...👇🏻 ‌
|بهارنارنج|
🪴 شانزدهمین کتاب صفرسه ۱۶ از ۶۰ #زمین_سوخته #احمد_محمود #نشر_معین من این چند روز را توی اهواز زندگ
🪴 شانزدهمین کتاب صفرسه ۱۶ از ۶۰ من این چند روز را توی اهواز زندگی کردم. با نرگس و بچه‌هایش. با ام‌مصدق و پسرش ایوب و شوهرش که مثل روغن رفته بود توی زمین. با فاضل و خانواده‌اش. با گلابتون و آن بچه‌شیرخواره که می‌بست به کمرش. من این چند روز توی قهوه‌خانه مهدی‌پاپتی می‌نشستم و با ناپلئون و رستم افندی چای قند پهلو می‌خورم و منتظر می‌شدم بتولی بیاید از انبار و جنس‌های احتکاری بابایش برای‌مان بگوید. بعد هم می‌رفتم زیر سایه‌بان جلوی خانه امیرسلیمان و تخته‌نرد بازی کردنش را تماشا می‌کردم و او به من عدسی تعارف می‌کرد. من از مغازه کل شعبان و زنش سرور، چند سیر پنیر می‌خریدم به چند برابر قیمت و بعد هم می‌رفتم خانه ننه‌باران، برای باران دعا می‌کردم. وقتی هم خبر شهادتش آمد، مثل ننه باران زیر آن نخل توی حیاط چندک زدم. من این چند روز توی اهواز زندگی کردم. به لطف شخصیت‌پردازی و توصیفات بی‌نظیر احمد محمود و قلم زنده‌اش. تمام کاراکترهای زمین سوخته، شناسنامه دارند و با وجود تعدد شخصیت، هرکدام سر جای خودشان نشسته‌اند و به‌نوبت و به‌موقع سر و کله‌شان توی داستان پیدا می‌شود. احمد محمود قدر کلمات را می‌داند و بی‌خود‌ هدرشان نمی‌دهد. برای همین است که دیالوگ‌ها مختصر و مفیداند و پیش‌برنده. شخصیت توی همان چند کلمه حرفش را می‌زند و مخاطب با یک بیانیه‌خوانیِ حوصله‌سربر مواجه نمی‌شود. ورود به داستان آرام بود و گام به گام. احمد محمود دست مخاطبش را می‌گیرد و آماده‌اش می‌کند برای شروع حمله عراق و موشک و میگ و میراژ و آوار. اما زمین سوخته اما دارد. روایت محمود از اهوازِ جنگ‌زده، رواتی ناقص است. خیلی ناقص. به جز چند دیالوگ، خبری از تلاش برای دفاع نمی‌بینیم. نشانی از حماسه‌آفرینی جوانان غیرتمند جنوب نیست. مردمی که در اهواز مانده‌اند مشخصا چند دسته‌اند: یا مانده‌اند تا خانه و ماشین مردم را به یک دهم قیمت بخرند. یا مانده‌اند اجناس احتکارشده‌ی انبارشان را به چند برابر قیمت به مردم بفروشند. یا مانده‌اند خانه‌های خالی را غارت کنند. یا مانده‌اند چون دلشان نمی‌آید حاصل یک عمر جان‌کندن‌شان را رها کنند و آواره شوند. یا مانده‌اند چون از آن بخشنامه دولتی ترسیده‌اند که گفته اگر اداره‌ی محل کارشان را رها کنند، مطابق وضعیت جنگی باهاشان برخورد می‌شود. یا مثل راوی داستان، اصلا معلوم نیست برای چه مانده‌اند! هیچ کس نمانده تا دفاع کند، تا بجنگد، تا خون بدهد و خاک ندهد! و در آخر، دو چیز این کتاب مشخصا برایم پررنگ بود و سعی کردم به ذهن بسپارم‌شان: نگو نشان بده دیالوگ‌نویسی ۲۲/تیر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 ما توی روضه قد کشیده‌ایم. ما با عروسک‌های‌مان توی روضه قد کشیده‌ایم. درست مثل حالای ریحان که وقتی رادیونمای محرم را روشن می‌کنم، می‌نشیند روی مبل و زل می‌زند به عکس نی‌نی‌هایی که حسین حسین می‌کنند. بعد هم می‌رود از توی اتاق کتاب، کنار جانمازها، چادر گل‌آبی‌اش را می‌آورد، سرش می‌کند، بالایش را تا روی بینی می‌کشد پایین و موش‌موشک را بغل می‌کند تا او هم حسین حسین کند. ما با عروسک‌های‌مان توی روضه قد کشیده‌ایم. درست مثل حالای ریحان که وقتی می‌بیند ترمه‌ی مادربزرگ‌ِمامان را پهن کرده‌ام و دارم گلاب رویش می‌پاشم می‌فهمد خبرهایی هست. کشمش خانم را از روی تاب می‌کشد پایین و می‌نشاندش پشت ترمه. بعد هم می‌رود سراغ خرسی تا به قول خودش تنظیمش کند. مسئولیتی هم به نارنجی و موبلند داده. باید محکم بنشینند و عکس آقاسیدعلی و حاج قاسم و ابومهدی را بغل کنند. میتی و بیدارمیشه و هندونه هم از همان اول نشسته‌اند منتظر تا روضه تمام شود و ریحان سهمیه شکلات‌شان را از کنار کتاب دعا بدهد دست‌شان. همینطور که پرچم یا زهرا (س) را روی سفره چپ و راست می‌کند، صدای سوت کتری بلند می‌شود. تاکید می‌کند حتما چای می‌خواهد. درواقع هم خودش می‌داند و هم من که چای، بهانه‌ای است برای خوردن قند. و باز، هم خودش می‌داند و هم من که چای روضه و قندش استثناست و رویش سخت‌گیری نداریم. ما توی روضه قد کشیده‌ایم. ما با عروسک‌های‌مان توی روضه قد کشیده‌ایم. لابلای عطر چای‌باهارنارنج و پرچم‌های ریز و درشت و خانه‌ای که در چشم برهم زدنی می‌شود حسینیه. با هشت عروسک و دو نفر و دو قاب عکس. ۲۵/تیر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj