eitaa logo
|بهارنارنج|
261 دنبال‌کننده
843 عکس
94 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🔖 آن‌گاه، پرچم اسلام را به پرچمدارش «علی» سپرد و گفت: این آخرین سپیده‌دم زندگی من است خدایی جز خدای یگانه نیست. در راهش تلاش کن! 📖 ✏️ 🔰@baahaarnaranj ‌‌
🪴 از معدود موقعیت‌هایی که بر طبل شادانه می‌کوبم :) ریحان با بابایش رفته است کارگاه، کاپوچینویم را خورده‌ام و نشسته‌ام پای تمرین‌های عقب‌مانده‌ی طراحی کاراکتر. عالیه عطایی هم تمام غمش را ریخته است توی صدایش و دارد کتاب خودش -- را برایم می‌خواند. 🌲 🌦 ۱۳/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بغض کردن توی مراسم عقد، ارثی‌مان است. یعنی من و خواهرم هر مراسم عقدی که می‌رویم بغض می‌کنیم و تمام طول خواندن خطبه آنقدر آب دهان‌مان را محکم قورت می‌دهیم تا اشک‌مان سرازیر نشود و ملت فکر نکنند دیوانه‌ایم. مامان که اصلا توی هیچ مراسم عقدی نمی‌آید. اگر مجبور شود هم می‌رود یک گوشه و هی ذکر می‌گوید تا بغض رضایت بدهد و توی گلویش نماند. امروز هم عقد دخترم بود؛ «ف». حالا دخترِ دخترم هم نه. می‌گویم دخترم است چون مامان و بابایش را وقتی تازه‌عروس‌داماد بودند را یادم است و چند ماه قبل از عروسی من، به دنیا آمدنش را یادم است و مدرسه رفتنش را یادم است و دانشگاه رفتنش را یادم است و هی بزرگ شد و من هی نفهمیدم چقدر زمان دارد زود می‌گذرد. پس طبیعی بود که یک هفته مانده به عقد از فکر و خیال دستم به هیچ‌کاری نرود و شبش خوابم نبرد و صبحش تپش قلب بگیرم. امروز، من و خواهرم توی حرم حضرت شیراز (ع)، آخرِ سالنِ عقد بغض کردیم و تمام طول خواندن خطبه آنقدر آب دهان‌مان را محکم قورت دادیم تا اشک‌مان سرازیر نشود و ملت فکر نکنند دیوانه‌ایم. پ‌ن: یا رب این نوگلِ خندان که سپردی به منش می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش ۱۵/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 ی این هفته، تقدیم به مادرِ آب. که اگر اذن و نگاهش نبود، غم حسین‌ش گوشه دل‌مان لانه نمی‌کرد. تقدیم به دختر محمد (ص) همسر علی (ع)؛ بانو فاطمه‌الزهرا (س) ۱۵/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 از یکشنبه ۱۱ شهریور که جلسه اول دوره روایت‌نویسی استاد جوان بود و تمرین «نوشتنِ ۱۰موقعیت ارزشمند» را بهمان دادند، دیگر از هر حرف، اتفاق، بو، صدا و ... راحت نمی‌گذرم. انگار تمام ثانیه‌ها و اتفاقات برایم ارزشمند شده باشد و هی به خودم نهیب بزنم که «از این یکی هم نباید ساده بگذری.» مثلا وقتی خسته از هفته‌ای ۹ساعت نشستن سرِ کلاس‌های «دوره‌ی جامع ویرایش و نگارش متون کودک»، استاد حریری وسط جلسه‌ی دومِ «زبان کودک۲» بی‌هوا گفت: -حوزه کودک، حال آدم رو خوب می‌کنه، شفابخشه. همین یک جمله شد‌ موقعیتِ ارزشمندِ انگیزشی برای ادامه مسیری که دو ماه دیگر ادامه دارد. موقعیتی که یادم آورد برای چه این دوره را ثبت‌نام کرده‌ام و برای چه می‌خواهم تمامش کنم. ۱۶/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 استاذنا الجوان‌آراسته: «نوشتن کار لذت‌بخشی نیست. کار ساده‌ای نیست. فرایند نوشتن، فرایند رنج‌آوریه.» 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 🍃 از رزق امروز ۱۹/شهریور/۱۴۰۳ 🔰@baahaarnaranj
🪴 خلاصه‌ی دو جلسه کلاس زبان کودک و نوجوان۲ با آقای «عین» (حیف واژه استاد): ما ایرانی‌ها آدم‌های بی‌ادبی هستیم. چند دهه قبل در ایران اتفاقاتی افتاد که یه عده لمپن روی کار اومدن. بوووووق (برچسب‌هایی که در شأنِ جناب‌شان بود و به همان عده لمپن نسبتش داد) و آرزوی آخر کلاس: هفته بدی پیش‌رو نداشته باشید. چون خیلی وقته که دیگه نمی‌تونیم بگیم هفته خوبی داشته باشید :| :| ۲۰/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بیست‌وسومین کتاب صفرسه ۲۳ از ۶۰ بعضی کتابها را باید بگذاری خوب توی جان‌ت بنشینند و بعد معرفی‌شان کنی. یعنی صبر کنی تا تمام ماجراهایش، تمام گره‌ها و گره‌گشایی‌هایش، تمام خشم و شادی و اضطراب توأمان توی متنش،‌ بریزد توی رگ‌هایت و بعد تازه بنویسی که این کتاب با تو چه‌ها که نکرد. عملیات احیا جزو همین دسته کتاب‌ها بود. یک ماه بیشتر است خواندمش اما دستم به معرفی نمی‌رفت. حالا هم نمی‌رود. می‌ترسیدم و می‌ترسم نتوانم از پس معرفی‌اش بربیایم. ماجرای کتاب، ماجرای سرپا شدن مجدد «جمکو» است. کارخانه‌ای با ۶۰میلیارد تومان بدهی، زیان‌ده و با حضور جدیِ حضراتِ سنگ‌اندازی که مشخصا می‌خواستند جمکو نباشد. از بانک‌ها و ب.ن.م.ش.ا (شما خیال کنید این حروف، مخفف «برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی» است) بگیرید تا مدیران میانی و ارشد خود جمکو! اما خب خداست دیگر. بهمان گفته جناب بنی‌بشر تو بخواه، «وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ»ش با من. و مردان جمکو خواستند و خدا زمین و زمان را مسخرشان کرد و آخرش -وسط تحریم‌ها و نخواستن‌های کدخدا و رعایای داخلی‌اش- توانستیم و شد. پ‌ن: در سال‌های پیش‌رو هم هر کسی آمد و گفت «تحریمیم و تا کدخدا نخواهد نمی‌شود و نمی‌توانیم»، این کتاب را پرت کنید توی صورتش. می‌دانم این کار، توهین به کتاب است. اما خب گاهی اوقات باید با مُسلماتِ طرف مقابل باهایش برخورد کرد. می‌دانید دیگر، با جماعتی طرفیم که دست‌به‌پرتاب‌شان خوب است. ۲۱/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 :) را وسط بوستان آغاز می‌کنیم باشد که رستگار شویم. 🌲 🌦 ۲۲/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌