امروز کلا درگیر درست کردن کاپ کیک واسه مراسم شب قدر بودیم.
از ساعت دو تا بعد افطار یک سره کار کردیم و جدا دیگه نمیتانیاهو.
هدایت شده از رویای یک دیدار
بعد از شهادت امام علی(ع) تازه برخی مردم میگفتند «مگه علی نماز میخوند»...
بعد از شهادت حضرت آقا تازه برخی مردم میگفتند «مگه او به همراه خانواده اش در شهر دیگه ای در پناهگاه نبودند»...
آه از تمام آن دروغ هایی که به بندگان خوب خدا نسبت میدادند...
دلم میخواد کتاب بخونم، کلی کتاب نخونده دارم.
ولی یه حسی از عمق وجودم ترغیبم میکنه فقط فیلم ببینم.
چشمانم داره نابود میشه، منتها زوج اصلی هنوز بهم نرسیدن.
دیشب داشتیم از تجمع برمیگشتیم
یه گاری بود لواشک و ترشک میفروخت، حقیقتا خیلی هوس کردم و خلاصه منو خواهرشوهرم با زور و بلا خانواده رو راضی کردیم یه خورده بخریم.
ترش نبود، نصفشم قیسی بود.
فقط سسش ترش بود.