دلم میخواد کتاب بخونم، کلی کتاب نخونده دارم.
ولی یه حسی از عمق وجودم ترغیبم میکنه فقط فیلم ببینم.
چشمانم داره نابود میشه، منتها زوج اصلی هنوز بهم نرسیدن.
دیشب داشتیم از تجمع برمیگشتیم
یه گاری بود لواشک و ترشک میفروخت، حقیقتا خیلی هوس کردم و خلاصه منو خواهرشوهرم با زور و بلا خانواده رو راضی کردیم یه خورده بخریم.
ترش نبود، نصفشم قیسی بود.
فقط سسش ترش بود.